ملکـه - قسمت 44

پسرک بدون هیچ اعتراضی در کنار دست مش اسد می نشیند. عصرانه ی امروز، بخاطر حضور دختر جدید خانواده، مفصل تر از همیشه است: کوکوی سبزی با سیب زمینی و گوجه فرنگی!

افروز، زودتر از بقیه، کنار می کشد و پیش از ترک سفره، وظایف مردها را مشخص می کند:

-         عمو حیدر، تو برو دنبال رجبعلی کفاش! ... ممل و شیرزاد هم باید برن امامزاده حسن، پیش اصغرِ اِوا، یه مانکن زنونه برا چن روز ازش قرض بگیرن! فقط، مانکن درست و حسابی باشه! شکسته پکسته نگیرید ها!

هر سه ی آنان بقیه ی غذایشان را لقمه کرده و برای انجام ماموریت بیرون می روند. چند دقیقه بعد، با تمام شدن عصرانه، کار خیاطی، از سر گرفته می شود. افروز به همراه رقیه و پرستو، کار آماده کردن الگوی کاغذی را ادامه می دهد.

ساعتی نگذشته است که شیرزاد و ممل، در حالی که سر مانکن روی شانه ی شیرزاد و پاهای آن در اختیار ممل است وارد می شوند. مانکن فایبرگلاس را، سرِ پا می کنند. ناخن های لاک زده و لب های رنگی مجسمه، همه را به تماشا می کشاند. افروز اندازه های مانکن را گرفته و آن را با اندازه های تارا مقایسه می کند.

-         کمر و باسنش باریکتر از تاراس!

با چسباندن ورق های کلفت کارتن، اندازه ی مانکن و تارا یکسان می شود! الگوی کاغذی را به تن مجسمه می پوشانند. نتیجه ی کار عالی است. در این هنگام حیدر و رجبلعی، وارد می شوند. پیرمرد کفاش، مانکن را انسان فرض کرده و «استغفرالله» گویان قصد بازگشت دارد که مش اسد او را متوجه قضایا کرده و برمی گرداند. کفاش پیر که پیشبندی بلند و چرمین قد کوتاهش را پوشانده است، در حالی که زیر چشمی به مانکن نگاه می کند و گویی از بی جان بودن آن مطمئن نیست، جلوی طاقی مش اسد می نشیند. عمو رجب با چای از او پذیرایی می کند و افروز پس از احوالپرسی طولانی و صحبت در مورد وضعیت کاسبی، تصویر لباس تارا را به دست اش می دهد. رجبلی با دیدن عکس فریادش بلند می شود:

-         ای بابا! این دیگه کیه؟ خارجیه؟!

-         آره عمو! (با دستهایش سر و بدن عکس را می پوشاند) تو به کیف و کفشش نیگا کن، بقیه ش با من!

-         پس خارجیه! اوهوم...

-         از تو که گذشته عمو!

پیرمرد کفاش ریز خنده ای زده و عکس را از زیر دست افروز بیرون می کشد. با دقت به کیف و کفش مدل نگاه می کند و آن را به افروز پس می دهد:

-    کارش، درمیاد ولی ... ولی، خیلی وخ میخواد. از یه جینم بیشتر وخ میخواد. تازه پیدا کردن جنسش شرطه!... دیدی؟ خوب نیگا کن، پوست ماریه، اوه، اوه اوه! سگگاش هم ... اگه پیدا بشه!

-         این یه جفت کفشش(از داخل نایلکس کفش های تارا را بیرون می کشد و جلوی رجبعلی می گذارد) بقیه شم با خودت... کیف و کمربند و کفش...

-         خوب نیگا کن،

گفتگوی آنها با سر و صدای قابلمه های عدسی که حیدر و ممل با کمک شیرزاد، بار می گذارند، مخلوط می شود و با آمدن ابی و حسن، تعداد آشپزها به عدد 5 می رسد. مش اسد که بر خلاف شب های دیگر، زیاد سر بسر ساکنین هشتی نمی گذارد، رجبعلی را برای شام نگه می دارد. افروز، آن شب رقیه را نزدیک خودش می خواباند و دیگر فرصتی برای گفتگو با  برادرش، پیدا نمی کند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...