ملکـه - قسمت 7

 

خیابان سه راه آذری، خیابان اردشیر، ساختمان زشت و نیمه مخروبه «گرمابه عمومی». پسرکی با چهره آفتاب سوخته که به نظر 7-6 ساله می آید، درب حمام را می کوبد. لحظه ای منتظر می ماند و دوباره شدیدتر درب را کوبیده و همزمان فریاد می زند:

-           آی ی مش اسد.

ناگهان درب باز و دستی یقه پسرک را گرفته و با قدرت به داخل می کشد و درب به شدت بسته می شود. در فضای کم نور داخل، پیرمردی با پیژامه و عرق گیر که سری نیمه طاس و بادبزنی حصیری در دست دارد، او را به شدت تکان داده و فریاد می زد:

-           ها، رذل نیم وجبی! مگر در قصر پدرت را می زنی؟! توله؟!.

پسرک که در هر دست یک نایلون پر و سنگین دارد با لبخند و با تکان های مکرر به خود، ادای او را در می آورد و می گوید:

-         آره، مش اسد، مال بابامه، میگی نه؟ برو بهشت زهرا بپرس! آره مگه نمیبینی (نایلون ها را بالا می آورد) آورده! دست هام پروپیمونه!

(مش اسد) یقه پسرک را ول می کند و با بادبزن به باسن او می زند:

-           خب، باریک الله شیرک!

شیرک با خنده بلندی از داخل نایلون، نان و از داخل دیگری چند دانه گوجه فرنگی بیرون آورده و در دستان پیرمرد می گذارد. مش اسد:

-           ها ... ها... حالا باید نون این شیرک رذل را بخورم! ها!

با بادبزن ضربه آرامی به سر شیرک می زند و او را هل می دهد داخل. قدم اول را برنداشته بودند که درب با شدت کوبیده شد:

-         های شیرک ... مش اسد ... شیرک مش اسد!

مش اسد عصبانی، نان و گوجه ها را در بغل شیرک می اندازد و به طرف در می رود. درب را باز و یقه کوبنده ی در را می گیرد.

-         ها پدر سوخته سر آوردی؟! (طرف مرد میانسال بلند قد لاغری است که کمی غوز دارد).

-         اِ اِ ... مش اسد منم «مَمَل» ... نزنی ها (مشت مش اسد با بادبزن در دست اش به سر ممل خورده و او را به سمت شیرک پرتاب می کند) آخ آخ ... مش اسد کشتی منو! وای ی وای ی!

شیرک می گوید:

-          آره؟ آره! پاشو خوتو جمع کن ممل تنبوری!

(ممل) خودش را از آنها کنار می کشد و به طرف درب رفته و سر و دست اش را از درب بیرون می برد، مدام به کسی اصرار می کند:

-         بیا بیا تو، اِ دِ بیاین تو

دو کودک داخل می شوند. مش اسد و شیرک جا می خورند. همراهان ممل، دختر و پسری کوچک هستند. دختر حدود 6سال با موهای بلند و پسرک، حدود 3ساله می باشد. بر تن آنان لباس مندرسی دیده می شود. پسرک سخت به خواهرش چسبیده است. (ممل) با لکنت آنها را معرفی می کند:

-         مش ش اس س د اینا بـ بـ بچه های خواهرم ن. این پرستو (به دختر اشاره می کند) اینم پیمان (دست سر پسرک می کشد، او خود را پشت خواهرش قایم می کند) اِ ی ی اِ ی ی خواهرکم ...

صدای خشن مش اسد ممل را ساکت می کند:

-          بسه ... حالا که مهمون آوردی ببرشون تو! ببر تو اتاق من.

ممل راه می افتد و دست دخترک را می کشد. مش اسد رو به شیرک کرده و به صدای پستی پرسید:

-         شیرک! نون واسه همه کافیه؟ گوجه هم کافیه؟

-         آره! آره! گوجه زیاد گرفتم که صب خیار و گوجه بزنید آقا!

خب، شیرک با فکر! (برای تشویق او با باد بزن به سرش کوبید!) بریم که دوتا مهمون فرشته داریم با یه شیطون احمق!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...