ملکـه - قسمت 52

مراحل حساب و کتاب، با ورود مهدی و خسرو، به نحو غریبی با سرعت انجام شد. مبلغ پرداختی آقای ارسطو بیش از حد انتظارش بود. در همان زمان، نمونه پارچه هایی را که به محض خروج از منزل اکمالی، تلفنی به آقای فردالی سفارش داده بود، توسط پیک جوان فروشگاه لی لی به آنجا رسید. انتخاب پارچه توسط مهدی زمان کمی برد. او با نگاهی گذرا، پارچه هایی به رنگ قهوه ای سیر و روشن را انتخاب کرد. امضای برگ سفارش، و رفت و برگشت پیک نیز در کمتر از ربع ساعت انجام شد. افروز خوشحال از دریافت سفارش جدید، تاخیر را جایز ندانست، نایلکس حاوی پارچه ها را برداشت و از فروشگاه بیرون رفت.

رها شدن از شر مهدی و خسرو، دو مرد پولدار و سرشناس پایتخت، خوش بینی اش را به او بازگرداند. برای آن که گرفتار مزاحمت محترمانه ی آن دو نشود، مسیرهای فرعی را برگزید و از آن حدود دور گردید. سوار اتوبوس واحد شد و به طرف خانه ی گرمابه! رفت. نزدیک میدان منیریه که رسید، در خود اشتیاق و نیاز برای دیدار فرزاد را حس کرد. سر پل امیر بهادر پیاده شد. برای رفتن به طرف خیابان مخصوص تردید داشت:

-    وا، برم چی بگم؟! خواهرش نمیگه دختر فلان فلان شده، اومدی اینجا چیکار؟... نه، ولش کن نمیرم! ... افروز تو خری، نه؟! آخه الاغ! این پسره که تو خرج بابا و آبجیش م مونده! ... عشق و عاشقی، این وسط، چند منه؟!... برو بابا! گدا به گدا، رحمت به خدا! ... افروز خانوم! بذار فرزاد بدبخت نشه! بذار بره همون خانم الهی رو بگیره، بلکم بتونه بدهیهای باباشو بده! تو که نمیتونی دوزاریم بهش بدی! خاک بر سرت دختر!  چقده خری!... آخیش خدا!... خداجون، نمی شد چند تا گونی اسکناس، از اون بالا برام میفرستادی، البته با پول حمالیش! تا میزدم تو کار بازار و یه ساعته، همه ی بدهی فرزاد رو می دادم! (به افکار خودش می خندد) ... آقا فرزادم انگار خیلی کشته مرده داره! نادیا، بیتا، هنگامه، تارا! شایدم یه دوجین، دختر دیگه! لامصصبا همشونم پولدارن! اوه، راستی اگه اینا بدونن طرف! یک قرونیم نداره، اونوخت، قیافه شون دیدنی میشه!... هر چند...(یاد حرف مرسده می افتد) تو این وضعیت بدبختی، عاشقم که بشی واویلاس! ... اِ، وا، اینکه خیابونشونه!    

کمی این طرف و آن طرف رفت، بارها از جلوی کوچه ی دوچرخه سازی رد شد تا بالاخره توانست بر تردید خود غلبه کند. وارد کوچه شد و جلوی درب خانه ایستاد. با خود کلنجار می رفت که صدای مردی او را به خود آورد:

-         خب زنگ بزنین، اینکه بالا و پایین رفتن نداره!

از دیدن قیافه ی خندان خسرو، شوکه شد و بدون آن که قادر به جواب دادن باشد، گامی به عقب برداشت. خسرو نایلکس سنگینی را که در دست داشت به زمین گذاشت و زنگ درب را فشرد. بدون گفتن هر گونه کلامی، هر دو منتظر شدند. با صدای باز شدن درب، چهره ی نمکین مرسده، ظاهر شد. دختر جوان با دیدن خسرو خود را پشت درب کشید و آهسته«سلام» کرد اما به محض شنیدن صدای افروز با خوشحالی از درب خانه بیرون آمد و او را در آغوش کشید:

-         وای، سلام افروز جون، خوش اومدی، چقدر خوشحالم کردی!

خسرو آنها را به حال خود گذاشت و با حالتی خودمانی وارد منزل شد و از همان جلوی درب، فرزاد را صدا زد. مرسده با نگرانی گفت:

-         آقا خسرو! بابا خوابه! (دست افروز را گرفت و او را به داخل برد و درب را بست) ترو خدا یواش!

وارد اتاق که شدند، فرزاد، دست به دیوار، ایستاده بود و داشت با خسرو احوالپرسی می کرد. او از بالای شانه ی مرد، ورود  افروز را دید. ناباورانه، نگاهش کرد و با لبخند، پاسخ «سلام»ش را داد. مرسده می خواست برای آوردن چای بیرون برود که شوخ طبعی خسرو گل کرد:

-         مرسده خانوم، بفرمایید(نایلکس را به طرف او گرفت) برگ سبزی ست، تحفه ی درویش، خسرو کمالی!   

-         خسرو خان! قرار نشد از این کارها کنی!

-         قابلی نداره! (اخم فرزاد را دید) خب برا عیادت اومدیم و از قدیم گفتن:«دس خالی، بده!»

-         خوش آمدید اما برا مریض، اینهمه چیز نمی برند!

زنگ درب، مرسده را بیرون کشاند و چند لحظه ی بعد، در حالی که مرتبا «خوش آمد» می گفت، به اتفاق چهار مرد  وارد ساختمان شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...