ملکـه - قسمت 55

مشاهده ی صورت شاد و خندان افروز، بابا اسد را از غرغر کردن بیشتر بازداشت. پیرمرد اشاره های پنهانی شیرزاد را دید و به بهانه ی آوردن هندوانه، او را مجبور کرد تا همراهش به خانه ی موسی برود. از رختکن که رد شدند، ضربه ی بادبزن را حواله ی شانه ی پسرک کرد:

-         شیرک، یالا بیگو!

-         اِ، اینجا که نمیشه، بذار بریم بیرون! این چماقت... (تکان خوردن بادبزن او را ساکت کرد)

از حمام خارج شده و آن سوی خیابان، کنار نهال بید و جوی آب، روبروی هم نشستند. شیرزاد تمام جریان آن روز را یک به یک تعریف کرد و هر بار که چیزی را جا می انداخت، ضربه ی بادبزن او را به هوش می آورد. بابا اسد همه چیز را که شنید، خندید و گفت:

-         پس شوور آبجیتو دیدی، چشمت روشن! دوماد نماتو  بده!

-        بابا اسد، فکر کنم ...خواهرم حسابی عاشق شده...(سر تکان داد) من که بچچمم و از این چیزا سر در نمیارم اما... اما سر سفره، آقا فرزاد، هی غذای خودشو میذاش تو بشقاب اون و آبجیمم، سمبوسه ها رو سس می زد و بر میگردوند تو ظرف این!(می خندد) من و مرسده خانمم، تموم وخت سرمون پایین بود(دستی به گردنش کشید) آه!

در تاریکی، شخصی در حال ورود به حمام بود که بابا اسد او را شناخت، رجبعلی کفاش بود. او را صدا زد و بهش سفارش کرد:

-         رفتی پیش افروز، به ممل و حیدر بیگو بیان بیرون، بیگو هندونه ها زیادن (مرد کفاش برای دیدن هندوانه ها به این سو و آن سو نگاه می کند) الکیه رجب، ای داد! خرفت شدی؟... حواست باشه، ما رو دم خونه ی موسی دیدی ها!

او را روانه کرده و به انتظار نشستند.

چند دقیقه بعد، ممل و حیدر به سرعت از حمام بیرون دویده و به سمت پایین خیابان می رفتند که شیرزاد با سوت و داد آن ها را متوقف کرد. متوجه ساختن آن دو، زمان زیادی برد تا اینکه بابا اسد، ضمن استفاده از کلمات گزنده، رک گفت:

-       ... افروز عاشق یه جوونکی شده کون لخت! فهمیدین؟ صب، کار بیکار! (دهان بازکردن ممل، با مشت بادبزنی پیرمرد بسته می شود) نفهمیدی؟ ... ممکنه افروز گرفتار این پسره بشه (با افسوس، خود را باد می زند) اسم و آدرسش رو از شیرک میگیرین و با هم میرین تحقیق! چی؟ تح قیق! (حیدر به نشانه ی فهمیدن سر تکان می دهد) حواستون باشه، افروز، شهلا، نرگس، همه دخترای منن ها، اگه خوب ته و توشو درنیارین، میفرستمتون اونجا که نادر و قاطر رفتن! ... من رفتم تو(می رود و بر می گردد) اومدین تو، نفری دو تا هندونه از نمره ی شیش وردارین، دست خالی نیاین ها!

نقشه ی پیرمرد اجرا شد، شیرزاد آدرس منزل و بازار را داد و آن گاه، هر سه نفر، هندوانه ها را از داخل حمام نمره برداشته و به سمت حمام عمومی رفتند. صدای خنده ی بچه ها، زیر گنبد پیچیده بود و با ورود آنها، شدت گرفت. رجبعلی، سر به دنبال نرگس گذاشته بود و دخترک شیطان، در حالی که مجله ی مد تابستانی را بالای دست گرفته بود، دور حوض می گشت و جیغ می کشید:

-          عمو عمو، این خانمه خوشگله!

بقیه ایستاده بودند و قهقهه می زدند. با دخالت عمو رجب و گرفتن و دادن مجله به ننه مارال، قضیه خاتمه یافت.

نمونه ی کار پیرمرد کفاش مورد تایید افروز قرار گرفته بود و بدون هیچگونه حرفی، قرار گذاشتند تا وی نسبت به دوخت کیف و کفش اقدام کند. او که رفت، بقیه برای خواب آماده شدند اما افروز، سرحال و بی خواب، پس از خواباندن رقیه و شیرزاد به سراغ سفارش های آقای امکانی رفت. پارچه ها را زیر و رو کرد و تصمیم گرفت، رنگ روشن را برای عفت خانم و رنگ تیره را برای خانم امکانی اختصاص دهد. کار آماده سازی الگو و برش پارچه تا دیر وقت طول کشید.

شروع به کوک زدن کرده بود که صدای ننه مارال را شنید:

-         هنو نخوابیدی ننه؟... بیا برات چایی آوردم(به زحمت از پله بالا آمد) خسته نباشی... همون وخ که اومدی، تازه چایی رو ریخته بودم تو فلاس (فلاسک را بالا گرفت) پُرِ پُرِ! ... اِ وا، چه زحمتی ننه! (بی نفس، روی زمین نشست) یادش بخیر جوونیا! کو بنیه؟

افروز از هم صحبتی با پیرزن خوشحال شد. دست از کار برداشت و نشست. تشکر کرد و لیوان پر از چایی را برداشت و به لب برده بود که ناگهان ننه مارال گفت:

-         افروز جون، عاشق شدی ننه؟

هول کرد و لیوان از دستش رها شد. چایی داغ، دست و پایش را سوزاند اما او در فکر سوزش نبود، سوال پیرزن، پرسشی بود که در چند روز اخیر، دائما او را به خود مشغول کرده بود. ننه مارال، تند و تند با کمک فوت و تیکه پارچه ها، لباس های او را خشک می کرد:

-        وای ننه م! بذار برم واست پمات بیارم! ای لال شی مارال!

و با اشک و آه می خواست برای پیدا کردن پماد سوختگی، برود که افروز با گفتن:

-         هیس! ننه مارال، بچه ها خوابن، چیزی نشد. آرومتر

او را نگه داشت و در همین حال صدای بابا اسد را شنید:

-         بیا این پماد!

هر دو از تعجب بیرون نیامده بودند که پیرمرد پماد را لب پله گذاشت و رفت. خوشبختانه سوختگی شدید نبود و با کمی چرب کردن، سوزش آن تخفیف یافت اما تا صبح هر دوی آنها را بیدار نگه داشت.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...