ملکـه - قسمت 54

فرزاد، پدرش را به حالت نشسته، در آورده و او را با تکیه بر خود، نگه داشته بود. با پارچه ی سفیدی صورت اش را تمیز می کرد و بلند بلند برایش حرف می زد:

-        این دوستم شیرزادِ (می خندد) می دونم بابا، الانه که بگی: اهله یا نه؟ِ...بیا جلو شیرزاد، اون شونه رو از بالای رف وردار و بیا! ...اهل بابا، اهلِ اهلِ! (می خندد) شونه رو بده، میخوام مثل اون روزا که حاجی موهای منو درست میکرد، منم، مثه دست گل، درستش کنم!

شیرزاد، با لحن پر تمنایی، شانه را تکان می دهد و التماس می کند:

-          آقا فرزاد، میذاری من شونه بزنم؟ (بغض اش می ترکد) من بابامو یادم نمیاد. هیچی، هیچی! ... انگار بابامه، می ذاری؟

-         چرا که نه؟ (صدای او هم می لرزد) بیا دوست من! 

شیرزاد دو زانو مقابل آن دو می نشیند و با علاقه شروع به شانه زدن موهای سپید حاج محمد یکه می کند. در همان حال فرزاد، پارچه ی مرطوب را به دست های چروکیده و بی حس پدر می کشد و شیرزاد را راهنمایی می کند:

-          فرق باز نکن، نه، موهاشو یه دس بزن بالا! عینِ فردین! ...

مرسده طاقت نمی آورد و جلو می رود:

-         بابا خوشگله، غذاتو آوردم، به به! چی شدی حا...!

در این حال، یکباره تمام بدن حاج آقا به لرزه می افتد. رعشه ی ناگهانی پیرمرد، شیرزاد را می ترساند و موجب عقب رفتنش می شود. مرسده با شتاب سینی غذا را از جلوی دست و پاها دور کرده و به سرعت در جای برادر قرار می گیرد و فرزاد در مقابل پدر می نشیند و با دست هایش شانه های او را محکم نگه می دارد. انگشتان پیر مرد، به دور بازوهای پسر جوانش، حلقه می شود و لرزش اش شدت می گیرد. تکان های سخت بیمار، هر سه ی آنان را به شدت می لرزاند. افروز، نگران از جسم مجروح فرزاد، ناخودآگاهانه، از پشت سر او را در آغوش می گیرد و با دست هایش او را نگه می دارد. شیرزاد هم به کمک می آید.

دقایقی بعد، کم کم رعشه ی بیمار فرو می نشیند. او را می خوابانند و پرده را انداخته و به اتاق دیگر می روند. مرسده با التماس، از فرزاد می خواهد تا دراز بکشد:

-           ... رنگت پریده داداش، ترو خدا دراز بکش

شیرزاد، کمک می کند، بالشی زیر سر او می گذارد و دکمه های پیراهنش را باز می کند. فرزاد که گویی توانایی اش به انتها رسیده و قدرت جلوگیری از این کار را ندارد، بی حس و حال، خود را به دست آنان می سپارد. پیراهنش را بیرون می آورند و با دیدن بازوهای کبودش، ر صدای «وای» افروز و ناله ی مرسده،  بلند می شود.

-         جای انگشتای باباس... رعشه که می گیره، به هر جایی چنگ می زنه (بی صدا اشک می ریزد) آهنم باشه، زیر فشار دستاش خورد میشه!

-         مرسده جان (با زحمت حرف می زند) ... بابا صداتو میشنوه! خوب نیست (زورکی لبخند می زند) مگه مهمون نداری خواهر؟ مگه ... مگه دیشب قرار نشد...گفتی برات تره سمبوسه درست میکنم... یادت رفت؟!

-         نه داداش جونم (اشک هایش را پاک کرده و بلند می شود) چشم! همین الان (رو به شیرزاد) آقا شیرزاد، داداشم! ببخشید میشه خواهش کنم بری تا این نونوایی لواشی (با دست اشاره می کند) و برام چند تا خمیر بگیری... بگو برا آقا فرزاد میخوام! ...بیا عزیزم ... این پول...  

پسرک، بدون گرفتن پول و در یک چشم به هم زدن از خانه خارج می شود. مرسده به آشپزخانه می رود و افروز در کنار فرزاد می ماند. تنها که می شوند، سرش را به صورت او نزدیک می کند و به صدای تنفس اش گوش می دهد که آرام آرام، بهتر می شود. آسوده خاطر، به خطوط کبود روی بازوهایش، نگاه می کند که اندک اندک، رنگ می بازند. نفس عمیقی کشیده و با شادمانی به صورت فرزاد خیره می شود. در خیال خود با او حرف می زند:

-         بهتر شدی، نه؟ ...اگه ننه مارال اینجا بود، حتما می گفت: به به! چه پیشونی بلندی! برو برو جوون که بختت بلنده!(لبخند می زند) چه بخت بلندی!(چهره اش درهم می رود و به پرده ی وسط اتاق نگاه می کند) آخه، آدم بازاری باشه و سرش تو حساب و کتاب و اونوقت اینجوری به خاک سیاه بشینه! واللا... اوه داره عرق میکنه...

روسری اش را باز کرده و با آن، صورت فرزاد را پاک می کند و به خیالاتش ادامه می دهد:

-       می گفتی: بابا جون شبیه کیه؟ فردین؟! ... اون دیگه کیه؟ اما خودت از همه بیشتر شبیه آقا جونی! ... (با احتیاط، موی روی پیشانی فرزاد را بالا می زند) مثل این! (می خندد)... اگه بابا اسدم اینجا بود، می گفت: این جرجیسُ از کجا پیدا کردی؟ برو دختر، برو یکی رو پیدا کن که قاتق نونت شه! نه قاتلِ جونت شه!...اونوقت با بادبزن می افتاد به جونت!... وای نه، مگه من میذاشتم! ...(از پنجره، شیرزاد را دید که برگشت و یکراست به آشپزخانه رفت) بَه! داداش کوچیکه ی ما رو! انگار کی مرسده هم آبجیشه! (بلند می خندد) شیرک خر! تو هم، تای خواهرت، الاغی!...

خیلی زود، مرسده و شیرزاد، با دیس غذا وارد شدند. سفره در بالای سر فرزاد پهن ، و او را از خواب بیدار کردند. افروز با شنیدن «تره سمبوسه، غذای مورد علاقه ی فرزاده» اشتیاق پیدا کرد تا طعم آن را بچشد. این بار بدون تعارف و با خروج فرزاد از اتاق، تکه ای از آن را کند و به دهان گذاشت، مزه مزه کرد و با تعجب پرسید:

-         مرسده جون! چی توش ریختی؟

-    خیلی چیزا (...تره، گوجه، سیب زمینی، فلفل دلمه ای، کره، پیاز، همشم تف داده و طلایی شده...خب، همین دیگه، نه... یه کم پودر زیره با... با شوید خشک و یه نصفه قاشق، رب انار و یه تخم مرغ واسه همش و ... نمک و فلفل و... (می خندد) دیگه چی بود شیرزاد؟! آها، کنجدم داره!

-         و... خمیرش چی؟

-         اونکه خمیرِ نون لواشه، با یه نصفه لیوان شیر و یه ذره کره! و ...خوشمزه س نه؟

-         آره، خیلی!

 صرف شام با تعریف های «اولین باره» و«ببینم چیه؟»ی شیرزاد، شروع شد و با گفتگوی دخترها در مورد غذاهای مورد علاقه هر یک، ادامه یافت. فرزاد تمام حواسش به مهمانانش بود، یواشکی تکه های سمبوسه را داخل بشقاب افروز می چید و با خنده و شوخی از شیرزاد می خواست تا بیشتر بخورد.                                 

هنگام خداحافظی، مرسده آنان را تا دم در بدرقه کرد اما فرزاد حاضر به بازگشت نبود. مسافت کمی را در خیابان مخصوص طی کرده بودند که پراید سفید رنگی، با سر و صدا در کنار پای آنان ایستاد. راننده از بچه های محل بود و زمانی که فرزاد از وی خواست تا مهمانانش را برساند، با خوشحالی و گفتن: «به دیده منت» قبول کرد. عدم پذیرش افروز فایده ای نداشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...