-         بدینش به من!

لیوان را گرفت و آن را داخل کیسه ی نایلونی انداخت:

-         من سر یادگار، پیاده میشم ...راستی، شنیدم که مهمونی دعوت دارین

مهدی با تعجب تکرار کرد:

-         مهمونی؟

کمی فکر کرد:

-       آه، اونو میگین؟ آره، ... دوستم احمد جعفری بود (وارد بزرگراه شد) شریک خانم الهیه!... آفتاب بدجوریه! میشه عینکمُ بدی؟ تو داشبورده (افروز، جعبه ی عینک را بیرون آورد)...اِ، یادم نبود! تو که اونا رو میشناسی، نه؟ (عینک را گرفت و به چشم زد) فکر کنم مهمونی مجللیه... (وارد بزرگراه یادگار امام شد) پسره رو نمیشناسم ولی سهیلا رو چرا! ... (با تردید به او نگاه کرد) اگه ...اگه ازت بخوام، میای با هم بریم؟

افروز به فکر فرو رفت. مهدی منتظر جواب بود. تا بعد از خیابان آزادی ساکت ماند.

-         همینجا خوبه...اگه مادرتون منُ با شما ببینه...

-         مادرم، اینجور مهمونیا نمیره، دوست نداره!

-         حالا کِی هست؟ کجا هست؟

-         همین فردا. توی خونه شونه، پشت رستوران نخل طلایی!

اتومبیل در گوشه ی بزرگراه توقف کرد. افروز دست دراز کرد و کوله اش را برداشت

-         ممنون که رسوندیم

از اتومبیل پیاده شد.

-         باشه میام

مهدی هاج و واج مانده بود.

-         فردا بهت زنگ میزنم، خداحافظ

درب را بست و به طرف پیاده رو رفت.                           

 ***

مش اسد از دست افروز ناراحت و  عصیانی است اما تا آخر غذا خوردنش صبر می کند. او که از سفره کنار می کشد، داد و فریاد پیرمرد شروع می شود:

-        چند دفه یه چیزو به آدم میگن، ها؟... ساعت پنجه و تو تازه یه لقمه غذا خوردی! (بادبزنش به رقص در می آید) بابا، بابا (داد می کشد) بابا!... ناهار ینی ناهار! ینی باید ظهر بخوریش، نه عصر، نه شب!...(آرام می شود) نمیخواد اینقده خودتو واسه کار هلاک کنی... خدا روزی رسونه. هی که نمیشه بدوی! فکر سلامتیت باش! (به بچه ها تشر می زند) برین سر کارتون

کنار عمو رجب می نشیند و لیوان آبی را که نرگس برایش آورده، یک نفس سر می کشد.

افروز، در حالی که می خندد، از پشت سر بغلش می کند:

-        بیرون یه چیزی خورده یودم. گشنم نبود! (لپ او را می کشد) حرف بابا اسدم یادت نره، پیری!... آب رو قُلپ قلپ می خورن! یک قلپ، دو قلپ، سه قلپ! ها ماشاللا! (دست روی شانه های مش اسد گذاشته و سرش را بالا می برد)... بچه ها، یه خبر خوب! ... لباسامون داره میره نمایشگاه خارج!...

جیغ  دخترها، با خنده ی پیرمردها قاتی می شود.

صدای آواز خواندن شیرزاد، از داخل راهرو به گوش می رسد:

-         حمومی آی حمومی!... لنگ و قدیفه م رو بردن!...

کمین کردن بابا اسد در پشت ستون، دخترها را به فریاد دسته جمعی وامی دارد:

-         شیرک، نیا، نیا تو!

همه با هم جیغ می کشند اما متاسفانه دیر شده است. بادبزن مشدی بالا می رود و با ضرب پائین می آید ولی بجای شیرزاد، بر سر مرد میانسالی فرود می آید. صدای «آخ» و«وای» مرد، بلند می شود.

-         اِ، اینکه شاطر مرتضاس!

عمو رجب این را می گوید و زیر بغل مرد را می گیرد. شاطر مرتضی، مشدی را سرزنش می کند:

-         اومده بودم اون چادر نمازا رو بگیرم که  مهمون نوازی کردید!

صدای قهقهه ی شیرزاد، زیر طاقی می پیچد:

-         غصه نخور شاطر مرتضا! این کتکیه که همه ی محل خوردن، فقط شما مونده بودی که شکر خدا، نصیب شمام شد!

با خندیدن مرد کتک خورده، شیرزاد، مورد بخشش قرار می گیرد. با اشاره ی افروز، از پشت بام پایین آمده و در کمال احتیاط وارد می شود. هنگامی که شاطر مرتضی و عمو رجب و مش اسد، را سرگرم صحبت می بیند، قیافه ی اشخاص پشیمان را به خود گرفته و جلو می رود. بسته ای را که در دست دارد، به طرف مشدی دراز می کند:

-         اینو واسه دخترا گرفتم. آدامسه! ...ببخشید بابا!... شاطر مرتضا گفت: بخون!

پیرمرد نانوا، «لا الله» ی گفت و سراسیمه خداحافظی کرد و رفت. «پس چرا چادراشو نبرد؟» افروز، بسته های روزنامه پیچ را روی سکو - گذاشت و کنار برادرش نشست

-         اون که گفت واسه اینا اومده... (دستی به سر شیرزاد کشید) چه خبر داداش؟ خوبی؟

-         اِی ی ی، ... راستی خواهر، اوستام گفته، فردا باهاش برم مهمونی..

-         مهمونی؟ کجا؟

-         برا مهمونی که نه، برا کار!(می خندد) خونه ی اون خانومه که ازش بدت میاد!

مش اسد که از دست شیرزاد دل پری داشت، بادبزنش را روی بسته ها کوبید:«تو، هیچ جا نمیری!»

-         باشه بابا، نمیرم... (لیوان چای را از دست رقیه گرفت) این که داغه، چطوری آوردیش؟....ممنون!

رقیه با خوشحالی کنارش نشست:

-         حتما مهمونی سهیلا خانومه! خوش به حالت...اونجا که رفتی، برو پیش آقا خسرو، اون دوست فرزاده و هواتو داره... برو، حتما بهت خوش میگذره!

شیرزاد با سر به پیرمرد اشاره کرد:

-        نه، بابااسد که میگه نه، یعنی نه! منم نمیرم

و پیمانه و پیمان را صدا زد:

-        بچه ها بیاین، آدامس! بابا، براتون آدامس گرفته!

پیرمرد، چشم غره ای رفت و غرغرکنان، پوشش جعبه را پاره کرد. اولین آدامس نصیب افروز شد. او که تا کنون ساکت مانده بود، گفت:  

-         بابا... یذار شیرزاد بره!... اگه اجازه بدی، منم میرم! (به قیافه ی ناراضی مش اسد نگاه کرد) من...من باید برم برا...

-         میدونم! برای دیدن لباسای جدید زنا می خوای بری، هوم، باشه، برین!      

بالا و پایین پریدن و سر و صدای بچه ها، باعث شد تا همه ی دخترها از موضوع مهمانی با خبر شده و افروز را دوره کنند. مش اسد، در حالی که از جمع آنان دور می شد، با خودش حرف می زد:

-        ...آره برو بابا جان، برو، بلکم این پسره رو فراموش کنی!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...