نرگس با صدای بلند نوشته ی رو تابلو را خواند:

-         بادگار امام، جنوب

و هاشم، به همان سمت پیچید. تازه وارد بزرگراه شده بودند که حیدر خودش را جمع و جور کرد:

-         اوناهاش، همون ماشین سیاهس! ... وانیسا، برو جلوتر!

کمی جلوتر، ایستادند و افروز را به سرعت پیاده کردند. هاشم به راه افتاد و بلافاصله وارد توقفگاه خیابانی شد. سرها از خودرو بیرون آمد و  نگاهها به خودروی سیاه دوخته شد.

مهدی، نگاهش به سمت خیابان آزادی بود. مرتبا به ساعتش نگاه می کرد و هیچ توجهی به پشت سرش نداشت. از صدای بوق خودروها بود که برگشت و افروز را دید. با عجله، درب را برایش باز کرد:

-          سلام

و با نشستن او، دسته گل زیبایی را به طرفش دراز کرد:

-          چند شاخه ی گل، برای الهه ی گل ها!

افروز سرخ شد و زیر لب تشکر کرد. چند لحظه بعد، در حالی که اتومبیل بنز سیاه رنگ مدل 2014، با استفاده از دور برگردان، به سمت شمال حرکت می کرد، نگاه افروز به پژوی درب و داغان هاشم کره! افتاد. پژوی یشمی 1970، هنوز همانجا بود و بچه ها، از داخل آن برایش دست تکان می دادند.

تا رسیدن به بزرگراه نیایش، هر دو ساکت ماندند. مهدی، جسارت حرف زدن را از دست داده بود و افروز نیز، با گل ها بازی می کرد. زنگ ناگهانی تلفن همراه، افروز را تکان داد. از انبار شرکت تماس گرفته بودند. مهدی تند و تند حرف می زد و دستور می داد. تلفن دوباره زنگ زد.

-        سلام...بله مادر...خوبم! نه، خونه نمیام. بهتون گفته بودم که! دارم میرم مهمونی خانوم الهی...منو میخواین چیکار؟ شما خودتون با پدر برین دیگه...خوش بگذره

تماس را که قطع کرد به افروز، نگاه کرد:

-         ببخشید، مادرم بود

-         اشکالی نداره، تو هر موقعیتی، اول مادران!               

-    راستی می خواستم... (سرعت ماشین را کم کرد) می خواستم بگم... لباستون خیلی زیباست (کنار کشید و به خط کندرو رفت)... ایمان آوردم که شما واقعا هنرمندید. کار خودتونه، نه؟

-       بله، برای نمایشگاه، طراحی کرده بودم ولی نصیب خودم شد.(سعی کرد به گفتگو ادامه بدهد) شما چی؟ از لباس مادر اینا خوشتون اومد؟

-    آه، اونو میگین...بله، هر دوتاشو دیدم. مثل همه ی کارای شما، خوب...نه، یعنی عالی بود. ولی چون هنوز خونه نرفتم، رو صندلی عقبه. (افروز به عقب نگاه کرد) گذاشتم، شب که برگشتم خونه، یا فردا صبح، بهشون بدم...انگار شما رنگ صورتی رو خیلی دوست دارین!

-       رنگ صورتی؟ نه! (دو طرف یقه ی مانتوش را به هم چسباند و دستش را روی آن گذاشت) نه بیشتر از رنگ های دیگه. هر رنگی زیبایی خاص خودش رو داره!   

وارد خیابان ولیعصر شدند و گفتگوی آنها، تا زمانی که تلفن همراه مهدی به صدا درآمد، همچنان ادامه یافت.

-       بله، سلام تارا جان! گوشی، پلیس!...خب، بگو...آره عزیزم تو راه اونجام. چطور مگه؟... (خندید) نترس! سر و لباسم خوبه!...می دونم، مامان بهم زنگ زد. باشه، می خوام بپیچم، کاری نداری؟ خداحافظ.

تلفن را قطع کرد و متوجه افروز شد. می خواست حرفی بزند که او را سرگرم تماشای پیاده رو و فروشگاه ها دید، با خود زمزمه کرد:

-         داریم میرسیم

و گفتن آن چه را که در دل داشت، به زمانی دیگر موکول کرد. تلفن همراهش را برداشت، شماره ای را گرفت و به صحبت پرداخت:

-         سلام احمد جان...من دم نخل طلائیم، کجا بیام؟ دست راست. صبر کن ...آره، پیچیدم خب... اینم دست چپ...آه، دیدم. تا یکی دو دقیقه ی دیگه ی پیشتم!

در تنها جایی که امکان توقف وجود داشت، ایستاد. از ماشین پیاده شد و با عجله درب را برای افروز باز کرد:

-         بفرمائید! رسیدیم!

مردی که جلوی دروازه ی آهنی ایستاده بود، با ادب و احترام به آنان خوشامد گفت و درب را برایشان باز کرد. وارد شدند و در همان گام های اول، افروز، از راه رفتن بازماند. آن چه را که در مقابلش قرار داشت، می دید، ولی باور نمی کرد. درختان بلند و تناور، چمن های یکدست، جوی های آجری و راه های پر و پیچ خم سنگفرشی که در طول مسیر آن نیمکت هایی برای نشستن قرار داشت، او را مسحور کرده بود. دختر جوان با خود فکر کرد:

-         براستی زیباست!

و آن محل چون بهشتی زمینی، در نظرش جلوه گر شد.

-         چیزی شده؟

پرسش مهدی، او را به خود آورد. سر تکان داد:

-         نه، یه لحظه پام درد گرفت

با شنیدن صدای پای مهمانانی که از پشت سر نزدیک می شدند، دوباره به راه افتادند. برای رسیدن به محل مهمانی، مسیری را که از بین درختان می گذشت، انتخاب کردند. فاصله ی کوتاهی را پیموده بودند که بار دیگر، افروز، دچار بهتی آمیخته با تحسین شد. این بار، مشاهده ی بنای مجلل و با شکوه خانه که طبقات سه گانه ی آن، غرق در نور بود، او را دچار حیرت کرده بود. در حالی که دلش نمی خواست نسبت به این همه زیبایی بی تفاوت باشد، ظاهری بی احساس، به خود گرفت.

با هدایت راهنمای جوانی، وارد ساختمان شدند. در داخل سرسرا، مهدی، خودش را به افروز نزدیکتر کرد و می خواست بازوی او را بگیرد که ناگهان با واکنش تند وی روبرو گردید:

-         آقای اکمالی! بهتره این کار را نکنید!

مهدی، دستپاچه شد:

-         ببخشید! منظور بدی نداشتم.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...