ملکـه - قسمت 56

افروز با نگاهی به صورت نشسته و خواب آلود شهلا و نرگس گفت:

-          همه ی کارامون مونده، من امروز خونه می مونم. بیاین کاراتونُُ رو بگم، بلکه یه چرت بزنم

پس از راهنمایی آنان، سعی کرد تا بخوابد اما بیدار شدن شیرزاد و شیرین زبانی رقیه که مدام «افروز جون، افروز جون!» می کرد و بوی نان تازه ای که ممل خریده بود، خواب را از سرش پراند. به همراه رقیه و پیمانه، دوش آب گرم گرفت و با شادابی، سر سفره نشست. در حین صرف صبحانه، متوجه سر و وضع ممل و حیدر شد.

-         چیه ممل؟ چه خبره؟ نو نوار شدی، جل عوض کردی! اوه، اوه! حیدرم که بع له! نه! انگار یه خبر مبریه!

تا وسط سفره، سرش را جلو می برد و خیره خیره به آن دو نگاه می کند. چشم هایش را تنگ کرده و کارد آغشته به پنیر را تهدید آمیز تکان می دهد:«راستشو بگین، یالا» که عمو رجب دخالت می کند:

-         بیشین دختر، اِ، تا میگی: چخه! دس به چاقو میشه! اِ، ینی چی؟ چه معنی داره؟ اِ...

شهلا، لقمه در دهان می خندد:

-        شاید میخواد بره واسه من یه ننه بیاره!

و نرگس هم استکان چای را از جلوی ممل بر می دارد:

-         این یکیم، با اون همدسته! ممل تنبوری!

و با گفته ی شیرزاد:

-       غلط نکنم افتادن تو خلاف! ممل که قیافه ش عینهو شیشه س! حید...،آقا حیدرم که تازگی پا چشاش گود افتاده! ...(قیافه ی متفکرانه ای می گیرد) پولاشونم معلوم نیست چی میکنن؟!

دخترها به گریه و ننه مارال به نفرین کردن می افتند. بابا اسد که تا کنون حرفی نزده، اولین ضربه ی بادبزن را حواله ی سر شهلا می کند:«زر نزن دیگه!» و سپس به طرف پسرک حمله می کند: «شیرک بزمجه!» اما باز هم شیرزاد جاخالی داده و پا به فرار می گذارد. پیرمرد، غرغرکنان، به افروز می توپد:

-         دارن میرن تحقیق (ممل و حیدر، دهانشان باز می ماند) واسه دخترا خواسگار اومده و منم گفتم برن تحقیق!

-         خواسگار؟ واسه کدومشون؟

-        چه فرقی می کنه؟ واسه یکی از همین گوس... دخترا دیگه! حالا هی سین جیم کن! اصن ببین میتونی رو اینا رو باز کنی! (رو به مردها) پاشید برید گم شید دیگه، حیف نونا! (از جیب جلیقه اش مقداری پول بیرون آورده و به طرف آن دو پرتاب می کند) اینم پول، برید بینم...فقط (خودش را باد می زند) فقط اگه لازم شد تا قَلِه حسنخانم برید.

هنوز آنها بیرون نرفته اند که دخترهای ابی و حسن، سر رسیده و دور سفره را اشغال می کنند. بزودی آنها نیز از ماجرا مطلع شده و بازار حدس و گمان بالا می گیرد. «فک کنم واسه شهلاس» «شایدم برا نرگس اومدن!» «شنیدم بابا اسد می گفت: قلعه حسنخان! اون طرفا کسی رو ندارین؟» «خدا کنه مهتاد نباشه!» «از این کارگر مارگرای دور میدونن!» «ببینم این پسره، پی که! اون خونش کجاس؟» ....

این بار، تشر ننه مارال است که حرف و حدیث را می خواباند:

-         بسه دیگه، پاشین... اوستاتون، افروزو ببینین! رفته سر کارش و شماها نشستین و هی میبافین، هی میشکافین... پاشین بینم، پاشین که میخوام سفره ی برکت خدا رو جم کنم»

و دخترها، با حرف شنوی به نزد افروز می روند.

شهلا و سه تا از دخترها به کار دوخت لباس های نوزادی می پردازند و نرگس و افروز هر کدام با یک وردست مشغول دوخت، لباس های سفارشی آقای اکمالی می شوند. صدای چرخ های خیاطی که زیر طاق حمام می پیچد، عشرت، با اشاره ی شهلا شروع به خواندن ترانه ی قدیمی «گله دارم» مهستی می کند. دیدن چهره ی خسته ی افروز، باعث می شود تا رقیه، به بازی با پیمانه و پیمان، رغبتی نشان نداده و با لحن افراد بزرگسال، از آنان بخواهد تا کمتر سر و صدا کنند. دور و بر افروز که خلوت می شود، دخترک، به کنار صندلی او می خزد و زانو در بغل گرفته می نشیند اما نمی تواند توجه او را به خود جلب کند و به ناچار به نزد بچه ها باز می گردد.

با ورود بقیه ی دخترها، کار دوخت و دوز شدت می گیرد و نزدیک ساعت یازده صبح است که تهیه ی لباس های سفارشی به اتمام می رسد. افروز، چرخ کاری را رها کرده و پس از تمیز کاری و اطو، به نصب منجوق های رنگی به صورت موج دار بر روی سینه ی لباس ها می پردازد. همزمان با این کار، طلعت و مهوش نیز با استفاده از جعبه های خالی شیرینی و کاغذهای کادو، دو جعبه ی بسیار زیبا برای بسته بندی لباس ها آماده می کنند. برای پرو نهایی، شهلا و نرگس انتخاب شده و با کمی دستکاری، نزدیک اذان ظهر، لباس ها بسته بندی و آماده می شود.                                                          

تلفن که زنگ می زند، همه سرگرم کار هستند و بابا اسد هم پیدایش نیست. رقیه که نزدیک زیر طاقی پیرمرد ایستاده است، با فریاد افروز گوشی را بر می دارد:

-         الو، الو... آره من رقیه م!... با کی؟ آره

گوشی را روی زمین گذاشته و با جیغ افروز را صدا می زند:

-         افروز جون، آقای اک... اکالی هستن!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...