ملکـه - قسمت 50

چند پسر جوان به تماشای اتومبیل بنز سیاه رنگ اکمالی، ایستاده بودند. «فکر کنم اتوماته!»، «رنگشو ببینین! خوشگل مشکی!»، «اوف! اوف!... رینگا رو نیگا!»،«بنزه بابا، بنز!»،«میگن صدمیلیون فقط پول صندلییاشه!» صدای خفیف باز شدن درب را که شنیدند، عقب رفتند و متوجه آن دو شدند. مهدی، بی اعتنا به پسر جوانی که قیمت ماشین را می پرسید، درب را برای افروز باز کرد. به راه که افتادند، پسرها هنوز داشتند در مورد ماشین حرف می زدند.

سوال مهدی، سکوت داخل اتومبیل را شکست:

-         افروز خانم، ببخشید که می پرسم، شما با خانواده زندگی می کنین؟

افروز که داشت از سواری لذت می برد، ویرش گرفت سر بسر او بگذارد.

-       با خانواده؟ نه! کی میگه؟ من بته اییم! (از مات شدن مرد، خنده اش می گیرد) شوخی کردم! جواب شما بَلَس! ... با داداش کوچیکم و بابا اسد و بقیه!... البته خونواده ی ما، پر و پیمون تر از شمان! 6 به 12!

هر دو می خندند. مهدی، از شادی، اعتماد به نفس و سرزندگی دختر، خوشش آمده است. سال ها پس از رها شدن از اولین عشق زندگی اش، دوباره احساس خاصِ دوست داشتن را حس می کند. به افروز که دوباره سکوت کرده و به کناره های اتوبان خیره شده است، نگاه می کند. پس از سال ها تجربه، به راحتی می تواند، ترس و شجاعتِ توامان دختر را در دست های فشرده بر بند کوله اش، ببیند. به یاد مادرش می افتد، با تلفن همراهش شماره می گیرد:

-         سلام خاله... نزدیک پارک ویم، دارم میام خونه... ناهار چی دارین؟...بله خاله جون... اومدم.

 با قطع تماس، تلفن را به طرف افروز می گیرد. دختر هاج وواج نگاهش می کند:«چیکار باید بکنم؟»

-         خب، مگه نباید زنگ بزنین خونه ی ما و بگین دارین میرین اونجا؟

-         آهاه، منظورتون اینه؟ بله! قبلا فکرشو کردم، قرار شد صدیق خانم زنگ بزنه و خبر بده!

-         خوبه... افروز خانوم! شما موبایل ندارین؟

-         نه! موبایل واسه چیمه! ... هر چند، آره، باید کم کم یه دونه بخرم! یه دونه؟ نه! دو تا باید بخرم!

این را گفت و به تماشای اطراف پرداخت. مهدی با خود فکر کرد:«تو فکر برادرشه!» و دیگر تا رسیدن به سعد آباد، حرفی بین آنها رد وبدل نشد.

خانم امکانی که در داخل حیاط سرگرم گفتگو با باغبان بود، از دیدن مهدی و افروز که با هم وارد خانه شدند، جا خورد و چهره درهم کشید. مهدی که گویا از قبل برای چنین برخوردی آماده بود، با حالتی بی تفاوت گفت:

-    مادر، غذا حاضره؟! ... (باغبان را مورد خطاب قرار داد) مش رضا، به این گلدونای گل سنگ برس بابا!... مادر، چرا سر ظهری، باعث زحمت خانم زندی شدین؟! مگه بعد از ظهرا وقت ندارین؟!... این شمشادا رو بیشتر کوتاه کن...  ایشون تو کوچه بودن که من سوارشون کردم! چقدرم تعارف می کنند!

عذرا خانم از شنیدن حرف های فرزندش آسوده خاطر شد:

-     خوش آمدید، بفرمائید. تارا منتظر شماست... (دست مهدی را گرفت) به کار باغبونی من کاری نداشته باش، بیا بریم تو، مگه گرسنه نیستی؟(جلو افتاد و وارد ساختمان شد) ...تارا طبقه بالاس! اطاق دوم سمت چپ (دست مهدی را رها کرد) ...تو هم لباستو عوض کن و بیا پایین!

او به طرف آشپزخانه رفت و آن دو پشت سرهم از پله ها بالا رفتند. از پاگرد که گذشتند، مهدی آهسته گفت:

-         ببخشید که مجبور شدم دروغ بگم! یعنی ...

-         مسئله ای نیست!

افروز منتظر ادامه ی صحبت او نماند و با انگشت ضربه ی آرامی به درب اطاق تارا زد. صدای «بفرمائید» دختر را که شنید، نگاهی به پشت سرش انداخت، از مهدی خبری نبود. پوزخندی زد و با خود گفت:

-         دروغگو! دست به فرار خوبیم داره!

به یادآورد، برای همدستی با مهندس اکمالی، خودش نیز چاره ای جز دروغ گفتن ندارد!

تارا با خوشحالی از او استقبال کرد و اجازه داد تا دوباره اندازه هایش گرفته شود. افروز در حین کار به دنبال بهانه ای برای طرح موضوع اندازه گیری اندام خانم اکمالی و خواهرش می گشت. پرسش ناگهانی تارا که با دست های باز در برابر او ایستاده بود، تکانش داد:

-        چه خبر افروز جون؟ راستی از فرزاد چه خبر؟ شنیدم از بیمارستان مرخص شده (نگاه پرسشگر افروز او را دستپاچه کرد) دو سه روز پیش بود که با هنگامه و بی تا رفته بودیم پیش تارا و بعد چارتایی رفتیم بیمارستان، خب، اونجا بود که فهمیدیم اون مرخص ...

 تقه ای به درب خورد و مهدی با گفتن «سلام» وارد شد. او به راحتی موضوع دوخت لباس برای مادر را با خواهرش در میان گذاشت و خیلی زود توانست، وی را با خود همدست کند. در حال خارج شدن از اتاق بودند که ناگهان درب باز شد و دو دختر جوان با خنده و سر و صدا به داخل دویدند. شتاب آن دو باعث شد تا در حالی که جیغ می کشیدند با مهدی برخورد کرده و هر سه، نقش زمین شوند.

افروز به کمک هنگامه رفت و تارا در حالی که از خنده روده بر شده بود، بی تا را از روی مهدی بلند کرد.

-        پاشو از رو داداشم! (قهقهه می زند) دختره ی بی حیا! ولش کن دِ! ...اینارو که میشناسی داداش مهدی؟ اون هنگامه و اینم بی تا! (ضربه ای به باسن دوستش می زند) بی تا فرید!

دخترها، شرمنده و سر به زیر از آقای مهندس اکمالی! عذرخواهی کردند و او نیز با گفتن «چیزی نشده!» به سرعت اتاق را ترک کرد. مهدی هنوز از پله ها پایین نیامده بود که با خاله عفت روبرو شد و همزمان صدای خنده ی شدید دخترها به گوش رسید. عفت، از بالای عینک او را نگاه کرد:

-         داشتم میومدم کمکت، گفتم نکنه این ورپریده ها بخورنت!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...