ملکـه - قسمت 47

راننده تاکسی، درست جلوی درب تعمیرگاه ترمز می کند. شاگرد مغازه که مشغول بیرون آوردن تویی چرخ است، با دیدن فرزاد، طوقه و آچار را رها کرده و فریاد زنان به داخل کوچه می دود:

-         آقا فرزاد اومد، آقا فرزاد اومد!

با بلند شدن صدای پسر بچه، از داخل مغازه دوچرخه سازی و مغازه های اطراف چندین نفر دویده و به کمک افروز می آیند. گویی همه در انتظار بازگشت او بوده اند زیرا در یک آن، تمام اهالی محله بیرون می ریزند. در ابتدای کوچه، دختر جوانی، چادر به سر و با پاهای برهنه، از اولین خانه ی سمت راست بیرون می دود و زاری کنان، فرزاد را در آغوش می کشد. دم درب منزل رسیده اند که مرسده با اشاره های برادر، متوجه دختر می شود:

-         وای تو افروزی!

دوستانه و با محبتِ بسیار او را می بوسد. افروز قصد دارد، خداحافظی کند اما مرسده، سخت دست او را چسبیده است و راه فراری وجود ندارد! پس از رفتن همسایه ها، دخترها، با کمک یکدیگر، فرزاد را به داخل می برند. مرسده، پرده ی وسط اطاق را کنار می زند و در مقابل دیدگان حیرت زده ی افروز، در کنار بستری که پیرمردی در آن خوابیده است، پتویی را پهن کرده و برادرش را بر روی آن می خواباند. افروز، گفته های مشهدی اکبر و شنیده های شیرزاد از بازاریان، در مورد حاج محمد یکه! را به یاد می آورد، با خود فکر می کند:

-         این ساختمون از حموم ما که بدتره!

از مشاهده ی اثاثیه ی محقر اطاق و بوی نم و دارو،  اشک به چشم می آورد. مرسده که از اطاق بیرون رفته بود با جعبه ی دارو بازمی گردد.

-         خب، پسر حاجی محمدِ یکه! عزیز دردونه! (سرنگ را پر می کند)... نگفتی، من بزنم یا افروز جون؟!

-         اِ ، خواهر! نکن دیگه!

با خنده پرده را می کشد و در حال تزریق ادامه می دهد:                     

-         آخ، داداش جون، درد که نداشت؟! (بغض اش می ترکد) درد همه دنیا، تو جون مرسده که دیگه درد تو رو نبینه!

-         خواهر کوچولو دستتو بده به من (افروز از پشت پرده، سایه ی بوسیدن دست دختر جوان را می بیند) ... دلتنگ شدی؟

میخوای چار دست و پا بشم و سوارم شی؟ میخوای موهاتو ببافم؟ میخوای برم برات ...

-         هیچی نمیخوام... تو فقط خوب شو! من، هیچی نمیخوام!

-         داره خوابم میبره، مهمون داریم... میشه ازش ...

-         چشم داداش! چشم! میرم پیش افروز جون!

پرده را کنار می زند و با لبخند محزونی کنار افروز می نشیند. چند لحظه که می گذرد به حرف می آید:

-         خوابش برد! میای بریم تو آشپزخونه؟... دارم واسه بابا و فرزاد، سوپ درست می کنم

آشپزخانه کوچک، زیر راه پله طبقه دوم و دو پله پایین تر از کف ساختمان، قرار دارد. افروز بر روی پله می نشیند و با دقت به مرسده که در حال رنده کردن هویج است، نگاه می کند. در ذهنش می گذرد:

-        یه دو سه سالی از من کوچیکتره! و صورت قشنگیم داره! مثل فرزاد روی چونه شم، تو رفتگی داره! ولی خیلی لاغره!... قدشم یه ذره! شاید... اِی، بفهمی، نفهمی! یه ذره از من کوتاهتره! ...

مرسده، متوجه نگاه او می شود:

-        آره، مثل داداششه!

می خندد و هویج رنده شده را داخل قابلمه می ریزد:

-        خب تموم شد

دست اش را شسته و بر پله ی پایینی می نشیند. با علاقه به او نگاه می کند:

-    تو با این داداش من چیکار کردی؟(افروز جا می خورد) همش از تو حرف میزنه! از دختر زیبایی با یه کوله ی کافرکوب! (می خندد) کو این گرز تو؟! (افروز کوله اش را که در راه پله است، نشانش می دهد) اوه، پس اینه... خب، خانوم! تو که دل داداش جون منو بردی، نگفتی، این جوونِ بی دل! که تا حالا دختر و پسر، براش فرقی نداشت. یه دفه به سرش نزنه! سر به بیابون نذاره (خم می شود و دست او را لمس می کند) هر چند! توی این وضع! عاشقم که بشی، دیگه بدبختی میشه، آوار!...

تلفن داخل راهرو که بین دو گلدان قرار دارد، زنگ می زند. مرسده از افروز می خواهد، گوشی را بردارد و خودش به سر وقت غذا می رود.

-        بله بفرمائید (صدای زنی را می شنود) من! ... من دوست مرسده م! ... حال آقا فرزاد؟... (اشاره ی مرسده را می بیند) خوبن! بله، تازه خوابیدن! شما؟(با شنیدن نام زن، چهره اش سفید می شود) خانوم کمالی؟ ... بله، بله، چشم!

گوشی را با حرص بر روی تلفن می کوبد. مرسده از آشپزخانه بیرون می آید و برق راه پله را روشن می کند:

-         ولش کن! بیا بریم بالا

وارد تک اطاق طبقه ی بالا که می شونداز دیدن چرخ خیاطی بزرگ هسکوارنا، چشمهای افروز برق می زند. میز کار، قفسه ی پارچه های جین، الگوهای جدید و قدیمی، تصاویر مختلف از شلوار های لی که یک طرف دیوار را پوشانده است، میز اطو و تعدادی شلوار دوخته شده، او را متعجب می کند. مرسده در حین گفتگو در مورد دوخت شلوار جین، با مهارت مشغول کار می شود. سرعت بالا و ظرافت در دوخت، باور نکردنی است!

چند دقیقه ای از شروع کار خیاطی نگذشته است که زنگ خانه به صدا در می آید. مرسده از پنجره به داخل کوچه نگاه می کند:

-         وای! سهیلاس!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...