ملکـه - قسمت 42

سراسیمه به این سو و آن سو می نگرد. صدای گریه دوباره شنیده می شود. با تردید به حمعیت داخل پیاده رو نگاه می کند و یکباره تصمیم خود را می گیرد. با عجله حلقه ی جماعت تماشاچی را شکافته و با دیدن صحنه ی پیش روکه در آن رقیه، گریان، بر زمین افتاده، و زنی ژنده پوش بر بالای سرش ایستاده است، بسیار عصبانی می شود. با سلاح همیشگی اش یعنی کوله پشتی، به طرف زن هجوم می برد و با ضربه ای شدید زن را به حفاظ بانک می کوبد. بی توجه به تشویق چند زنی که به تماشا ایستاده اند، رقیه را از زمین بلند می کند. دخترک به آغوش او پناه برده و هق هق می زند:

-         خا... خال..مه ... خالمه!

افروز ناباورانه به زن نگاه می کند. صورت سیاه و چشمان گود نشسته و لباس فلاکت بار او حکایت از اعتیاد شدیدی دارد. زن رو به رقیه می پرسد:

-    همینه؟ (رقیه سر تکان می دهد) اِ، بالاخره پیداش شد! (رو به جمعیت فریاد می کشد) شیه؟ شیه؟ اومدین شیرک؟! (می خندد و دندانهای سیاه اش را به نمایش می گذارد) دِ برین مادر شیخیای سگ مشب!         

تماشاچی های معرکه ی بدبختی! بی هیچ واکنشی پراکنده می شوند. زن چند قدم می رود و بر می گردد. از داخل لباسش چیزی را بیرون می آورد و به طرف افروز پرت می کند:

-    شناشنامشه! (افروز شناسنامه را بر می دارد) من...من (ادای حرکت هواپیما را در می آورد) ویژ! شفر!.. عشق! شفژ! (می رقصد) رفتم که رفتم! بابا...(ناگهان می ایستد و به چشم های افروز ذل می زند) رقیه میگه دوشش داری! پش مال تو! ... هی، هی! (دور آن دو می چرخد و کمی جلوتر می رود) پول مول داری؟(افروز سر تکان می دهد) از قیافت، شِلک و شِلک، بدبختی میباره! ای بدبخت! (با دست های لرزان سیگاری روشن می کند و جلوی پای افروز می نشیند) رقیه، خاله! (صدایش رنگ محبت می گیرد) اگه بامن باشی بدبخت تر میشی... نیگام کن خاله جون! (خم شده و موهای رقیه را نوازش می کند) برو، برو پیش این خانمه!... من دارم میرم که الهی برنگردم! (بغض در صدایش موج می زند) میرم که گور به گور بشم! کاش، کاش...

گریه ی ناگهانی و ضجه ی سوزناک زن، افروز را شوکه می کند. خواهر زاده ی کوچک، برای لحظاتی، خودش را به دامان خاله اش کشیده و با دستانش کوچکش او در آغوش می کشد. خاله، بوسه های متعددی بر سر و صورت و دستان دخترک زده و آنگاه او را از خود جدا می سازد:

-    افروز خانم، جون تو و جون این بچه! (بلند می شود) من باید برم! (رد اشک ها، بر روی چهره ی سیاهش، خط های عمیقی ترسیم کرده است) خداف...

تلو تلوخوران به وسط خیابان می رود و در مقابل نگاه حیرت زده ی آن دو، با دست های باز، جلوی موتور سیکلتی را می گیرد:

-    دِ واایش دِ مادر قحبه! (موتور سوار می ایستد) منو تا این پائین برس...(بی توجه به گفته های مرد، ترک موتور، می نشیند) برو دیگه لا مش شب! از خماری  دارم ریقو سر میکشم! الان فقط یه بمب می خوام، یه بمب! اندازه ی یه نخود شیره!(می خندد و به مرد می چسبد) برو دِ عشقی!

با رفتن و ناپدید شدن خاله، رقیه، کم کم آرام می شود. افروز، دخترک را به داخل بانک برده و بی اعتنا به اعتراض نگهبان، با استفاده از سرویس دستشویی کارکنان، دست و صورتش را می شوید. شناسنامه را ته کوله جاسازی می کند و در حالی که دست بی حس رقیه را محکم در دست گرفته به فروشگاه لی لی می رود.

فردالی با دیدن افروز، چابک و سرزنده جلو می آید:

-         آقای ارسطو تماس گرفتند و وجه را انتقال دادند، پارچه ی شما آماده است، بفرمائید...

نگاهی آشنا به رقیه می اندازد و بسته ی پارچه را روی پیشخوان می گذارد. افروز، بریده ی مجله را بیرون می آورد و آن را به پیرمرد نشان می دهد:

-         اینو ببینید، به نظر ساتن میاد.

-    ساتن؟(عینک اش را عوض می کند) نه! ساتن نیست!(لبخند می زند) بنگال کشه!(یکی از کارکنان را صدا می زند) پرویز، اون طاقه ی بنگال صورتی رو بیار.

افروز در مورد نوع لباس و تغییراتی که نسبت به تصویر ایجاد خواهد کرد، توضیح می دهد و پس از دیدن پارچه، نظر فردالی را تایید می کند. بسته دوم به همراه 110 هزار تومان بابت سهم فروش به او تحویل می شود. وجه را بر می گرداند:

-         بنویس پا طلبم، هنوز کمه! بذار زیاد بشه که بتونم جاش پارچه ببرم!

-         باریکلا، آفرین! (تلفن فروشگاه زنگ می زند) به تو میگن تاجر!

می خواهد از فروشگاه خارج شود که دختر فروشنده، صدایش می زند. برمی گردد. فردالی گوشی تلفن را به او می دهد:

-         آقای ارسطوس! (چشم هایش برق می زند) سفارش جدیده!

افروز با ارسطو صحبت می کند و با خوشحالی سفارش دو دست لباس مجلسی مشابه طرح قبلی را یادداشت می کند. اکنون این خانم جوان مشتری ویژه ی فروشگاه لی لی است لذا فروشندگان حوان به سرعت پارچه های مورد نظر او را بریده و تحویل می دهند.

بیرون از فروشگاه، رقیه دچار ضعف می شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...