ملکـه - قسمت 46

تازه وارد بازار بین الحرمین شده بود که احساس کرد، کوله اش سبک شده و از دست اش بیرون می آید. خطر را احساس کرد. برگشت اما دیر شده بود، مردی کوله ی او را در دست داشت و می خواست آن را برای فرد دیگری در آن سوی راهرو پرتاب کند. جیغ کشید و به طرف مرد حمله برد، لگدش وسط پاهای مرد را نشانه گرفت و او را نقش زمین ساخت. اما قبل از آن کوله پرتاب شده بود. ناامیدانه مرد سارق را زیر ضربات لگد گرفت، یکریز فحش می داد و ضربه می زد که ناگهان صدای آشنایی را شنید. نگاه کرد و با دیدن فرزاد که عصا در دست به سویش می آمد، همه چیز را از یاد برد.

وقتی به خود آمد که همدست سارق، توسط فروشنده ها و مردم دستگیر شده و زیر بارانی از کتک، جلوی پای او بر زمین افتاد. یکی از کسبه که با فرزاد آشنایی داشت، کوله را به دست وی داد و به علت ازدحام و فشار جمعیت که لحظه به لحظه بیشتر می شد، آن دو را به داخل حجره اش برد. مامورین پلیس خیلی زود سر رسیدند و سارقین را به کلانتری بازار انتقال دادند. مرد بازاری که «آقا حجت» صدایش می زدند، با دیدن صورت رنگ پریده و قطرات درشت عرق که بر روی پیشانی فرزاد ظاهر شد، نگران گردید:

-         پسر حاجی خوبی؟... آقا!

-         خوبم، خوبم(صدای ضعیف او خلاف گفته اش را نشان می داد) بریم (با تکیه بر عصا بلند شد)

افروز، جراحت او را به یاد آورد، مقابلش ایستاد و وحشت زده پرسید:

-         خوبی؟ (سر تکان دادن او را دید و عصبانی شد) تو هنوز خوب خوب نشدی، راه افتادی تو بازار که چی؟   

-         آقا فرزاد، میخوای بریم بیمارستان؟...وللاه، ما نمک پرورده ی حاجی هستیم!(این را آقا حجت می گوید)

-         ممنونم، زحمت کشیدی، یا علی!

 آهسته آهسته و در سکوت تا شبستان مسجد می روند. فرزاد به آرامی تلفن همراهش را بیرون آورده و نفس نفس زنان آن را به افروز می دهد:

-         زنگ بزن به اکبر آقا! ... اکبر تربتی!(این را می گوید و کنار حوض بزرگ می نشیند) بگو بیاد منو برسونه درمونگاه.

-        خودم می برمت (تلفن را داخل جیب اش می گذارد) دستتو بده به من (غر می زند و سعی دارد او را بلند کند) انگار ما قاقیم! زنگ بزن به اکبر آقا! (ادای او را در می آورد) یا علی! (لبخند کمرنگ فرزاد، را می بیند و کمی قوت قلب می گیرد) جانمی ماشال ل ل لا!

 دست او را به گردن خودش انداخته و در حالی که کوله را به دندان گرفته، با دست دیگر کمرش را می چسبد. مقداری که راه می روند، چند جوان متوجه آنها شده و به کمک می آیند. فرزاد بر روی دست های مردم تا بالای پله ها برده می شود و بزودی اورژانس هم سر می رسد و او را به بیمارستان منتقل می کنند. دکتر اورژانس پس از اطلاع از وضعیت بیمار، با تزریق مسکن، دستور عکسبرداری می دهد.

تلفن همراه فرزاد مدام زنگ می زند و او با چشمان نیمه باز به افروز که کنار برانکارد ایستاده، نگاه می کند و با صدای ضعیفی می گوید:

-         جواب بده، مرسدس!

او را به داخل رادیولوژی می برند و زنگ تلفن همراه قطع می شود. خوشبختانه نتیجه عکسبرداری و آزمایشات پزشکی نگرانی در مورد خونریزی مجدد و پارگی داخلی را بر طرف می کند اما تزریق سرم و بهبودی حال بیمار تا غروب طول می کشد. ساعت از 7 گذشته است که فرزاد از خواب بیدار می شود. افروز هزینه های بیمارستان را پرداخت کرده و با گرفتن اتومبیل کرایه از آنجا خارج می شوند.

-         آقا، بریم خیابون قزوین، مخصوص.

-         کاش امشبو میموندی بیمارستان(زیر لب اضافه می کند)لجباز!

-         نه باید برم خونه، مرسده چشم براهه! خیلی دیر شده.

-         خوش به حالِ این خواهر جونت!

احساس می کند که فرزاد توان گفتگو را ندارد. لب هایش می لرزد و اندوهگین به لبخند کم رمقی که بر لب های او نقش بسته است، می نگرد. قطرات اشک، چهره اش را می پوشاند. چرخش سر فرزاد، نگاهش را غافلگیر می کند:

-         اشکای تو، حالمو بدتر می کنه! ...ناراحت نشو! ...دلم می خواد صداتو بشنوم، میشه برام حرف ...!

ترمز شدید تاکسی، فرزاد را به درب اتومبیل می کوبد و جیغ افروز، راننده را می ترساند:

-          ببخشید آبجی! سرعت گیرو ندیدم، شرمنده!

-         طوری که نشدی؟! (سر راننده داد می کشد) مگه نمیبینی که مریضه!... (دست هایشان درهم گره می شود، سر او را بر شانه اش می گذارد) فرزاد!

-        خوبم، خوبم!... می خواستم ... سخته! اما باید بهت بگم...می دونی!... یه دفعه، یه دفعه،...دلم هوای تو رو کرد! (با گفتن این جمله، از فشار دست اش کاسته شد) افروز!

«جانم» افروز با «آقا! رسیدیم، مخصوصه» ی راننده مخلوط می شود. هر سه می خندد.

-         دمِ دوچرخه سازی، وایسین.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...