سوال های طلعت و شهلا و نرگس، تمام شدن نداشت. «کدوم لباسُ می پوشی؟»، «این جدیده رو تنت میکنی؟»، «اصلا لباس شب داری؟»، «با کی میرین؟»...

افروز، صبرش لبریز شد:

-       اِ، ول کنین دیگه، یه کوفتی، می پوشم دیگه!

پارچه ای را که برش زده بود، به دست عشرت داد:

-      این مال شیرزاده، کوک شل بزن تا پرو کنه...شهلا، تو بیا، دوتایی بریم سراغ پارچه های خاکپور ببینیم چیزی برا فردا شب پیدا می کنیم...شماهام کارتونُ تموم کنین، یاللا!

با بیرون رفتن افروز و شهلا، ننه مارال، از لب حوض بلند شد و در حالی که کاسه ی سبزی را زیر شیر آب گرفته بود، رویش را به طرف زیر طاقی مش اسد کرد:

-        مشدی، این دختره چشه؟ همه میخوان برن جایی، با دمشون گردو میشکنن! (لب پاشویه نشست) اما این، سگرمه هاش تو همه! انگار، زوری میخواد بره!

-      ولش کنین! بذارین تو لاک خودش باشه...تو که دخترا رو بهتر میشناسی ننه، اون الان حواسش پی اون پسره ی (چشمش به شیرزاد افتاد و حرفش را عوض کرد)... چی بود اسمش؟ فرزاده!

از سکو پایین آمد و داد کشید:

-        شیرک، راه بیفت بریم بیرون و زود برگردیم

دم پائی هایش را با گیوه عوض کرد و به راه افتاد:

-        چیزی نمیخواین که؟

گفت و معطل پاسخ نشد و به داخل راهرو رفت. شیرزاد، کتابی را که در دست داشت به رقیه داد:

-        بقیه شُ تو براشون بخون

و به دنبال پیرمرد دوید.        

به مشدی که رسید، مثل همیشه، دستش را در دست او گذاشت. عادت کرده بود که از پیرمرد حرف شنوی داشته باشد. هیچ وقت نمی پرسید: چرا؟ و کجا؟، هر جائی که او می رفت، بدون حرف، دنبالش راه می افتاد. نرسیده به میدان، مش اسد، جلوی گاری «تقی ریش» ایستاد:

-        شیش نغری دارین، یه سطل فالوده میفروشین، خاک تو سرتون! تقی...موتورتُ روشن کن و منو برسون، یه جایی!

به رفقای تقی اشاره کرد:

-        حیف که کار دارم، برم و برگردم و سیبیلاتونُُ بتراشم!...جایی نرین، ها!

کفاش دوره گرد را صدا زد:

-        هی، مواظب بساط تقی باش!

موتور درب و داغان تقی، ترکبند بزرگی داشت. بابا وسط نشست و شیرزاد به او چسبید و سه ترکه به راه افتادند.

«تقی ریش» مرد میانسال و افتاده حال و بی آزاری بود که پنج تا بچه ی قد و نیمقد داشت. تابستانها، فالوده و یخ در بهشت و زمستانها، لبو و باقالی پخته می فروخت. پسر بزرگش ده سال داشت و کوچکترین دخترش هم، دو ماه پیش به دنیا آمده بود. بچه های محل، تعریف می کردند که سالها پیش، وقتی تو کار قاچاق بوده،  دو تا سیلی آبدار از زنش خورده و از آن بعد، آدم شده است. «ماه طلعت»، زن تقی، بر عکس شوهر لاغر مردنی اش، قوی هیکل و درشت اندام بود. همیشه داشت کار می کرد، به قول ننه مارال:

-        ترشی، سرکه، آبغوره، سکنجبین و خیار شور درست کردن و قند شکستن و کشمش پاک کردن و هزار تا کار دیگه، می کنه تا چرخ زندگیشون، بچرخه!

مش اسد از موتورسواری می ترسید، آدرس را به تقی داد:

-        برو انبار طاهری، پیش غریب سیا

و دیگر تا رسیدن به مقصد، صدایش در نیامد. جلوی گاراژ متروکه رسیدند، خدا را شکر کرد و از موتور پیاده شد:

-         وایسا تا بیام!

از همان جلوی درب، فریاد: «غریب، غریب!»ش بلند بود، تا زمانی که سر و کله ی مرد صورت سیاهی، پیدا شد.

-        ها، بازم که سیاهی؟ غریب سیا!

و با همان حال او را در آغوش گرفت. حرف زدنشان زیاد طول نکشید. مش اسد، مقداری پول به غریب داد و از آنجا بیرون آمدند. جلوی درب، قبل از آن که تقی را صدا بزند، به شیرزاد گفت:

-       خوب دیدیش، اسمشم یادت بمونه: غریب سیا! فهمیدی... اگه یه جوری شد که من از پا افتادم و نتونستم خودم بیام، تو، ماهی سیصد تومن میاری برا این!...لالمونیم میگیری، فهمیدی؟!!

شیرزاد، «چشم» ی گفت و به راه افتادند.

وارد خیابان قزوین شدند. شیرزاد، زیر گوش مشدی فریاد کشید:

-        میخوای خونه ی آقا فرزادُ ببینی؟

و او به جای جواب، داد زد:

-        تقی برو مخصوص!

چند دقیقه ی بعد، کمی پایین تر از کوچه ی فرزاد، ایستادند. تقی را گذاشته و دو نفری به سمت بالای خیابان رفتند. جلوی دوچرخه سازی ایستادند و به داخل کوچه سرک کشیدند. خبری نبود. شیرزاد، خانه را نشانش داد. می خواستند برگردند که دوچرخه ای درست پیش پای آنها ترمز کرد. پسرک دوچرخه سوار، از روی زین پایین پرید:

-        اواواو، اوستا! ل ل ل، لنگی داره

لبخندی زد و برای آنها سر تکان داد. صدایی از ته دکان شنیده شد:

-        برو ببین، دوچرخه ی این چشه؟ این فرزادم، برا ما کار درست کرده، ها!از روزی که گفته: تعمیر دوچرخه ش بامن، این دیگه هر روز، میزنه به در و دیوار!

پسرک سرش را به طرف دکان گرفت:

-       آ آ آ، آقا فرزاد!

آنها کمی دیگر ایستادند ولی دیگر صحبتی از فرزاد به میان نیامد.

وارد حمام که شدند، همه آمده بودند. عشرت، پیراهن شیرزاد را پرو کرد و افروز ایرادهای آن را گرفت:

-      ...میذاری تو ساکت و با شلوار و کفشت میبری بازار. از اونجا که خواستی راه بیفتی، تنت میکنی...مواظب باش که چروک نشن! کفشاتم واکس زدم!

نرگس در حالی که تمام لباسش پر از تکه های نخ کوک بود، از زیر طاقی بیرون آمد:

-        یه چیزی بدین بخوریم که نوبت لباس عروسه!

این حرف به منزله ی تعطیلی کار بود زیرا بلافاصله همه ی دخترها، دست از کار کشیدند.

سر سفره، بحث مهمانی، با حرف رقیه:

-        سهیلا خانوم از مردام بیشتر پول داره! اوووَه! تازشم، یه ماشین داره به چه خوشگلی!

دوباره بالا گرفت. اصرار بچه ها، شیرزاد را به حرف زدن وادار کرد:

-        اوست اکیر می گفت: خونه نیست که، باغه! ...

معرکه گیری او تا برچیدن سفره ادامه داشت.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...