ملکـه - قسمت 57

شنیدن نام اکمالی، افروز را به هراس می اندازد، پشت چرخ وا می رود و با خود زمزمه می کند:

-        شماره م رو از کجا آورده؟... وای، نکنه که...(از جا می پرد) نکنه، می خواد سفارششُ پس بگیره!

شتاب زده به سوی تلفن می دود:

-        بله... آه، سلام، ببخشید، امری داشتین؟ (با اخم به صحبت های اکمالی گوش می دهد) لباسا؟ نه، برای پس فردا... نه آقا!... (جا می خورد)شمارتون؟ آها، چشم! (دفترچه کوچکش را از جیب لباس و مدادی را از پشت گوشش، بر می دارد) بفرمائید....بله... یادداشت کردم، حاضر که شد تماس می گیرم (می خندد)... چشم آقا، خداحافظ»

با گفتن «آخِش!» گوشی را می گذارد و ناگهان صورت برافروخته ی بابا اسد، در مقابلش ظاهر می شود.

-         آقا کی بودند؟

-         کی؟ آقا؟

-         نه، شوور ننه ی من! این مرده کی بود تو تلفن؟ 

-    وا، بابا، اکمالی بود (از سر تکان دادن پیرمرد، به خنده می افتد) آها، فهمیدم. باز ازون فکرا کردی، پیرمرد؟ اونی که زنگ زد، مشتری بود، مشتری! همون پولداره که این دو دست لباسُ سفارش داد. (لپ او را نیشگون می گیرد)

-         اِ، نکن دختر (خودش را از دست او خلاص می کند) آقا که گفتی، دلم هُرری ریخت پایین! دخترم مواظب باش!

-         بابا! افروزت رو نمیشناسی؟ صد تا از این آقاها...

-         گفتم شاید اون پسره باشه! همونی که رفته بودی خونه شون.

از به یادآوردن فرزاد، سست شد و با ناتوانی کنار پاشویه ی حوض نشست. احساس کرد، تپش قلبش تندتر شده است و برای فرار از زیر نگاه تیز بابا، صورت اش را برگرداند و به ماهی های قرمز خیره شد. زنگ تلفن قدیمی دوباره به صدا در آمد. بابا اسد گوشی را برداشت.

-         الو، ها... آره، فرمایش؟... چی؟ ها! (سرش را می خاراند) خانم زندی؟ آها، خانم زندی!

افروز را که در حال بلند شدن بود، صدا زد:

-         هی...بیا با تو کار دارن (زیر لب غر می زند) خانم زندی! ...ها، ها، ها... خانم زندی!

گوشی را به شدت به کف دست دختر کوبید و از وسط لب های به هم فشرده اش، با صدایی خفه گفت:

-        این مرتیکه دیگه کیه؟ (بادبزن را بالای سر او نگه داشت) حواست که جم عه، ها!

کنار کشید و در ظاهرً، به مرتب کردن روزنامه های زیر گلیمِ جلوی زیر طاقی پرداخت اما همه ی حواسش به افروز بود. 

-      بله بفرمائید، خودم هستم... اوه، آقا بابک شما هستین! ... بله، بفرمائید...وای! جدی! باشه، حتما فردا میام خدمتتون، ... بازم ممنونم، خداحافظ.

گوشی را گذاشت و پس از مکث کوتاهی، ناگهان فریاد کشید:

-        آآآآی ی ی! مشتری جدید! پنجا تا! پن جا تا! آی شهلا، پنجا تا!

داد می زد و دور حوض می چرخید و می رقصید. دخترها، بیرون ریختند و به پایکوبی پرداختند. شادی بچه ها به ننه مارال و عمو رجب، سرایت کرده و بادبزنِ بابا اسد نیز رقصی دیدنی را به تماشا گذاشت. تا وقت ناهار، همه ی کارها تعطیل شد.

ناهار ننه، امروز طعم بهتری پیدا کرده بود و بچه ها با لذت خوراک لوبیا چیتی را می خوردند و از دستپخت پیرزن تعریف می کردند. وسط ناهار بودند که ریحانِ دستفروش، برای بردن چهار چرخه ی حیدر به آنجا آمد. مرد قوی هیکل، با اصرار افروز، کنار رقیه نشست و کاسه ی لوبیایش را با چهار لقمه ی نان بلعید و  می خواست از سر سفره بلند شود که رقیه، به بهانه ی سیر شدن، باقیمانده ی غذایش را جلوی او گذاشت:

-          عمو ریحان! اینو بخورش، دست نخوردس!

و با شتاب کاسه ی خالی را برداشت و به آن سوی زیر طاقی دوید:

-         ننه جون! میشه اینو پر کنی، آخه یه دونش که عمو ریحونُ سیر نمیکنه!

-         چرا نمیشه ننه، اینم پرِ پر!

دخترک ظرف داغ و مملو از غذا را جلوی ریحان گذاشت و کنارش نشست. نان و پیاز و تره، را جلوی او کشید و لیوان آب را برایش پر کرد. توجه ویژه ی رقیه به مرد دستفروش، باعث تعجب همه شده بود.

طلعت طاقت نیاورد و گفت:

-         چیه رقیه، خیلی به عمو میرسی؟!

-        خب مهمونه دیگه! حبیب خداس!...(سرش را پایین انداخت) خاله م می گفت: بابات خیلی خیلی گنده بود! اینقده گنده که از در تو نمی یومد! (بغض کرد) من که باب..ا مُ ...ندیدم!

با گفتن این حرف، اشک از چشمانش جاری شد و به آغوش افروز پناه برد. پیمان و پیمانه هم به گریه افتادند. ریحان که دست از خوردن کشیده بود، برخاست و با چهره ای درهم و بدون خداحافظی، آنجا را ترک کرد. تمام وقت استراحت بعد از ناهار افروز، به آرام کردن و خواباندن رقیه گذشت.

-         اگه بخوایم سفارشای جدیدُ بگیریم، باید زودتر کارای قبلی رو تموم کنیم. امشب و فردا، باید لباس های بچگونه رو تحویل بدیم که پول برا خرید یه دونه چرخِ بارومه دوزی و یه چرخِ فیلتو دوزی، داشته باشیم. کم و کسریامونم زیاده. فقط... فقط حواستون باشه، یه اشکال کوچیک، تموم زحمت های شماها رو هدر میده. اگه اشتباه کردین، نترسین و به من، یا شهلا و نرگس بگین! نذارین کار بد از اینجا بیرون بره! یه کار خراب، یعنی باید فاتحه ی خیاطی رو بخونیم... متوجه شدین؟ خب حالا، نرگس را میذاریم بازرس! اون باید همه ی کارا رو چک کنه. شهلام، مسئول دوزنده هاس!...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...