با اعلام ساعت: «یه ربع به شیشه»، از طرف عمو رجب، دخترها، دست از کار کشیدند و سر و صدای چرخ های خیاطی  خاموش شد.  شهلا که پس از افروز نفر دوم خیاط خانه، محسوب می شد، به نرگس و طلعت، اشاره کرد و با آهسته ترین صدا گفت:

-         شمادو تا برین

و به دنبال آنها، مینا را هم روانه کرد. سپس به بقیه بچه ها اشاره نمود:

-         شماها برگردین سرکارتون

زمزمه ی نارضایتی از میان بچه ها برخاست ولی پس از آن که شهلا، خودش پشت چرخ خیاطی نشست و کار دوخت را از سر گرفت. همه خاموش شدند.

صدای خنده ی طلعت و واکنش نرگس:

-         اِ، هیس! بابا اسد، متوجه میشه!

را افروز شنید. کار طراحی اش را نیمه تمام رها کرد و به طرف آنها برگشت:

-         ساعت چنده؟

و با شنیدن پاسخ، از جا بلند شد و به طرف آینه قدی کنج زیر طاقی رفت. طلعت داشت با مینا و نرگس، حرف می زد:

-         اول گیساشُ باز کنین!

که افروز به آنها تذکر داد:

-         فقط ساده!

و آن گاه روی چهار پایه ی چوبی نشست و خودش را به دست دخترها سپرد. نرگس و مینا به باز کردن موهای بافته شده او پرداختند:

-         ننه مارالم، چقدر ریز بافته!

-         آره، اِنقدر رشته رشته کرده که فکر کنم صدتاس!

رشته های پارچه را از لای موها، بیرون می کشیدند و از کار پیرزن تعریف می کردند. طلعت که وظیفه ی آرایشگری  را به عهده داشت، به سراغ لاک زدن رفت. روی زمین نشست و پای راست افروز را روی زانویش گذاشت:

-         لباست صورتی کم رنگه، برا لاکتم، صورتی تیره رو وردوشتم

در حال کار حرف می زد،

-        روشم، مثه منجوقای لباست، چند تا نقطه ی سفید ریز می ذارم

سر بلند کرد و با دیدن چشم های بسته ی افروز، دست از حرف زدن برداشت.

طاقت آوردن شهلا، چند دقیقه بیشتر طول نکشید. بچه ها را که سرگرم کار دید، مهوش را به جای خودش نشاند و پاورچین، پاورچین از زیر طاقی خیاطخانه بیرون رفت. دخترها که منتظر فرصت مناسب بودند، یکی، یکی، کار را تعطیل کرده و برای تماشای افروز، از آنجا خارج می شدند. حواس ننه مارال، به آنها بود:

-         اینا امروز کار بکن نیستن، مشدی! همه ی هوششون اونجاس

عمو رجب خندید و مش اسد گفت:

-         توام دلت میخواد بری اونجا! پاشو، پاشو برو که یه وخ زیادی  سرخاب مالیش نکنن!

پیرزن، از خدا خواسته، بچه ها را صدا زد و همه ی آنها را به زیر طاقی آرایشگاه! برد.

طلعت، برای آخرین بار خرمن گیسوان افروز را که پس از باز کردن بافته ها، حالت جذابی پیدا کرده بود، شانه زد و سپس یک طرف آنرا به طرز زیبایی با گل سر بست. عشرت به کمک خواهرش رفت، رژ ملایمی بر روی لب های افروز کشید و می خواست برایش خط لب بکشد که با خودداری او روبرو شد. افروز با کمک شهلا از جا برخاست و زمانی که در برابر آینه ی قدی ایستاد، بچه ها، برایش دست زدند.   

سرک کشیدن پیر مردها، فایده ای نداشت زیرا از میان صف بهم فشرده ی دخترها، هیچ چیزی دیده نمی شد. ممل و حیدر که برای شرکت در مراسم «مهمانی رفتن افروز» کار دستفروشی را به امان خدا رها کرده و به گرمابه بازمی گشتند، تازه وارد  راهرو شده بودند که مهوش، شروع به خواندن ترانه ی «پیرهن صورتی» کرد. ممل و به دنبال او، حیدر، با رقص وارد سر حمام شدند. کوچولوها، ذوق کنان به استقبالشان رفتند. جیغ های شادی و خنده ی بچه ها، لبخندی کمرنگ را روی صورت افروز نشاند.

رجبعلی کفاش که رسید، خیال همه راحت شد. پیرمرد کیسه را به دست عشرت داد و بی سر و صدا رفت و کنار دست عمو رجب نشست. عشرت، از داخل کیسه، یک جفت صندل بلند نقره ای را بیرون کشید و آنها را بالای سر برد:

-         کفشای عروس!

و دخترها هلهله کردند. افروز، روی چهارپایه نشست و صندل ها را پوشید و شهلا، بندهای بلند آن را به دور مچ پایش بست. رقیه که برای یک لحظه هم از کنار او دور نشده بود، دستش را در میان دست او گذاشت:

-         چه مامان خوشگلی هستی!

نرگس احساس کرد که افروز، به سختی نفس می کشد. با تشر بچه ها را عقب زد و زیر گوشش زمزمه کرد:

-         یه خورده بشین تا نفست جا بیاد!

داد و بیداد مش اسد، ممل و حیدر را به تکاپو انداخت:

-          وایستادین منو تماشا می کنین، تنه لشا؟ بیاین برین ببینین این کره، اومده یا نه؟

بادبزن پیرمرد، هنوز بالا نرفته بود که آن دو پا به دو گذاشتند. ننه مارال، آتش منقل کوچکش را تیز کرد و با کمک دست هایش از سکو بالا رفت. مشتی اسفند را در دست گرفته بود و دور سر افروز می چرخاند که ممل خبر آمدن ماشین را داد. «پاشو ننه!» سرش را کج کرد و به صورت او نگاه کرد:

-          بخند ننه، بخند!

اما گویا اخم های افروز، خیال باز شدن نداشت. 

درخشش منجوق ها، زیبایی لباس را چندین برابر کرده بود. افروز، از سکو پائین آمد و دخترها برایش دست زدند. نرگس مانتوی بلند و کلاهداری را روی شانه اش انداخت:«اینو تنت کن!» و کمک کرد تا آن را بپوشد. همه ی ساکنین گرمابه پشت سر آنها به راه افتادند. مش اسد جلوتر از بقیه بیرون رفت. جلوی در که رسیدند، بادبزن به حالت افراشته درآمد:

-         هیچکدومتون بیرون نره، ها...حیدر، به این هاشم کره بیگو، درست جلوی در وایسه

کارها که مطابق سلیقه اش انجام شد. اجازه ی رفتن را صادر کرد. طبق برنامه ریزی های شب گذشته، شهلا، نرگس، رقیه و حیدر، با افروز همراه شدند. «میرین میرسونینش و میاین...جایی وانیسین ها» این را گفت و منتظر رفتن افروز نشد. با رجبعلی کفاش خداجافظی کرد و به داخل حمام برگشت. یک ساعتی غیبش زد. وقتی که برگشت، هیچ نشانی از ناراحتی نداشت مگر چشمهایش که قرمز قرمز بود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...