ملکـه - قسمت 59

افروز و شیرزاد، وقتی می رسند که تمام پارچه ها به داخل حمل شده، وانت رفته و مردها در حال خداحافظی هستند. مشد اسد، بارنامه را به طرف افروز می اندازد:

-         حموم من شده گاراژ بابات دیگه! این همه پارچه رو میخوای واسه سر قبر من؟

-         بابا، واللا، من چیزی سفارش ندادم(به بارنامه خیره می شود) حاجی خاکباز برا چی...

به سمت تلفنِ روی میز دخل، می دود. در حالی که او مشغول شماره گرفتن است. شیرزاد، لت درب را می بندد و صندلی مشداسد را به داخل می آورد. می خواهد لت دیگر را به بندد که با شنیدن فریاد «اوهوی، نبند!» دست نگه می دارد. ریحان است که با چهارچرخه ی حیدر، جلوی درب می ایستد. مرد دستفروش «هن و هن» کنان، جعبه ای را به داخل می آورد:

-         بابااسد، هر چی انگور داشتم، فروختم (ازته دل می خندد) به اندازه ی یه نیسان، انگور خریده بودم! سه چار دفه، چارچرخه رو تا قدِ سیم های برق! پر کردم و همه رو فروختم! (با انها دست می دهد) واسه سر چراغی یم، هیچی نموند... این یه جعبه رم، واسه «رقیه» آوردم. آخه صبح، به شانس اون، اولین دشت رو گرفتم!

افروز، به جمع آنان می پیوندد:

-          یه جعبه واسه ما زیاده عمو ریحان، دو سه کیلو بسه مونه. ماشاللا، تو که عیالواری، ببرش خونه

ریحان، رو ترش کرده و به حالت قهر، چهارچرخه را حل داده و به سمت امامزاده حسن می رود. صدا زدنش، فایده ای ندارد. پس از بستن درب حمام، شیرزاد و افروز، دو طرف جعبه را گرفته و وارد گنبد می شوند. رقیه که منتظر آنهاست، جلو می دود و شیرزاد اولین خوشه ی انگور را به او تعارف می کند:

-          بیا خانم کوچیک! این مال تو

و داستان ریحان را برای او بازگو می کند.

-          هنو ممل و حیدر نیومدن و می ترسم، ابی و حسن بیان و این بچه ها رو، شام نخورده ببرند. میگی چیکار کنیم؟

این را ننه مارال می پرسد و مشد اسد، با گفتن:

-          شامُ بکشید. اون دو تا، نیومدن که نیومدن. به درک!

افروز با تعجب به او نگاه می کند:

-          چیه بابا؟! امروز مگه چهارشنبه س؟!

و سپس خنده کنان، لبه ی حوض می ایستد و جیغ می کشد:

-         آآآی ی، بچه ها... گوش کنید، امروز روز خوبیه! (دخترها جلوی زیر طاقی ها جمع می شوند) برامون یه نیسان پارچه فرستادند! ارزونِ ارزون! همه جور پارچه ای توشه. تا یکی دو ماه، جنس واسه دوختن داریم (دخترها دست می زند و جیغ می کشند) صبر کنین بازم هست!... عمو ریحان م، یه جعبه انگور واستون فرستاده...

شادی و سر و صدای بچه ها با اعلام حاضر شدن غذا از سوی عمو رجب، خیلی زود خاتمه می یابد. شام امشب، غذای مورد علاقه ی شیرزاد، نرگس و شهلاست:

-           سیب زمینی سرخ کرده ی مخلوط با لوبیا سفید، جگر سفید، قارچ و رب انار» معجونی که نرگس نام«سفید ترشک

را برای آن انتخاب کرده است. به هنگام صرف غذا، ننه مارال مدام تذکر می دهد:

-           زیره بریزین روش که سردیتون نکنه!

عشرت که ساکت تر و محجوب تر از بقیه ی دخترهاست، با شنیدن توصیه ی پی در پی ننه مارال، او را «ننه زیره» می نامد و این اسم به سرعت، مورد تائید همه ی بچه ها قرار می گیرد.

ابی و حسن، دیرتر از همیشه و نزدیک ساعت ده و نیم، برای بردن دخترها، می آیند. عمو رجب که برای هر یک از آن دو نفر، کاسه ای«سفید ترشک» و مقداری انگور، کنار گذاشته است، وقتی با خودداری آنان از ورود به حمام، روبرو می شود.  ظرف غذا و میوه را داخل نایلکس های جداگانه گذاشته و یکی را به دست طلعت و دیگری را به دست مهناز می دهد. چند لحظه ای از رفتن دخترها نگذشته است که حیدر و ممل، خسته و کوفته، وارد می شوند.

کوچولوها خوابیده اند و افروز و شهلا و نرگس و ننه مارال نیز، برای دیدن پارچه ها، به قسمت حمام نمره رفته اند. مشد اسد که بی صبرانه منتظر است تا از حیدر و ممل بازجویی کند، به محض خروج زن ها، بادبزن اش را بر روی دست های آن دو می کوبد:

-         کوفت بخورین! حناق گرفته ها انگار از سال قحطی فرار کردن! حرف بزنین ببینم چی شد؟

حیدر اعتراض می کند:

-         بذا یه لقمه بخوریم بعد شکنجه مون کن!

-         الان اینا برمیگردن، یکیتون بخوره، یکی حرف بزنه! تو بنال ممل!

-        از کجاش بگم (لقمه اش را فرو می دهد) اول از بازار. رفتیم حجره ی حاجی یکه رو پیدا کردیم، البته حجره ی سابقه شو. بیچاره! قبلا دو سه تا در دکون، تو بازار داشته (می خواهد لقمه بگیرد که بادبزن مشد اسد به حرکت در می آید) آره، همه جا، می گفتند که شریکش با نقشه این کار رو کرده، چرا که بعدِ یه مدتی، همون دکونای حاجی رو، شریکش «الهی» خریده! تابلووای دکونام، به اسم الهی بود. یکیش همینه که شیرزاد توشه. بعدش رفتیم سمت خیابون مخصوص...اِ، حیدر، تو که همشو خوردی (تکه ی بزرگی از نان را بر می دارد) بقیه شو تو بگو!

-          اِاِاِاوم، آبو بده!...(لیوان آب را از شیرزاد گرفته و یک نفس می نوشد) آره، از بازار رفتیم مخصوص. از این بپرس و از اون بپرس، دیدیم همه ی همسایه ها، از پسرحاجی، بیشتر از باباش تعریف می کنن! خواهره رم، قد داداشش، تعریف می کردن! اونوقت، به هوا اینکه تو کرج، تو کار دوچرخه ایم، با این دوچرخه سازه، رفیق شدیم و دو ساعت جون کندیم تا آدرس خونه ی قبلی حاجی رو گرفتیم. یه راست، با اتوبوس (می خندد) رفتیم سمت تجریش... سر پل که رسیدیم یاد اون ترانه افتادیم: سر پل تجریش... یار یارِ (ضربه ی بادبزن کارساز می شود) بابا، مش اسد، این دسته، ها، پای خر که نیست!آخ... چشم میگم. آره، برا پیدا کردن خونه شون، رفتیم سراغ هم صنفی یا(می خندد)

-         این که گفتی، چه کوفتیه دیگه؟

رفتیم سراغ دس فروشا، میوه فروشا، وانتیا! (روی زانویش می کوبد) بازم بگم، همشو خورد! بازم بگم؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...