سر و صدای چرخ های خیاطی، تازه بلند شده بود که ریحان سراسیمه، وارد شد. به طرف مش اسد دوید:

-         رقیه، چش شده؟

-         چیزی نیست ریحون، نترس! بشین، با افروز قهر کرده. چیزیش نیست!

-       آخ، آخ، از دست... این ممل! (جلو سکو، رو پا نشست) اومده سر... میدون و میگه: نمی دونم رقیه چشه! آخ که نفسم بالا نمیاد (ممل از داخل راهرو سرک کشید) بساطمُ ول کردم و یه نفس تا اینجا دویدم! (کله ی ممل را دید)... بیا تو، بیا تو که شانس آوردی.

ممل یواش یواش نزدیک شد:

-          تقصیر من چیه؟ تا گفتم رقیه، تو پا گذاشتی به دو. انگار نشادر...

ریحان به طرفش خیز برداشت اما با تشر ننه مارال سر جایش نشست. اندکی بعد و پس از آرام تر شدن، پرسید:

-          حالا رقیه کجاست؟

عمو رجب، به ته زیر طاقی خودشان اشاره کرد. ریحان برخاست وبه آن سمت رفت. از جلو سکو، با صدایی پر محبت و آرام دخترک را صدا زد:

-          رقیه... رقیه جان...بابا، رقیه!

رقیه با شنیدن صدای او، پتو را از روی صورتش کنار زد. به سویش دوید و خودش را به آغوش او انداخت. از زیر طاقی بیرون آمدند.

افروز، حوله ی کوچک حمام را به دور سرش پیچید و حوله ی بزرگ را روی شانه هایش انداخت. از حمام بیرون آمد و به طرف سر حمام می رفت که صدای رقیه را شنید.

-         قهر مال بچه هاس! منکه با مامان افروز قهر نیستم! خیلیم دوسش دارم فقط ...

طاقت نیاورد و خودش را نشان داد:

-          فقط...عاشق یکی دیگم، نه؟...سلام عمو ریحون

جلو رفت و کنار آنها نشست:

-          ننه مارال، این دختر عاشق من، گشنشه، آخه از صبح تا حالا هیچی نخورده! یه چیزی براش بیار

رقیه، آرام آرام، خودش را از بغل ریحان بیرون کشید. در حالی که افروز با ننه مارال حرف می زد، به او نزدیک شد. دست های کوچکش را جلو برد:

-           بیا بزن...من دختر بدیم، بیا بزن... خاله همیشه می زد، تو هم بزن!

افروز برگشت و با تعجب نگاهش کرد. دست های دخترک می لرزید. بغلش گرفت و سرش را بوسید:

-        اینجا کسی بچه ها رو نمیزنه، عزیز دلم. به خصوص تو رو که همه دوست دارن! (دست روی موهایش کشید) مگه تو حرف بدی زدی؟

-          نه، ولی ...بازم میگم که فرزاد، اون زنه (افروز: زنه چیه؟ بگو: خانم) باشه، چشم... فرزاد، اون خانومه رو دوس نداره!       

-          باشه خانوم کوچولو. حرف، حرف تو ولی منم بهت میگم که امروز ...

-          شما دو تا، پاشین بیاین غذا بخورین واین همه حرف نزنین...عمو ریحون، تو هم بیا یه لقمه بخور

جر و بحث رقیه و افروز، همچنان ادامه داشت که مرد دستفروش «عزت زیاد»ی گفت و با لبی خندان از جایش بلند شد:

-          خب، امشب معلوم میشه که حق با کدومتونه! بهتره حالا برین سر سفره و بیشتر از این ننه مارال رو معطل نکنین

رقیه از روی پای افروز بلند شد.

-          قبوله! بذار برم دستامُ بشورم و بیام(از سکو پایین آمد. در حالی که لب حوض می نشست، ادامه داد) اما بازم میگم که فرزاد، این کارو نمیکنه!

-          بسسه ننه، چقدر یه دنده ای تو! از صبح تا حالا ورد فرزاد، فرزادُ گرفتی... خب بسه دیگه!

رقیه، رفت و کنار سفره نشست:

-          چشم مامان بزرگ!

با شیطنت دستش را به طرف افروز دراز کرد و آهسته گفت:

-         شرط می بندی؟»

انگشت کوچکش را تکان داد. 

-         شرط؟ مگه میخوای جناق بشکنی؟

-         شرط ... شرط سر یه چیزی! (خنده ی ریزی کرد)

مهناز که داشت، بشقاب های غذا را روی سفره می گذاشت، حرف او را شنید:

-          سر یه چیز خوب ببند! من پایه م!

مش اسد هم وارد ماجرا شد:

-          ببند بابا! ببند. منم رو دستت م!

انگشت کوچک رقیه همچنان در حال رقص بود. با اضافه شدن ننه مارال و عمو رجب، پرستو هم هوس شرط بندی کرد. عشرت که گوش های تیزی داشت، بقیه ی بچه ها را در جریان قرار داد. هیاهو بالا گرفت.

-         باشه، باشه، می بندیم! اما سر چی؟

-         سره؟... اگه من بردم ...اولش، بابا اسد باید به همه، بستنی بده! (بچه ها دست زدند و هلهله کردند) مامان بزرگم باید از اون غذا که شیرزاد تعریفشُ می کرد، برامون درست کنه، اسمش چی بود؟ (بچه ها یک صدا: ته چین!) بابا بزرگم باید برامون یخ در بهشت درست کنه!

مش اسد خنده کنان، اعتراض کرد:«شماها دارین شرط می بندین، سورشُ ما بدیم؟»

-         اِهِکی! میخواستی نپری وسط شرط ما! (سر و گردنی چرخاند) به من چه؟ جر زنی نداریم، ها! (دستش را جلو برد) انگشتتُ بیار! (انگشت های کوچکشان را به هم قلاب کردند) شرط، شرط، شرط!

افروز برای اولین بار در آن روز خندید:«شرطُ بستیم. باشه، حالا اگه تو باختی چی؟»

-          ... خب اگه من باختم، که نمی بازم! (لب هایش را غنچه کرد و دماغش را تکان داد) اونوقت... دختر خوبی میشم و هر چی بگین گوش میدم. مامان جون!

و آن گاه به بغل افروز پرید و او را بوسید.

***

ادامه دارد ...

 

 

 

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...