افروز، آرام و قرار نداشت. از صبح زود که شیرزاد را راهی بازار کرد، بی حوصله شده بود. از دخترها دوری می کرد و مدام به تنهایی پناه می برد. صدای زنگ تلفن را که شنید، زودتر از رقیه و مش اسد، گوشی را برداشت. شیرزاد بود:

-         آره خواهر، آقا فرزادم هست!

شنیدن این خبر کافی بود تا بر تردیدش غلبه کند. در حالی که نفس نفس می زد، شماره تلفن همراه مهدی را گرفت:

-       سلام... متشکرم. خوبم. آقا مهدی، لباسا حاضره، کجا بفرستم...بگین یادداشت می کنم، نه، دوستم میاد!...خب، تا یه ساعت دیگه اونجاس، ...چه ساعتی باید بریم؟ ...باشه، من سر ساعت هفت، میام، همونجایی که دیشب پیادم کردی...باشه، خداحافظ

زیر نگاه سنگین مش اسد، شهلا را صدا زد:

-        بیا این آدرس...اینم اجرتش (کاغذی را که با ماژیک بر روی آن مبلغ 000 200 1 تومان، نوشته شده بود، با سنجاق ته گرد، بر روی لباسها زد) حواستُ  جمع کن که آقای اکمالی، این کاغذُ ببینه...فقط زود بیا که خیلی کار داریم

حیدر را که برای همین منظور نگه داشته بود، همراه او فرستاد.

مش اسد، عمو رجب را صدا زد:

-         بیا بریم دنبال نون و گوشت!

با رفتن آنها، افروز، به سراغ کارهای خودش رفت. لباس صورتی رنگش را، از روی آویز برداشت، نرگس را به کمک خواند و برای پوشیدن لباس به قسمت تاریک زیر طاقی رفت. طلعت و عشرت، خبر را، درگوشی، به همه رساندند. افروز که لباس پوشید و مقابل آینه ایستاد، دخترها نیز کار را رها کرده و برای تماشا، جلوی زیر طاقی ها جمع شدند. هر کس حرفی می زد:

-         مثل خانوم پولدار شده!

-         وای چه خوشگله!

-         پس منجوقاش کو؟

-         خره! رو تور منجوق زدن!

در این میان فقط رقیه بود که از جایش تکان نخورد. او پیش پرستو و پیمان نشسته بود و داشت با آنها بازی می کرد. مینا صدایش زد:

-         رقیه بیا

اما دخترک جوابی نداد. افروز، توری لباس را پوشید. طلعت به سراغ بچه ها آمد:

-         پاشین بیاین. (پیمان را بغل زد) تو بیا مامانتو ببین! یالا دیگه.

دست رقیه را گرفت و به زور بلندش کرد و از همانجا، هلهله و کل زدن را شروع کرد. جلوی سکو که رسیدند، پیمان را بالا گذاشت و می خواست به رقیه در بالا رفتن کمک کند که او خودش را عقب کشید:

-         ولم کن!

-         بذارش پایین، خرس گنده رو!

مش اسد بود که با نایلونی پر از هویج برگشته بود. پیرمرد، مهناز را دم دست ش دید:

-         بیگی اینا رو

کیسه رو به او داد و به طرف رقیه رفت:

-        از دسسِه مامانت ناراحتی؟ (دستی به سرش کشید) خب، همه ی مامانا یه روز عروس بودن! (با سر به ننه مارال اشاره کرد) این مارال خانومم، یه روز عروس بوده(خندید) حالام نوبت مامان توئه... (مهوش را صدا زد) دختر! اون بادبزن منو بده!

با تحسین به افروز نگاه کرد و با خوشحالی سر تکان داد:

-        ماشاللا، ماشاللا، عینهو شازده ها شده (بادبزنش را گرفت) اینو میگن: جواهر خزینه، گوهر حموم! (خندید و به دخترها نگاه کرد) قصه شو واستون نگفتم، نه؟ (دخترها یکصدا: نه، نه!) باشه، همین امشب، بعد شام، واستون میگم (به رقیه نگاه کرد) ایشاللا زنده باشم و عروس شدن تو رَم ببینم بابا! چه عروسی بشی تو!

-         عروسی من؟(لب حوض نشست) من ... من فقط، یکی مثه فرزادُ میخوام!

افروز که متوجه ناراحتی او شده بود، به زور لبخندی زد و گفت:

-         امروز روز نامزدی خانوم الهی با آقا فرزاد شماس! پس چرا ناراحتی؟

طلعت، آماده ی متلک پراندن بود:

-          این از ...

ولی جیغ رقیه حرفش را ناتمام گذاشت.

-      فرزاد با اون زنه؟ (از جا پریده و دست به کمر، ایستاده بود) خواب دیدین، خیر باشه! فرزاد، نیگاشم نمیکنه چه برسه به نامزدی!...اصن من می دونم چرا ولش کردی؟ می دونم! (به افروز زل زد) چون پول نداشت. ماشین نداشت. خونه نداشت. اما من...عاشقشم! (دور زد و دستهایش را در هوا چرخاند) من عا ش ق شم. البته نه مثه بعضیا! مامانی یم که...

دست مش اسد را از خودش دور کرد و به طرف زیر طاقی نرگس دوید. همه مات و مبهوت مانده بودند و هیچکس حرفی نمی زد. ننه مارال، از روی سکو بلند شد و آرام آرام به دنبال دخترک رفت. مش اسد، در حالی که به سرعت بادبزنش را تکان می داد، اشاره کرد تا دخترها به سر کارشان برگردند و سپس به افروز نگاه کرد:

-          بچه س...اون پسره بهش محبت کرده و اینم کی تشنه ی این چیزاس! ناراحت نباش، یادش میره!

این را گفت و از سرحمام بیرون رفت.

لب های افروز می لرزید و او به سختی خودش را کنترل می کرد. با صدایی که به زحمت شنیده می شد، خطاب به نرگس گفت:

-          بیا، بقیه ی کاراش با تو. من میرم بخوام

و به ته زیر طاقی پناه برد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...