ملکـه - قسمت 51

با خنده خاله را بوسید و او را با خود همراه کرد:

-         خاله جون! من گرسنم! وای چه بویی داره این خورشت کرفست!

پیرزن آشپز، مشغول چشیدن خورشت بود که آنها وارد آشپزخانه شدند. چهره ی مهربان و موهای سفید ربابه خانم که از زیر چارقدش بیرون زده بود، خاطره ی همیشگی مهدی از خانه به شمار می رفت. سلام او و صدای عذرا خانم درهم پیچید:«بیاین اینجا» درب اتاق ناهارخوری باز بود و صدای چیدن وسایل ناهار شنیده می شد. عفت به کمک خواهرش رفت و مهدی در کنار اجاق ایستاد و سرگرم خوش و بش با ربابه شد. تارا و دوستانش با سر و صدا وارد شدند. رفتار خودمانی دخترها نشان می داد که واقعه ی چند دقیقه قبل را از یاد برده اند زیرا دور میز نشسته و به ظرف بزرگ سالاد ناخنک می زدند و پچ و پچ می کردند.

ندیدن افروز، مهدی را به سوال کردن واداشت و تارا در جواب گفت:

-    تو هاله! (چشمکی به او زد و به طرف اتاق ناهارخوری رفت) مامان، یه لحظه بیا...(عذرا خانم در چهارچوب درب ظاهر شد:«بله عزیزم!») مامان، بیا اینجا... (دست مادرش را گرفت) اینجا بشین! (او را روی صندلی نشاند) ببین مامان، بی تا میخواد واسه خانم فرمانفرما یه لباس بدوزه که سورپرایز بشه! برا همینم قرار شد اندازه های شمارو بجای عمه خانم بگیریم! باشه مامان!

-         من و خانم فرمانفرما! یعنی سایز ما دو تا یکیه؟ فکر نمی کنم!

اینجا بی تا مداخله کرد:« ببخشید مامان! اما فکر کنم سایز عمه، یه چیزی بین شما و خاله جون عفت باشه! با افروز خانمم صحبت کردم، قرار شد، از روی اندازه های شما، لباسو بدوزه! اجازه میدین مامان!»

خاله عفت هم وارد گفتگو شد و با کمی بحث، هر دو با این کار موافقت کردند. «ربابه، غذا رو بکش که آقا مهدی گرسنه س!»عذرا خانم این را گفت و همگی برای گرفتن اندازه ها، به نزد افروز رفتند. مهدی در کشیدن غذا و چیدن میز با ربابه همکاری کرد و سپس به داخل هال سرک کشید:

-         مامان میز حاضره، بفرمائید... خانما، خانم زندی بفرمائید!

دعوت از افروز، به مذاق خانم اکمالی خوش نیامد و با اخم به پسرش نگاه کرد اما مهدی نگاه مادر را نادیده گرفت و در جواب «مرسی، من باید برم» دختر، گفت:

-         وقت ناهاره و شما مهمون تارا و بی تا هستین!

تشکر و نپذیرفتن دوباره ی دعوت از سوی افروز، این بار با خواهش دخترها روبرو شد و اصرار فراوان هنگامه و تارا، سرانجام نتیجه داد.

سر میز غذا، افروز که متوجه نارضایتی مادر خانواده شده بود، دیرتر از همه غذا کشید و با بی میلی چند قاشقی غذا خورد. او تمایلی برای ماندن نداشت و با دیدن تعارفات مکرر عذرا به بی تا و هنگامه، آرزو می کرد هرچه زودتر از این خانه خارج شود. در حال خودخوری بود که صحبت هنگامه توجه ش را جلب کرد.

-    اون روزو اصلا یادم نمیره! دم در فروشگاه آقای ارسطو بودم که نادیا و بابک، دویدن بیرون، همون موقع جیغای افروز جونو شنیدم. وای! چه صحنه ای بود. نمیدونستم که بی تا هم تو فروشگاهه.

-         آره، منم میخواستم بیام بیرون که عمه جون نذاشت.

-         مثل اینکه همش بخاطر اون دختر کوچولوی خوشگل بود(روبه افروز پرسید) اسمش چی بود؟

-         رقیه!

-         آره یادم اومد، رقیه! وای! چه جیغایی می کشید، مثل اینکه فرزاد رو خیلی دوست داشت!

افروز با خود گفت: «فرزاد!!! دختره ی پررو، انگار صد ساله که میشناسدش!» چند بار خواست تا از سر میز بلند شود ولی هر بار با پرسشی در مورد واقعه آن روز روبرو می شد. مهدی که قصد او را حدس زده بود، با گفتنئ«باید دوباره برم دفتر» زودتر از سایرین، اتاق غذاخوری را ترک کرد. رفتار عذرا خانم، با رفتن پسرش، بهتر شد و با تعارف های پی در پی افروز را مجبور کرد، تا کمی بیشتر غذا بکشد.

از خانه بیرون آمد و نفسی به آسودگی کشید. بند کوله را به دوش انداخت و به طرف خیابان اصلی به راه افتاد. نزدیک پیچ کوچه رسیده بود که اتومبیل اکمالی را دید. راه برگشتی نداشت، ناچار با حالتی که گویی توجهی به اطراف ندارد، از کنار اتومبیل می گذشت که مهدی صدایش زد. برگشت و با قیافه ی متعجبی مهدی را نگاه کرد.

این بار مجبور شد در مقابل خواهش مرد، برای رساندن او به چهارراه زرتشت کوتاه بیاید. در حال سوار شدن بود که اتومبیلی با آرم تاکسی تلفنی تجریش، از بغل آنها گذشت و کمی بالاتر ایستاد. پیرمردی که در صندلی عقب تاکسی نشسته بود، با دهانی باز به افروز و مهدی نگاه می کرد. وی آقای امکانی بزرگ، پدر مهدی بود.

پس از دقایقی سکوت، مهدی به خاطر رفتار نامناسب مادرش عذر خواست و سپس صحبت های کوتاه، به صورت پرسش از او و پاسخ از افروز، آغاز شد. سوال هایی مانند: «پدر، مرحوم شدن؟»، «بابا اسد، پدربزرگ شمان؟»، «در چه رشته ای تحصیل کردین؟»، «گویا خیلی به طراحی و دوخت لباس علاقه دارین! به خونه داری هم علاقه دارین؟» که باب طبع افروز نبود و موجب گردید تا وی با جملاتی کوتاه، پاسخ بدهد. زنگ تلفن همراه، گفتگو را قطع کرد.

-         سلام بابا... بله خونه بودم... نه، کار واجبی داشتم... تو راه شرکتم، بله... صدای کسی؟ نه! تنهام ... خب، توخیابونم... چشم!

مکالمات تلفنی پی در پی فرصتی برای ادامه صحبت باقی نگذاشت. به چهارراه زرتشت که رسیدند، افروز با تشکری سریع، از اتومبیل پیاده شد و در این هنگام با خسرو که جلوتر از آنها پارک کرده بود، روبرو شد. آقای الهی، متعجب از دیدن دختر با شک و تردید جلو آمد و به اتومبیل  بنز خیره شد. دست بلند کردن و لبخند او حکایت از شناختن راننده داشت. مهدی به ناچار پیاده شد. آن دو در حال دست دادن بودند که افروز خداحافظی کرد و به طرف فروشگاه ارسطو رفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...