ملکـه - قسمت 45

7 صبح بود. از زیر طاقی که بیرون آمد، رقیه را لباس پوشیده و نشسته روی سکوی دم راهرو دید:

-         رقیه جان! چرا بلندشدی؟ چیزی شده؟

-         نه افروز جون! حاضر شدم که بریم سر کار (پاکت های فال حافظ را نشانش داد) بریم؟

-         نه خانمم! فال فروشی دیگه بسسه (با پشت دست صورت دخترک را نوازش کرد) از امروز باید خیاطی یاد بگیری و درس بخونی.

رقیه از روی سکو پایین پرید و با خوشحالی دست های او را گرفت:

-         آخ جون! راستی؟

اما در یک آن، نگرانی صورت معصوم اش را پوشانید:

-         ینی، ینی! تو ازم پول نمیخوای!

سر تکان دادن افروز را که دید، دوباره خندید. در این هنگام مش اسد و شیرزاد، هر کدام با یک بغل نان بربری وارد شدند و چند دقیقه ای نگذشته بود که همه ی ساکنین گرمابه، دور سفره ی صبحانه بودند. در حین خوردن ناشتایی تقسیم کارها انجام شد. نرگس، مانند شهلاکه به پرستو آموزش می داد، رقیه را به شاگردی پذیرفت. سفره هنوز جمع نشده بود که حیدر برای بردن آخرین قابلمه ی عدسی برگشت. او و ممل از 4 صبح برای فروش عدسی ها بیرون رفته بودند و بازگشت زود هنگام مرد تنومند خبر از فروش خوب صبح امروز می داد.

افروز سفارش های لازم را به شهلا و نرگس کرد و با بوسیدن رقیه و پرستو و پیمان، به اتفاق شیرزاد از گرمابه خارج شد. امروز مسیر خواهر و برادر، یکسان نبود. در ابتدای خیابان از یکدیگر خداحافظی کرده و افروز به طرف پاسگاه نعمت آباد به راه افتاد. دختر جوان تصمیم داشت سری به تولیدی بهمن بزند. بهمن و همسرش از بچه های محله ی اردشیر بودند که پس از ازدواج، به کار تولید پیراهن های مردانه پرداختند. کارگاه کوچک آنها، نمونه و سرمشق خوبی برای سایر بچه ها شده بود.

از اتوبوس واحد پیاده شد و وارد کوچه ی فرعی گردید. با دیدن تابلوی روشن و قرمز رنگ «بهمن» خوشحال شد و بر سرعت قدم هایش افزود. نزدیکتر شده بود که زن و شوهر را در کار نظافت جلوی کارگاه دید، بهمن جاروی دسته بلندی را در دست داشت و زینب مشغول آبپاشی کوچه بود. هر دوی آنان از دیدن افروز شاد شده و او را به داخل کارگاه بردند.  تولیدی کوچک، شامل دو طبقه: یک اطاق 40 مترمربعی در پایین و دو اطاق تو در تو، در بالا بود.

طبقه ی دوم، به سکونت این زن و شوهر جوان و کودک سه ساله شان اختصاص داشت. کوچولوی آنها در خواب بود و زینب با آسودگی خاطر، کارگاه و تغییرات جدید را به او نشان داد. تولید ساک های تبلیغاتی از جمله کارهای جدید و جنبی آنان بود و چرخ ها و لوازم جدید و حجم کارهای آماده و برش خورده، خبر از بهبود وضعیت مالی کارگاه می داد. پس از گشتی کوتاه، به طبقه ی بالا رفتند. تعریف و حیرت افروز از بزرگ شدن و زیبایی دختر کوچولو، پدر و مادر جوان را شادمان ساخت. ساعتی نزد این خانواده ی کوچک ماند و با ورود دخترکی که وردست زینب محسوب می شد، خداحافظی کرد و بیرون آمد.

از سر خیابان با گرمابه تماس گرفت. مش اسد، گوشی را برداشت و خبر آماده بودن لباس های نوزادی را داد. قرار شد، او به همراه عمو رجب لباس ها را به ایستگاه اتوبوسِ اولِ خیابانِ قزوین بیاورند. به ایستگاه که رسید، بجای پیرمردها ابی آنجا بود. هر دو بسته را با کمک ابی، داخل اتوبوس گذاشت و سوار شد.

تا رسیدن به فروشگاه «کودک» عذاب زیادی کشید اما پس از تحویل بسته ها و دریافت بهای آن، خستگی را فراموش کرد، به ویژه آن که فاطمه و ایرج، از لباس ها اظهار رضایت کرده و منتظر بقیه ی سفارش بودند. از فروشگاه که بیرون آمد،  کوله ی پولدارش! را به پشت انداخته و بندهای آن را محکم کرد و آن گاه تصمیم گرفت برای پیدا کردن سگک کمربند تارا و شاید شنیدن خبری در مورد فرزاد، به بازار برود. این بار از اتوبوس آرژانتین- قرنی، استفاده کرد و از طرف میدان توپخانه و خیابان ناصر خسرو به سمت بازار رفت.

تازه وارد بازار بین الحرمین شده بود که احساس کرد، کوله اش سبک شده و از دست اش بیرون می آید. خطر را احساس کرد. برگشت اما دیر شده بود، مردی کوله ی او را در دست داشت ...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...