ملکـه - قسمت 48

پنجره را می بندد:

-         تو اینجا باش!

با رفتن او، افروز چراغ اطاق را خاموش کرده و چند پله پایین آمده و در پاگرد می ایستد. صدای سهیلا و خسرو به وضوح شنیده می شود.

-         ...شنیدم تو بازار بوده، گفتم شاید باهام کاری داشته!

-         آره، نه! یعنی من نمی دونم!

-         مرسده خانم (صدای خسرو را می شناسد) شمام باش بودین؟!

-         نه! من که نمیتونم بابا رو ول کنم.

-         پس ... ببخشید!

-         میرم براتون چایی بیارم!

درب اطاق را بسته و به آشپزخانه می رود. افروز آهسته پایین می آید، کوله اش را برداشته و خداحافظی می کند. در حین عبور، لای درب اطاق باز شده و خسرو او را می بیند.

***

دیر وقت است که به حمام می رسد. برای کشیدن شام، منتظرش مانده اند. بی اشتها است اما طاقت ناراحتی بچه ها را ندارد. در کنار سفره نشسته و با غذا بازی می کند. علاوه بر مش اسد و شیرزاد، حالا رقیه هم نگران او می باشد. شهلا و نرگس، در این سو و آن سوی سفره، تند و تند در مورد کارهای امروزشان حرف می زنند که با فریاد مش اسد:

-         وقت غذا، حرف بی حرف!

ساکت می شوند. سخن پیرمرد تمام نشده که دخترک می پرسد:

-         افروز جون! خبری از فرزاد نداری؟

همه دست از غذا کشیده و به او نگاه می کنند. یارای سر بلند کردن را ندارد و طعم شور اشک را در دهانش احساس می کند. برای پنهان ساختن رازش، شتابزده رقیه را در آغوش کشیده و سر خود را بین دست های دخترک پنهان می سازد. آنگاه که دست های نوازشگر برادر، بر روی موهایش کشیده می شود، بیهوش در کنار سفره می افتد.

در یک آن، هنگامه ای زیر طاقی را به لرزه در می آورد. فریادهای «خواهر، خواهر» شیرزاد و جیغ های پی در پی نرگس،  همه را گریان می کند. ننه مارال به صورت افروز آب می پاشد و ابی برای پیدا کردن کاهگل با پای برهنه بیرون می دود.  با تشر عمو رجب، حسن و ممل، بچه ها را از زیر طاقی خارج می کنند و شهلا در حال آرام کردن پدرش، هیکل تنومند او را که سخت تر از بقیه می گرید به کناری می کشد. مش اسد که با رنگ پریده، سر دختر را بر روی زانوی خویش گرفته است، مدام نام او را صدا می زند. ابی به همراه ریحان و با در دست داشتن تکه ای کاهگل، باز می گردد. ننه مارال با خیس کردن کاهگل، آن را در جلوی صورت دختر می گیرد و ریحان با تکه ی کارتن بزرگی او را باد می زند.

افروز، ناله ای کرده و کم کم به هوش می آید. بساط شام، به زیر طاقی ممل منتقل می شود اما هیچکس میلی به غذا ندارد. با خوابیدن کوچولوها، بقیه دورهم جمع می شوند. افروز پس از نوشیدن لیوانی از معجون عمو ریحان، آرام آرام، واقعه ی کیف قاپی و زد و خورد بازار و دخالت فرزاد را  بازگو می کند. عمو رجب، رسیدن جوان را کار خدا می داند و ننه مارال برای سلامتی اش دعا می خواند.

آن شب، شیرزاد تا صبح، چشم روی هم نمی گذارد، در کنار بستر خواهرش می نشیند و با بادبزن مش اسد، هوا را خنک می کند. دو ساعتی از شب گذشته است که افروز بیدار می شود، می خواهد برخیزد که شیرزاد به کمک اش می آید:

-         شیرزاد! ...چرا نخوابیدی داداش!

-         خب خوابم نمیبره! همینجوری تنهایی نشستم!

مش اسد که گویا او هم دچار بی خوابی شده است، جلوی زیر طاقی ظاهر می شود:«شماها که هنوز بیدارین؟ حالت خوبه بابا؟!» بالا می آید و جلوی رختخواب دختر می نشیند.

-         بابا اسد، یه چیزی به این بگو! صبح باید بره سرکار! اونوقت تا حالا بیدار مونده.

-         شیرک بره به جهنم! ...یه مرد که با یه شب بیخوابی، نمیمیره! حالا که بیدار شدی بابا! میشه راستشو بهم بگی؟

-         راست چی رو؟

-         راستِ بقیه ی قصه رو! ... تا اونجا گفتی که فرزاد اومد و مردم کمک کردنو کوله را پس گرفتی... حالا بقیه ش!

افروز ناچار می شود، بقیه ی ماجرا، از وضعیت بیماری فرزاد و مراجعه به بیمارستان، تا رفتن به خانه ی خیابان مخصوص، دیدن مرسده و زندگی فقیرانه ی آنها را، بیان کند.

-    ... میدونی بابا اسد، من موندم که همه میگن این پسر و خونواده ش، تا چند سال پیش، تو ناز ونعمت بودن! حالا با این وضع، آخر و عاقبتش چی میشه؟! یه پدر مریض و بدحال داره با یه خواهر جوون. انگار دنیا ازشون رو گردونده! مرسده میگفت: داروهای باباش، روزی سی هزار تومنه!... تازه کلی از بدهیهای باباش مونده! ... آخه فرزاد، تنهایی میخواد چیکار کنه؟!

-         خدا بزرگه بابا! (سر تکان می دهد) واسه اونایی که هیشکی رو ندارن، خدا نزدیکتره!

-    بابا اسد... میترسم که اون به خاطر پول... یعنی بخاطر باباش، بخاطر مرسده، طاقت نیاره! اونوقت، مجبور بشه... مجبور بشه با اون ازدواج کنه!

-         نترس دخترم! نترس بابا!

-         میشه... میشه من ... یه وقتایی بهش کمک کنم؟

-         آره، بله که میشه، تو مگه ملکه نیستی؟!(می خندد) ملکه ی ما و این همه بچه! ... غصه نخورو حالا بگیر بخواب.

-         اما من گشنمه!

-         خب هیشکی درست و حسابی شام نخورده، کلی غذا مونده! برو شیرک یه چیزی جور کن!

سر و صدای غذا گرم کردن شیرزاد، ابتدا ننه مارال و عمو رجب و سپس بقیه را بیدار کرد. از شنیدن غذا خواستن افروز، همه احساس گرسنگی کردند. ساعت 3 صبح بود که دوباره سفره پهن شد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...