ملکـه - قسمت 5

 مرد، همان فروشنده بازار بود. منشی پرسید:

-         خانم افروز زندی؟ (منتظر پاسخ نشد) کار شما در چه رابطه ای هست؟

مرد زیر لب غر می زد:

-         افروز! خب با مسما است! یعنی آتش افروز!

افروز:

-          من در رابطه با تهیه لباس های مجلسی کار می کنم! برای این مسئله آمدم!

منشی گفت:

-         چند لحظه منتظر باشید! (به سرعت وارد دفتر مدیریت شد) افروز آماده جواب مرد جوان شد و رو در روی او ایستاد:

-          هی یاروئه! چی گفتی؟

و دستش بند کوله را از روی شانه آزاد کرد. جوان که مقصود او را دریافته بود لبخند بر لب جواب داد:

-         هی، یاروئه؟! آفرین!

حرکات دختر را تحت نظر داشت:

-         آتش افروز! یا نیش مار!

افروز در پاسخ گفت:

-          اوه اوه، نیش مار!

کوله را به طرف پسر پرتاب کرد اما با جاخالی دادن او، کوله سنگین به مرد تازه واردی به شدت برخورد کرده و او را به همراه نیمه ستون سنگی و گلدان چینی نقش زمین می سازد. صدای شکستن گلدان و ستون و ناله های مرد کتک خورده، همه را به داخل اتاق کشانید. فروشنده جوان مشغول کمک به مجروح بود که خانم الهی در قاب درب ظاهر شد:

-         فرزاد (طرف خطابش فروشنده بود) این سر و صدا برای چیست؟ (اخم آلود و با تحکم صحبت می کرد)

-         خانم الهی ببخشید، عذر می خواهم تقصیر من بود!

فرزاد، مرد را از روی شکسته های گلدان بلند کرده و روی مبل نشاند.

-          حالت خوبه خسرو خان!؟ ... خسرو خان!

خانم الهی جلوتر آمده و نگاهی به خسرو انداخت و گفت:

-         بلند شو خسرو! (لحن اش حالت استهزا گرفت) خان وارث، خسرو خان الهی! بلند شو (برگشت و با قدم های سریع و نیم نگاهی تند به افروز، به داخل اطاقش رفت.)

خسرو در حالی که بریدگی دست اش توسط منشی بانداژ می شود پوزخندی زده و می گوید:

-          فرزاد جان، خان لقب اشرافی است! این خواهر من هم باید مثل خواهر شاه خودش خان می شد! آره ... خب ... گفتی که تو به من زدی! کتف و گردن ام درد می کند. راستی با چی منو زدی؟

افروز آماده حرف زدن می شد که منشی او را صدا زده و به داخل دفتر هدایت می کند، در حین داخل شدن حرف های فرزاد را شنید:

-         بخیر گذشت خسرو خان! بخیر گذشت! ببخشید، امروز روز بدبیاری من است! ...

درب پشت سرش بسته شد و صدای آمرانه خانم الهی به گوش رسید:

-         خانم افروز زندی با من کاری داشتین؟

-         بله ببخشید من طراح لباس های مجلسی هستم چند نمونه از کارهایم (کوله را بر روی میز مبلمان وسط اطاق گذاشته و زیپ آن را باز کرد) برای ملاحظه شما آورده ام (6 دست لباس مجلسی با رنگ های مختلف بیرون آورد و بر روی میز و مبل ها چید) ببینید (لباس مشکی بلند را در مقابل دیدگان خانم الهی قرار داد) این لباس شب طبق ژورنال مد پاریس و این لباس (لباس به رنگ سرخابی با آویزهای نقره ای) طبق طرح لباس خانم جولی هنرپیشه معروف هالیوود و ...

خانم الهی حرف زدن مسلسل وار افروز را قطع کرد:

-         خانم زندی منظور شما تولید لباس مجلسی برای فروشگاه های ماست؟

-         بله ببینید (لباس یاسی رنگ را در دست گرفت) این لباس ...

خانم الهی با بی حوصلگی مجدداً وسط حرف او برید:

متوجه شدم خانم! این لباس ها دوخت و کار شماست اما مناسب استایل ما نیست! (با تلفن داخلی از منشی اش خواست آقای فرزاد یکه را به داخل بفرستد و این نشانه پایان ملاقات با افروز بود)

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...