ملکـه - قسمت 43

افروز برای اولین بار از تاکسی دربست استفاده کرده و او را به خانه می برد. مش اسد که بیرون گرمابه بر روی صندلی همیشگی و بادبزن به  دست، نشسته است، با دیدن وضعیت، به کمک می آید. دخترک را به داخل برده و زیر طاقی می خوابانند. بچه ها دست از کار کشیده اند. ننه مارال، معجونی از آب و عسل و گلاب را به او می خوراند و کمی بعد رقیه به خواب می رود.

با سفارش مش اسد که بر بالین دخترک نشسته و او را باد می زند، بقیه در سکوت به سرکارشان بازمی گردند. افروز ماجرا را برای آن ها بازگو می کند و آن گاه به کنترل کار دخترها می پردازد. از پیشرفت کارها راضی است و آنان را تشویق می کند. پس از کمی استراحت و صرف ناهار، دو سفارش آخر را در اولویت اول قرار می دهد و با استفاده ار الگوهای آماده کار برش و کوک را انجام را داده و بقیه ی آن را به نرگس می سپارد.

دغدغه ی لباس تارا را دارد. از روی عادت، چند بار دور حوض می گردد و سپس وسایلش را به زیر طاقی مش اسد منتقل کرده و با آمادگی کامل به سراغ تهیه ی الگوی کاغذی می رود. یکسره تا عصر کار می کند.

ورود پر سر و صدای ممل، موجب بیداری رقیه می شود و مش اسد که از کنار بستر او حتی برای خوردن ناهار بلند نشده است، از این عمل خشمگین شده و باد بزن به دست، به دنبال مرد می افتد! بچه ها که ساعت ها در سکوت کار کرده اند، هیاهو به راه می اندازند و با خنده و دست زدن، مش اسد و ممل را تشویق می کنند.

شیرزاد که در میان این جار و جنجال، وارد شده و کسی متوجه او نیست، با زدن تنه ای به ظاهر غیر عمدی، ممل را به داخل حوض می اندازد. شلپ و شلپ ممل و برخاستن و افتادن دوباره ی او، قهقهه ی شدید بچه ها را به دنبال دارد. حیدر نیز در این اثنا وارد می شود.

جیغ ننه مارال که علامت حاضر شدن عصرانه است همه را به سر سفره ی عمو رجب می کشاند. رقیه به آرامی از زیر طاقی خارج شده و در کنار شیر پاشویه، دست و صورتش را می شوید. شیرزاد که تازه متوجه حضور او شده، به سراغ خواهرش می رود. افروز، او را در جریان قرار می دهد. دخترک، سر به زیر و با تانی جلو می آید. به پشت مش اسد که می رسد، می ایستد:

-         بابا اسد! (لرزشی به بدن پیرمرد وارد می شود و بادبزن از دستش می افتد) حالا من دیگه هیچ کسی رو ندارم!... میذارین اینجا بمونم؟

گریه ی ننه مارال و لرزش شدید دست های مش اسد، همه را دچار نگرانی می کند. پیرمرد، بر می گردد و با محبت به چهره ی معصوم دخترک خیره می شود:

-        دیگه نگی کسیو ندارم ها...پس اینا چی ین؟ مامان افروز، ننه مارال، عمو رجب، عمو حیدر(صورت اش رنگ می گیرد و لرزش دست هایش از بین می رود) عمو ممل، خاله نرگس، خاله شهلا... هوم

با یکدست موهای جلوی صورت رقیه را کنار می زند و با دست دیگر، باد بزن را یواشکی بر می دارد:

-         ... و این شیرک شیطون!(بادبزن را حواله ی سر پسرک می کند)

جا خالی شیرزاد، ضربه ی او را ناکام می گذارد و این حرکات، موجب خنده و شادی بچه ها می شود. رقیه، جای همیشگی شیرزاد، در کنار افروز را اشغال می کند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...