ملکـه - قسمت 71

نگاه پر غرور مهدی، به چشم های سرد و سخت افروز، دوخته شده بود که ناگهان درب سالن باز شد و خسرو بیرون آمد. دیدن او کافی بود تا وضعیت آنها تغییر یابد. افروز، به تندی رو برگرداند و خود را سرگرم وارسی کیف دستی اش نشان داد اما بر خلاف او، مهدی، قدم جلو گذاشت:

-         جناب خسرو خان الهی، سلام!

-       به به! کمال الدین و المله، صدرالاشراف، مهدی خان از فرنگ برگشته! (با یکدیگر دست دادند) خوش اومدی (متوجه حضور افروز گردید اما به دلیل نحوه ی ایستادنش او را نشناخت) سلام خانم، خوش آمدید.    

در این اثنا بود که از طبقه ی بالا او را صدا زدند:

-         خسروخان، خانوم پشت خطه

دست هایش را به نشانه ی ناچار بودن، از هم گشود، «ببخشید»ی گفت و با عجله به طرف پله ها دوید. افروز، نفسی از روی آسودگی کشید:

-         نشناخت، نه؟

-         گمونم نه، ولی بهتره بریم تو! (جلو رفت ودرب سالن را برای عبور او باز کرد) هر چند، همین امشب، شوکه میشه!    

دوش به دوش هم، قدم به تالار گذاشتند. نخستین چیزی که توجه افروز را به خود جلب کرد، صدای دلنشین پیانو بود. بر عکس آن چه فکر می کرد، در این جشن، خبری از شلوغی و هیاهو نبود و تعداد مهمانان نیز، بسیار کمتر از حد انتظار بود. دعوت شدگان، دور میزها نشسته و سرگرم گفت و شنود بودند. افروز، حس کرد که نگاه ها به او دوخته شده است. مردی که آشنا به نظر می رسید، به طرف آنان آمد. سلام کرد و دوستانه با مهدی، خوش و بش کرد. از خلال صحبت های آنان بود که افروز، مرد را شناخت. آقای «احمد جعفری» سهامدار شرکت ساوی و شریک تجاری خانم سهیلا الهی!

احمد، آن دو را به سوی یکی از میزهای خالی در میانه ی تالار برد:

-          اینجا از همه بهتره، هم دنجه و هم زیاد تو چشم نیست!

خندید و خودش هم کنار آنان نشست. مهدی، افروز را به دوستش معرفی کرد:

-          خانم زندی، از بستگان هستند!

و بلافاصله در مورد مراسم و مهمانان آشنا، پرسید. احمد گفت:

-        عروس خانوم ما، هنوز از آرایشگاه نیومدند و از آقا دامادم، خبر ندارم و نمیدونم کجاست!.. سهیلا روکه میشناسی، خیلی مبادی آدابه و تا همه ی مهمونا نیان، سر وکله ش پیدا نمیشه. می بینی که، مهمونی شم مثل ضیافتای رسمیه! (هر دو خندیدند) باید مراسم جالبی بشه!

-         احمد، شریکت، آقای مالکی کوش؟

-         آه، اون اونجاس....

ادامه ی حرف های آن دو، برای افروز، جاذبه ای نداشت. به پشتی صندلی اش تکیه داد و مشغول تماشای تزئینات تالار گردید. چهلچراغ کریستالی بزرگ و دهها چراغ قندیل مانند سنتی، سر ستون های نقش شیرِ در دو سوی تالار و تابلو فرش های نصب شده بر روی دیوار، توجه او را به خود جلب کرد. سپس با حیرتی بیشتر، به لباس های فاخر و جواهرات درخشان زنان شرکت کننده در مراسم نگریست. با خود فکر کرد:

-         مجلس اعیونی که بابا اسد می گفت، اینه! (لبخندی روی لب هایش پدیدار شد) همشون بعدا مشتریای خودم میشن!... بیچاره ها! دیگه نمیذارم این خارجیا، پولاتونو ببرند، مگه ما بد می خوریم!

لبخندش را در پناه لیوان شربت، پنهان کرد. در دلش می خندید که با دیدن یکی از پیشخدمت ها، به یاد برادرش افتاد. در جستجوی شیرزاد، به اطراف چشم گرداند. با نگاه، مسیر رفت و آمد پذیرایی کنندگان را تا پشت ستون های سمت راست دنبال کرد. برای بهتر دیدن، گردن کشید . یک لحظه، گمان کرد که شیرزاد را می بیند، اما خیلی زود، به اشتباهش پی برد. پسر نوجوان، هم قد ولی چاقتر از برادرش بود. راست نشست و به روبرو خیره شد.

لباس پر زرق و برق خانمی که از دو میز آن طرف تر، برخاسته و به طرف در می رفت، نظرش را گرفت.

-          حیف که خیلی چاقی وگرنه پیرهنت حرف نداره!...اگه کمرشو اینقده تنگ نگرفته بودن، بهتر بود!

زن در حال خروج بود که همزمان مردی وارد گردید:

-          آه، فرزاد!

او را دید که دست چپ در جیب، لحظه ای در جلوی در ایستاد. نیم خیز شده بود که مستخدمی راه نگاهش را بست. با خودش غر زد:

-       چه موقع شیرینی آوردنه؟ برو کنار! (دولا و راست شد) اِ اِ اِ، رد شو ببینم! (مستخدم، میز مقابل را ترک کرد) آه، پس کجا رفت؟...ِخودش بود، ولی چرا اینجوری لباس پوشیده بود؟... با چه وضعی یم راه می رفت!...احمق! یه نگام، این طرف نکرد. انگار داره از جلوی نوکراش رد میشه! ...عوضی! اگه دم دستم بودی، حقتو می دادم! (مردد شد) اما.. شایدم اون نبود...نه! خود خودش بود. نه! آخه کی تو مجلس نامزدیش، اینجوری میاد؟!... بدبخت! انگار، همین یه دست لباسو داره!... از شیرزادم که خبری نیست. اون فسقلی دیگه کجا گم و گور شده؟

آرام و قرارش را از دست داده بود. به مهدی نگاه کرد. او و دوستش، همچنان سرگرم شناسایی مهمانان بودند. تحمل یکجا نشستن را نداشت. در تردید برای  برخاستن بود که صدای خنده ای به گوشش خورد:

-          سلام

برگشت و با دیدن «تارا» دچار اضطراب گردید. مهدی نیز از دیدن خواهرش شگفت زده شده بود:

-          تو اینجائی؟

-         آره، داداش! با «بی تا» و «خانم فرمانفرما» اومدم. (خودش را کنار کشید و همراهانش، جلو آمدند) عمه خانوم، داداش بزرگم، مهدی!    

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...