ملکـه - قسمت 63

دلش به حال او سوخت. حرفی را که در گلو داشت، بر زبان نیاورد:

-         آقای اکمالی، شما آدم محترمی هستین، منم نمی شناسین. پس بهتره، اون کاری رو که در نظر دارین، همینجا تمومش کنین!

این را گفت و قدم جلو گذاشت تا به راهش ادامه دهد. در این هنگام بود که شخصی، مهدی را صدا زد. خوشحال شد. در حال عبور از کنار او بود که پاسخش را شنید:

-         سلام آقای جعفری! چه عجب؟ سهامدار بزرگ ساوی، در حال سرکشی هستند؟

کنجکاو شد. کمی آن سو تر ایستاد و به بهانه ی جابجا کردن کوله، به عقب برگشت. «جعفری» در تیر رس نگاهش قرار داشت. به نظر، 40 ساله می رسید و  سر و وضعش شبیه اکمالی بود. توجه ش به گفتگوی آن دو، جلب شد.

-    ... حتما باید بیای. مطمئنم که بهت خوش می گذره، آخه، این شریک ما، خانم الهی رو میگم (خندید) به گمونم بالاخره تصمیم داره، شوهر کنه!

-         جدی، خواهر خسرو؟ ...ازدواج می کنه؟ با کی؟

-         با پسر شریک سابق باباش!

-         عروسیشونه؟

-         نه بابا! میخوان نامزد کنن!

شنیدن این خبر، افروز را شوکه کرد. قدرت ایستادن نداشت. با حال زار، به طرف ایستگاه رفت. در کنج نیمکت نشست و سرش را به پایه ی سایبان تکیه داد. «ازدواج سهیلا و فرزاد» تمام ذهنش را پر کرده بود. پیرزنی را که در مقابلش ایستاده بود، دید ولی حرف های او را نشنید. پیرزن از تکرار حرفهایش خسته شد و به سمت دیگر نیمکت رفت:

-         معلومه که منگه! بهش میگم: این میله ها کثیفه، سرتو نذار! مثل منگلا، زل میزنه تو چشمام! یعنی به شما چه مربوطه! ...حیف، حیف از این جوونا که همه معتاد و چرتی و شیشه ای شدن... حیف!

اتوبوس وارد ایستگاه شد اما افروز از جایش تکان نخورد. مزه ی تلخ ناامیدی، او را ترسانده بود. کاخ رویاهایش را واژگون شده می دید و آوار آن را با تمام وجود حس می کرد. زمانی که مهدی را در مقابلش دید، هیچ واکنشی نشان نداد. تنها، مات زده به او نگاه کرد. کمک مهدی و سوار خودرو شدنش را، هرگز به یاد نیاورد.                 

بیش از دو ساعت بود که بی هدف در خیابان های تهران، پرسه می زدند. افروز، به محض سوار شدن، چشم هایش را بسته بود و مهدی، با گمان خوابیدنش، آرام و با احتیاط رانندگی می کرد. خوشحال از این که او را در کنار خود دارد، مسیرهای خلوت را انتخاب می کرد تا در اثر شلوغی و بوق خودروها، ،خواب دختر، در هم نریزد. پیاپی به چهره ی زیبای او می نگریست و با هر نگاه، شیفته تر می شد. یکباره به یاد شرکت افتاد:

-          وای، مهندس منتظرمه!

خودرو را کنار کشید و پیاده شد. چند گام جلوتر رفت و آن گاه، با دفتر کارش تماس گرفت. آهسته درب خودرو را باز می کرد که صدای گریه ی افروز، دلش را لرزاند. دستپاچه شد:

-          افروز خانم! چی شده؟ چرا گریه می کنین؟

جوابش، گریه ی شدیدتر بود و بس. افروز، در میان هق هق گریه، از مهدی خواست تا تنهایش بگذارد و او نیز  با ناراحتی از خودرو پیاده شد. دست به سینه، به درب ماشین تکیه زد و به فکر فرو رفت.

-          چرا داره گریه می کنه؟... من کاری کردم؟... نکنه از حرف های من ناراحت شده؟... یعنی چی اذیتش کرده؟...اون که خواب بود، یهو چی شد؟

کلافه شده بود. صدای بوق اتومبیل، اعصابش را به هم ریخت و او را از کوره در برد:

-           مرض! ... بی پدر!

ناسزای زشت راننده، دیوانه اش کرد. به صورتی تهدید آمیز به دنبال پراید دوید. به سپر خودرو رسیده بود که صدای جیغ افروز، فضای خیابان را پر کرد:

-          مهدی!

در یک آن، ایستاد، آنچه را شنیده بود، باور نداشت. به عقب نگاه کرد. افروز در کنار اتومبیل ایستاده بود. آرام آرام، برگشت.

-         کجا می دویدین؟ (در صدایش هیچ اثری از گریه وجود نداشت) دعوات شده بود؟

-         نه، فحش داد. منم...

-         میشه بریم؟

-         میشه مسیر رو بگین؟

-          برین خیابون آزادی. اونجا که رسیدین، بهتون میگم

نرسیده به گیشا، افروز بود که سکوت را شکست:

-          آقا مهدی! ممکنه برین توی خیابون گذرنامه؟

و مهدی پاسخ داد:

-          اوووم، ممکنه!

جواب او، لبخند دختر را به دنبال داشت. به نظر می رسید که فضای سنگین داخل اتومبیل، در حال تغییر است. با ورود به خیابان مورد نظر، از جلوی اداره ی همیشه شلوغ گذرنامه گذشتند.

-          همینجاست، یک لحظه!

افروز، پیاده شد و دوان دوان به داخل فروشگاه مانتوی زنانه رفت. مهدی به پشتی صندلی اش تکیه زد و چشم هایش را بست. زمان زیادی نگذشته بود که درب ماشین باز شد:

-          بیا اینا رو بگیر!

حیرت زده، به افروز و سینی و لیوان ها نگاه کرد:

-          اینا چیه؟

-         معجونِ با کلوچه! (نشست و یکی از کلوچه ها را برداشت و گاز زد) هوم، تازه س! ....سینی رو بذار این وسط...خوبه! (یکی از لیوان ها را برداشت) بخور تا گرم نشده!  

مهدی، دلخوریش را پنهان نکرد:

-          خب، چرا به من نگفتی که برم، بگیرم؟

ناگهان چرخید، دست اش را به طرف او تکان داد و فریاد کشید:

-         اونوقت چرا باید شما، برام کلوچه بخری؟...آه، آه...وای! 

شدت تکان دادن دستش، باعث شده بود تا تکه ی بزرگی از کلوچه ی نیم خورده اش، کنده شده و به صورت وی اصابت کند. لبش را گاز گرفت و سرش را پائین انداخت. برگی از جعبه ی دستمال کاغذی روی داشبورد را بیرون کشید و به طرف او گرفت:

-         ببخشید!

سرش را که بلند کرد، با تعجب، لبخند مهدی را دید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...