ملکـه - قسمت 49

افروز، از خواب بیدار شد. نگاهی به پتوی جمع شده شیرزاد انداخت و با خود گفت:

-           حتما باید صبح زود میرفته بازار

نگران از ناشتایی نخوردن برادر، رختخوابش را مرتب کرده و در حالی که از بیدار نشدن ننه مارال، متعجب شده بود، از زیر طاقی خارج شد. هیچ صدایی شنیده نمی شد، داشت به طرف حمام می رفت که بهت زده بر جا خشک اش زد. همه  بیدار شده و زیر طاقی شهلا، بی سر و صدا مشغول کار بودند!

پیمان کوچولو، با دیدن او، خنده کنان به طرف اش دوید. «خال جون، خال جون!» گفتن پسرک، بقیه را متوجه او کرد. حالا دیگر سکوت کردن بی فایده بود. هیاهو دوباره به راه افتاد. از نرگس، ساعت را پرسید و با شنیدن «نزدیکِ ده!» متوجه شد که خیلی دیر کرده است. بشمار سه! دوش گرفته و بازگشت.

-         زود باشین، سفارشای مردم مونده.

کمبود پارچه داشتند، خوشبختانه حیدر با سیم بلند و یک گوشی دست دوم، تلفن را تا داخل آورده بود. با حاجی خاکباز تماس گرفت و سفارش داد، قرار شد یکی را به برای گرفتن پارچه بفرستد. مش اسد را به دنبال یکی از مردها فرستاد. پیرمرد رفت و دست خالی برگشت:

-         هیچکدومشون این طرفا نیستند

ناچار شد که به شیرزاد متوسل شود. با مشد اکبر تماس گرفت و از او اجازه خواست تا شیرزاد پارچه ها را به خانه برساند. موافقت مرد بازاری ، خیالش را راحت کرد. می خواست پشت چرخ خیاطی بنشیند که تلفن زنگ زد.

-         سلام، بله ...آه، آقای ارسطو، سلام! ... الان بیام؟ ... چشم، همین الان راه می افتم.

خیلی زود حاضر شد و از گرمابه بیرون آمد. مثل اینکه امروز روی دور شانس بود! در هر دو خط، اتوبوس ها به موقع حرکت کردند و او نیم ساعته سر چهارراه زرتشت بود. جلوی فروشگاه که رسید، بابک، در داخل ویترین، مشغول تعویض دکور بود. به شیشه زد و دست تکان داد. بابک با دیدنش خندید و اشاره کرد که یک لحظه منتظر بماند. آن گاه مانکنی را بغل زده و با زحمت به داخل برد و با چرخشی به بدن مدل، آن را در بهترین جای ویترین قرار داد. افروز حیرت زده دریافت که این لباس ارغوانی او ست که بر تن مانکن پوشانده اند.

ناگهان از خود بیخود شد، با خوشحالی دست می زد و بالا و پایین می پرید، کوله اش را به هوا پرتاب می کرد، می چرخید و می خندید. تعظیم های پی در پی اش، در مقابل بابک، تمامی نداشت. پس از چند دقیقه به خود آمد و وارد فروشگاه شد. بابک به نشانه ی «هیس!» انگشت بر لب، به طبقه ی بالا اشاره کرد. افروز منظور او را دریافت، در جلوی آینه ی قدی ایستاد، لباس اش را مرتب کرد و با کشیدن نفس عمیقی،از پله ها بالا رفت. خانم و آقای ارسطو و مرد دیگری روی مبل نشسته و سرگرم گفتگو بودند.

صدیقه خانم او را دید، صدای اش زد:

-         خانم زندی! بفرمائید اینجا...سلام، خوش آمدید!

سرگرم احوالپرسی با زن بود که آن شخص به طرف او برگشت:«سلام» از دیدن مرد، دستپاچه شد و کوله از شانه اش سُر خورد، داشت به زمین می افتاد که بند آن را گرفت.

-         س... سلام...آقای اکمالی!

-       خوبه، پس آقا مهدی رو میشناسین؟ (این را آقای ارسطو گفت) ایشون تعریف کار شما رو از خواهرشون شنیدن، میخواستن برای تهیه ی لباس مادر و خاله و (با خنده ادامه داد) کارمندای کارخونشون، شما رو ببینند! حالا این شما و اینم آقای اکمالی!

با تعارف صدیقه خانم، کنار او نشست. آقای اکمالی، بلافاصله و در چند جمله ی کوتاه خواسته های خودش را بیان کرد:« اول برا حاج خانم و خاله عفت!... شما که دیدیشون، میخوام یه کادوی ویژه بهشون بدم! البته... (انگشتان دست راست اش را به شکل هفت تیر بالا برد) کاملا محرمانه! و ... (کمی فکر کرد) در مورد کارمندامم ... فکر کنم شما باید بیاین دفتر! ... اونا الان لباس فرم دارند اما (چهره درهم کشید) زیاد دلچسب نیست!» افروز با خود فکر کرد: «هنوز رو دورم!» و در پاسخ گفت:

-       گرفتن اندازه های مادر و خاله ی شما، سخت تر از بقیه ی درخواستاتونه! اما ... باشه (از روی مبل بلند شد) بریم ببینیم چی میشه! (اشاره ی انگشت شصت آقای ارسطو را دید) ضمنا... حساب و کتاب کاراتونم با جناب ارسطوس!

-         خوبه، پس اول مامان؟!... بریم؟!

-         اجازه بدین من به خونه خبر بدم، بعد...

آقای ارسطو او را به طرف تلفن برد:«بفرمائید تلفن اینجاست(آهسته تر ادامه داد) آفرین دختر!» تلفن را به دست او داد و به طرف اکمالی برگشت. افروز، شماره ی حمام را گرفت.

-         سلام بابا اسد...ببین بابا! من یه سفارش دارم که طول میکشه، واسه ناهار منتظر من نشین!... شیرزاد اومد؟... خب، الهی شکر! پس پارچه ها رسید...(مهدی و صدیقه خانم به او نزدیک شدند) باشه، چی؟... شیرزاد؟... نه بعدا باهاش حرف میزنم، خداحافظ.  

بابک داشت از پله ها بالا می آمد، که آن دو از خانم و آقای ارسطو خداحافظی کردند. پسر جوان چندان سرحال به نظر نمی رسید و در جواب دست تکان دادن افروز، به تکان سر اکتفا کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...