ملکـه - قسمت 60

-         یه ظرف واست کنار گذاشتم، همشومیدم به خودت! حالا حرف بزن.

-         خوبه، خیالم از شیکم راحت شد! آره، گشتیم، گشتیم تا پیداش کردیم...

شیرزاد، حرفش را قطع می کند:

-         پس کی ناهار خوردید؟

-        ساعت ده، ده و نیم، همون تو مخصوص، نفری یه فلافل زده بودیم ولی تا برسیم اون سر تهرون، گشنمون شده بود! همون سرپل، نون بربری گرفتیم و کالباس. بغلِ یه وانتی یه هندونه، نشستیم و خوردیم. جاتون خالی!

ممل، کاسه ی تقریبا خالی را به طرف او می گیرد:

-          تو بخور، من بقیشو میگم

-         نه جون ممل! این یه لقمه م، نوش جون خودت (کاسه را پس می زند و یک وری می نشیند) آره، خونه شونو پیدا کردیم. چه خونه ای! ولی حیف که خرابش کرده بودن و داشتن، جاش برج می ساختن! حیف!..همون دور و ورا، رفتیم سراغ همسایه هاشون. گفتیم اینجا دیگه بالا شهره و مرام ندارن و زیر آبشونو میزنن اما (سر تکان می دهد) یه نفرم پیدا نشد که از اونا بد بگه! تو اون هیر و ویری، افتادیم گیر یه پیرمردِ مایه دارِ عصا به دست! تا ازش پرسیدیم که: «بابا پیری، حاجی یکه رو میشناسی؟» دیگه ول کن ما نبود! چسبیده بود دم کونمون! مگه نه ممل؟ (هر دو می خندند) می گفت که:«یه نوه دارم که تازه از ...از کجا ممل؟ (ممل:«فرانسه») آره، از فرانسه اومده و میخوام اونو بدم به فرزاد..

ناگهان چشم اش به افروز می افتد که در آن سوی حوض ایستاده است. دست و پایش را گم می کند. مشداسد و ممل نیز متوجه حضور دختر می شوند. شیرزاد مانند موش! یواشکی و غلط زنان به ته زیر طاقی می رود و هر سه نفر بقیه نیز به دنبال راه فرار می گردند اما با شنیدن، صدای دردمند افروز، در جا خشکشان می زند.

-    داشتین راجع به کی حرف می زدین؟ ...درست شنیدم، فرزاد؟ (ننه مارال و دخترها وارد شده و پشت سر او می ایستند) پس تحقیقتون، برا خواستگارِ شهلا و نرگس نبود، برا من بود، برا آقا فرزاد بود، نه؟... دستتون درد نکنه!(صدای بغض آلودش تن مردها را می لرزاند) نترسین! ... هنوز نه به داره، نه به بار! ... مگه من چیزی بهتون گفتم که شماها دوره افتادین؟ ...منِِ بدبخت، با این زندگیم ... اونم که بدبخت تر ازمن! بار یه پدر مریض و یه خواهر کوچیک، رو دوششه، مگه  میتونیم ...! (لبخند تلخی می زند) اون که اصلا تو این باغا نیست!(رو به مشد اسد) بابا،تو که می دونستی، پس چرا...؟

ریزش اشک، صدایش را خاموش می کند. دستِ کمک ننه مارال و دخترها را، پس می زند و به طرف زیرطاقی خودش می رود. از شنیدن هق هق گریه ی عمو رجب، همه متاثر می شوند. مش اسد، شروع به حرف زدن می کند:

-     هر پدری، واسه دخترش، بهترین آدم رو می خواد، مگه نه؟ (با دست های از هم گشوده به بقیه نگاه می کند) منم، میخواستم ببینم این جوون کیه؟ کیه که افروزمو، دخترمو، بی تاب کرده و خواب و خوراکُ ازش گرفته!... اون کیه که شبا که همه خوابن، تو براش گریه می کنی و آهت تا آسمون میره؟ (افروز ناباورانه، بر می گردد و به پیرمرد چشم می دوزد) نباید... یعنی میگی حق نداشتم؟ آره، ...من حمومی کجا... (رو بر می گرداند و با لجاجت ادامه می دهد) من به اینا گفتم برن. من بهشون گفتم که برن دنبال اون بی پدر! اون بی...!

شیرزاد که از تاریکی ته زیر طاقی، بیرون آمده است، دهان باز می کند تا حرفی بزند اما صدای دخترانه ای او را خاموش می سازد.

-        به آقا فرزاد فحش نده، بابااسد!

نگاه ها متوجه زیر طاقی تاریک افروز می شود. رقیه در بالای سکو ظاهر می شود

-       شما که اونو ندیدی. وقتی من، سر چارراها، آدامس، شانسی و فال میفروختم، فقط فرزاد بود که می اومد پیشم! اون خانم پولداره، صد دفه بهش گفت: «نرو پیش این دختره، کثیفه، میکروب داره!» (از سکو پایین آمده و آرام آرام به طرف پیرمرد می رود) اما فرزاد هر روز می اومد و برام برام  همه چیز می خرید (به افروز نگاه می کند) قبله اینکه، آبجی افروز، دوستش داشته باشه، من خودم دوستش داشتم!

افروز لبخند می زند و بقیه، دست به دهان، آهسته می خندند اما اخم های گرفته ی مش اسد هنوز باز نشده است. رقیه با دست های کوچکش، دست کلفت پیرمرد حمامی را می گیرد:

-        بابااسد!

روبرویش می ایستد و یکوری نگاهش می کند:

-       بابا جون!

شیرزاد هم پایین می پرد و دست دیگر او را می چسبد. التماس های آن دو و «بابا، بابا» گفتنشان، خیلی زود، پیرمرد را نرم می کند. او که می خندد، همه خوشحال می شوند. با جلو آمدن افروز و عذر خواهی کردنش، مراسم آشتی کنان، کامل می شود.

حیدر، با اشتها به خوردن می نشیند و ممل، نقش راوی را به عهده می گیرد. وقایع آن روز را، دوباره و از ابتدا، تعریف می کند. همه ی ساکنین حمام بجز پیمانه و پیمان، تا پاسی از نیمه شب گذشته، دور هم، بیدار می مانند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...