ملکـه - قسمت 72

  

پس از انجام مراسم معرفی، احمد که از آشنایی با پیرزن سرشناس، بیش از اندازه خوشحال به نظر می رسید، با اصرار آنان را دور میز خودشان نشانید. سرگرم تعارفات اولیه بودند که خسرو هم به جمع آنان پیوست:

-        واو، چه سعادتی! منور فرمودید! (خم شد و دست عمه خانم را بوسید) متشکرم که تشریف آوردید...

در حال تملق گویی بود که افروز را دید. نگاه زودگذری به او و مهدی انداخت و به حرفش ادامه داد:

-        تا چند دقیقه ی دیگر، سهیلا، برای عرض ادب، خدمت می رسند

با اشاره ی دست، مستخدم جوانی را احضار کرد:

-        پذیرایی از سرکار خانم فرمانفرما، با شماست. سر همین میز باشید!

و سپس با کسب اجازه، از آنجا دور شد.                

افروز، به دور شدن خسرو نگاه کرد و با خود گفت:

-         چه برقی تو چشاش بود! انگار، با من دشمنه!

در این هنگام، خانم فرمانفرما، روی خود را به سوی او کرد:

-         خیاط جوان ما! محل مناسبی را برای دیدن آخرین مدل لباس ها انتخاب کرده اند

احمد، ناباورانه گفت:

-          پس خانم زندی، همکار ما هستند!

بی تا به لباسش اشاره کرد:

-          همکار نه، رقیب! (خندید) لباس من و تارا، کار ایشونه

چشم های احمد، به نشانه ی تعجب، فراخ شد:

-         جدی؟

به لباس دخترها نگاه کرد. بی تا دست تارا را گرفت و او را از روی صندلی بلند کرد:

-         چطوره؟

-         اووووم، خوبه! اگه نگفته بودین، فکر می کردم کار یه برند معروفه!

زن سالخورده، که نگاهش را از روی افروز بر نمی داشت، با انگشت ضربه ای به لیوان شربتش زد:

-        بعید نیست که این خانم، یه روزی، خودش، صاحب برندی معروفی بشه! (با چنگال برشی از کیک را به دهان گذاشت) آه، خوشمزه س! باید کار لادن باشه... خیلی خب، خواهیم دید که سرانجام موفق میشه یا نه!

رو به مهدی کرد:

-        تاجر موفق ما ساکت هستند. این طور که متوجه شدم، خانم را، شما دعوت کردین، پس... (به جلو خم شد) میتونم بگم که در تجارت، شامه ی خوبی دارین

و در گوشه ی لبش چینی، مانند لبخند یک طرفه، دیده شد. مهدی، با خونسردی، نظر او را تائید کرد:

-        حق با شماست خانم فرمانفرمائیان! من نظر شما را، نه تنها رد نمی کنم بلکه کاملا با آن موافقم اما دلم می خواد سرکار علیه، دلایل خودشون را برای این پیش بینی...

-        بله...و دلایل... به صورتش نگاه کنین! این دختر، ترسو نیست! دلیلش هم خیلی ساده س، حضور در اینجا! (دست هایش را به هم جفت کرد) و در کارش هم موفقه! به نظر شما این طور نیست؟ (طرف سوالش، احمد بود) وقتی کسی مثل آقای جعفری، کار این دختر را با برند مقایسه می کنند، یعنی موفقیت!... (به افروز نگاه کرد) و اعتماد به نفس بالایی هم دارند! (خندید) برای این هم دلیل می خواهید؟

افروز، مات سخنان پیرزن شده بود. حرف هایی که از زبان او، در باره ی خودش، می شنید، برایش باور کردنی نبود. به او نگاه کرد. اکنون، بحث برند، حالت یکطرفه پیدا کرده بود. خانم فرمانفرما، نقش تنها سخنرانی را ایفا می کرد که شنوندگانش با علاقه، چشم به دهان او دوخته بودند. به ادامه ی صحبت ها گوش داد.

-        ... با نظر شما دو تا اصلا موافق نیستم... نه پسرم! تربیت جانشین در تولید و در تجارت، نقش مهمی داره. موسسین یک تشکیلات، با عشق و علاقه، کسب و کارشان را پایه ریزی می کنند اما هیچ طرحی برای تربیت نیروی بعد از خودشان ندارند! بچه هایی که جای پدرها می نشیند، اکثرا حاضری خورند و بی قابلیت!

-         این یعنی... تربیت نیروی مدیریتی برای نسل دوم و سوم و...

-         آفرین! در کشور ما نام های معتبر، یا همان برندهای شما! از دیرباز وجود داشته. اما حیف که ...

حضور تعدادی از دوستان خانواده های فرمانفرما و اکمالی، بر سر میز آنها، باعث شلوغی و نیمه تمام ماندن بحث گردید و در این میان، خانم اشرف السادات نیز با قبول دعوت دوستانش، به نزد آنان رفت. تارا، از فرصت بوجود آمده استفاده کرد، کنار افروز نشست و در حالی که با دقت به او نگاه می کرد، سرش را جلو برد و آهسته گفت:

-         شَ ما! همراه مهدی اومدین؟ درسته؟  

بی تا در طرف دیگر او قرار گرفت:«یعنی دو تائی با هم اومدن؟ اوه، مامان!» و تارا، دوباره در گوش او زمزمه کرد:

-         با هم قرار داشتین؟

-         داداش مهدی و قرار! اُونم با یه برند تقلبی؟ او لَ لَ!

 افروز طاقت نیاورد:

-         بهتره، از خودش بپرسید. منم بیرون کار دارم!

میز را ترک کرد و بی هدف به طرف راهروی سمت چپ رفت. خشم ناشی از شنیدن حرف بی تا و تارا، موجب شد تا با مردی که بین میزها می گشت، برخورد کند. پوزش خواست و داخل راهرو گردید. یک حرف، مدام در ذهنش تکرار می شد:

-         برند تقلبی! برند تقلبی!

کنار ستون راهرو، بر روی صندلی مخصوص پیشخدمت، نشست و سرش را در میان دست هایش گرفت. صدای مردی که پرسید:

-         حالتون خوبه؟

او را به خود آورد. مرد، همانی بود که به او تنه زده بود. از جا برخاست:

-         خوبم آقا!

می خواست راهرو را ترک کند، که مرد راهش را سد کرد:

-         من در خدمتم!

افروز، با نفرت به او نگاه کرد:

-         گمشو!

و به سمت میز بازگشت.

نگاه دخترها، او را، به کج کردن راهش واداشت. تصمیم گرفت، شیرزاد را پیدا کرده ومجلس را ترک کند. هنگام ورود به راهروی سمت راست به عقب و به جایی که مهدی نشسته بود، نگاه کرد. او را سرگرم گفتگو با خانم ها دید. شانه ای بالا انداخت و وارد راهرو شد. پیشخدمت ها در رفت و آمد بودند. از یکی دو تای آنها سوال کرد ولی کسی برادرش را نمی شناخت. برای گذشتن از دری که خدمه، وارد و خارج می شدند. کمی مکث کرد ولی بادیدن مرد مزاحم که لبخند زنان، به سویش می آمد، تردید را کنار گذاشت و از در عبور کرد. از سماجت مرد عصبانی شده بود و دلش می خواست چوب یا کوله ای داشت تا با آن حساب مردک! را می رسید.  

به اتاق ها سرک کشید و در انتهای راهرو، وارد فضای مسکونی خانه شد. از پیدا کردن برادرش ناامید شده بود و می خواست برگردد که صدایی را شنید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...