ملکـه - قسمت 61

 

 

 

 



سوار اتوبوس تندرو شدند. شیرزاد می خواهد به قسمت مردانه برود که افروز، دست او را می کشد و با زور، در کنار خودش می نشاند:

-      نمی بینی اونجا شلوغه، همینجا بشین

یک لحظه گرفتن دست برادر، کافی است تا وجود تب را، احساس کند. دست روی پیشانی اش می گذارد. حدسش درست است. تشر می زند:

-      دهنتُ باز کن

دیدن زبان سفید و باردار، کافیست تا دچار اضطراب شود. «باز سرما خوردی؟» از درون کیفش، بطری کوچک آب و برگ قرص سرماخوردگی را بیرون می آورد:

-      اینُُ بخور، نجوی ها!

شیرزاد، با صورت گل انداخته، قرص را می خورد. احساس سرما می کند و این را به خواهر می گوید. افروز، بطری را گرفته و با دستش، دور لب او را پاک می کند

-      چیزی نیست داداشی، الان خوب میشی

ژاکت نازکش را بیرون آورده و به تن او می پوشاند.

از اتوبوس پیاده می شوند. بر خلاف روزهای گذشته، شیرزاد، ساکت و سر به زیر، راه می رود. وارد خیابان خیام که شدند با بیحالی دست خواهرش را گرفت و خود را در اختیار او گذاشت. افروز، هر چند قدم یکبار می ایستد و جویای حالش می شود. لبخند کمرنگ برادر، به وی قوت قلب می بخشد. نزدیک حجره ی مشد اکبر، شیرزاد، یکباره دستش را از دست او بیرون کشید:

-       حالم خوبه!

و وقتی اصرار خواهر را می بیند، اخم می کند:

-       تو بازار خوب نیس که دستم رو بگیری، آبروم میره!

قربان صدقه رفتن افروز، حرصش را در می آورد:

-       آبروم رفت! برو دیگه!

و به داخل حجره می دود.

افروز پس از اطمینان از بهتر شدن حال برادر، به سمت بازار طاقه فروشان رفت. مثل همیشه، حجره ی حاج آقا خاکپور باز بود. پیرمرد با دیدن او چهره ترش کرد:

-         سلام، واسه پول دادن که نیومدی؟

-         ببخشید سلام، نه حاج آقا، پول که ندارم ولی ... اومدم ببینم چه قدر بدهکارم!

-         بدهی؟ هیچی!... بیا بشین و یه چایی بخور و برو

در دو سوی نیمکت باریک نشستند. حاجی چای ریخت:

-          تازه دم کردم

و پا روی پا انداخت:

-          بفرمائید

نگاه دقیقی به افروز انداخت:

-         دخترم، اگه از نظر وسایل خیاطی، کم و کسری داری بگو تا...

-         نه حاج آقا، صدقه ی سر شما، چیزی کم نداریم! فق...

-         صدقه ی سر شاه نجف، بابا!... فقط چی دخترم؟

-         میشه فاکتور جنسای دیروز رو بهم بدین، آخه...

-       معلومه که لجبازی! (می خندد) باشه بابا! (از جایی که نشسته، دست دراز می کند و از لای طاقه ها، دفتر بزرگی را بیرون می کشد) اینم حساب خانم زندی! (دفتر را ورق می زند) همون دیروز صبح بود که اون عدل رو معامله کردم (انگشتش را لای دفتر گذاشته و آن را می بندد) البته وسط بخر و نخر بودم که محرم اومد و راجع به شما بام حرف زد (اخم های افروز درهم رفت) ناراحت نشو دخترم! اون بنده ی خدا، هم محلیتونه. تو همون دکتر اقباله!... چند روز پیشش که اینجا بودی، تو رو دیده بود اما نشناخته بودت. مرد خوبیه. باربره! راستش! وقتی از وضع شما گفت، معطلش نکردم و به نیت شما، معامله رو با حاجی مراغی، تموم کردم. حالام این صورت خریدش!

دفتر را گشود و آن را جلوی او گذاشت. افروز، بدون نگاه کردن، دفتر را عقب زد:

-         حاج آقا، چوب کاری نکنید! فقط بگین چه قدر شد

پیرمرد خندید، دفتر را برداشت و با کمی مکث، گفت:

-         چل و یه تومن!

-         چهل و یک میلیون تومن؟ (نفسش گرفت) یا خدا! این همه میشه؟

-         نترس بابا، مطمئن باش که خوب خریدم! تو هم، هر جور داشتی، بده! ...یا علی.

بالا بودن مبلغ، افروز را ترسانده بود. چای خورد و کمی نشست تا کم کم، جرات پیدا کرد. برخاست و با وعده ی «در اولین فرصت» از پیرمرد خداحافظی کرد.

در فکر چگونگی بازپرداخت وجه پارچه ها بود که ناخودآگاه از جلوی فروشگاه «ساوی» سر در آورد. ایستاد و به نمای فروشگاه نگریست. چشمش به چراغ های چشمک زنِ دور تابلو و آرم ساوی افتاد. نوشته ی روی آن را خواند:«مدیریت شرکت: خانم الهی» لب هایش را به هم فشرد:

-          منتظرم باش خانم سهیلا الهی

این را گفت و با قیافه ای مصمم از آن منطقه دور شد. به سراغ خرازی ها رفت. چند جین دکمه قابلمه ای، زیپ، دوک، سگک لباس و دو عدد صابون خیاطی خرید و از بازار بیرون آمد.  

رفتن به فروشگاه کودک را به فردا موکول کرد و به سمت خیابان زرتشت رفت. وقتی به آنجا رسید که چند دقیقه ای از ساعت ده گذشته بود. وارد فروشگاه ارسطو شد و تمام اعضای خانواده را منتظر خود دید. صدیقه خانم، با شیرین زبانی به استقبالش آمد:

-         سلام دخترم! خسته نباشی مادر! بذار کمکت کنم (کوله را از پشت او گرفت) اوه، چقدر سنگینه!... نادیا، یه چایی براش بیار! (کوله را به دست بابک داد) بیا بشین.

افروز با آقای ارسطو احوالپرسی کرد و می خواست بنشیند که متوجه حضور فرد غریبه ای شد.

ادامه دارد ...

 

 

 

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...