ملکـه - قسمت 74

-        فرزاد! (با دیدن افروز، لبخند زد) آه شمام هستین؟ سلام! (مقابل فرزاد ایستاد)... از دست تو! ...حیف که خانوم اینجاس و گرنه یه چیزی بارت می کردم! شیش دفه، کلِ خونه رو  گشتم!

لباسی را که در دست داشت، روی شانه ی او انداخت:

-         پاشو، اینو بپوش!

دوباره به طرف افروز برگشت:

-        دیدمتون که با آقای اکمالی اومدین. اول نشناختمتون و فکر کردم دوست دخترشین! ببخشید، ولی خب، هر کی یم جای من بود، همین فکرو می کرد. بغل هم راه می اومدین و...

افروز با نگرانی به فرزاد نگاه کرد. او را دید که چهره اش از خشم، تیره شده بود. خسرو همچنان حرف می زد:

-         ... احمد آقای جعفری که به استقبالتون اومدن، تو دلم گفتم: خودشه! این همونیه که میگفتن: نامزد مهدیه! خدائیشم به هم می اومدین! (به طرف فرزاد برگشت و با دیدن صورت درهم دوستش، دلش سوخت) هنوز نپوشیدی، پاشو دیگه. به قول سهیلا: مثلا تو صاب مجلسی!...تا من برم و برگردم، پوشیده باشی و گرنه خواهرمو می فرستم، بخوردت! .... می خوای برو تو اتاق خودت!

الکی خندید و به سمت در رفت. همزمان با خروج او، شیرزاد با بشقاب پر از میوه و شیرینی وارد شد. خسرو به شیرینی ناخنک زد:

-          خوش باشید! شب مبارکیه! دست بزنین، شادی کنین!...

و از اتاق خارج شد.

حرف های خسرو، حکم صاعقه را داشت. خرمن شادی آنها را آتش زده و هولناک ترین ضربه ها را بر پیکر و روح آن دو وارد ساخته بود. حالت آنان، شیرزاد را ترساند. شتابان به طرف خواهرش رفت:

-          چی شده آبجی؟

افروز، او را در بغل گرفت. بیش از این، طاقت نگاه سرزنش آمیز فرزاد را نداشت. به قصد تبرئه کردن خودش، از جا برخاست:

-         آره، من، با همون آقایی که گفت، اومدم! ... مرد خوبیه! پاک و بی شیله پیله! (به خودش حق می داد، تا با خشونت حرف بزند) مهدی اکمالی! ...مدیرعامل، صاحب شرکت. کارخونه دار!...پولدار (جیغ می کشد) پولدار!... راست و حسینیه! مثه خیلیا نیست که همه ی کارشون دوز و کلکه!

شیرزاد، به پاهایش چسبید و با التماس از او خواست، تا بیش از این ادامه ندهد، اما افروز که خود را محق می دانست، او را از خودش دور کرد:

-          ... مجلس جشن برپا می کنن و تو همون حال، به آدم دروغ می گن! (مشت هایش را گره کرد) اگه امثال مهدی دروغ بگن، باز یه چیزی ولی ....خسرو خان راست می گفت...

شیرزاد که گوشه ای ایستاده بود، با دیدن خطی از اشک که از چشم فرزاد جاری شد، به طرف خواهرش حمله کرد، با کوبیدن مشت به پاهایش، فریاد کشید:

-         بسسه خواهر! بسسه

این بار افروز، به خواهش برادر عمل کرد و خاموش شد.                  

به کنج اتاق پناه برد. هنوز خشمگین بود. برای آرامش یافتن، راه رفت و قدم زد ولی بی فایده بود. نیاز به فرار از این اتاق و رسیدن به هوای تازه را داشت. در را باز کرد و یکباره صدای مهدی را شنید:

-         افروز!

برگشت و برای آخرین بار به فرزاد نگاه کرد:

-         مبارک باشه! ایشاللا که ...

مهدی، در جستجوی او، به همه جا سر زده بود:

-         کجا گم شدی؟... خبر دادن که عروس داره میاد! بیا بریم تو سالن که غلغله س!

در را بست و به همراه او به سالن بازگشت. در طول راه از وی خواست تا جدا از خانواده فرمانفرما بنشینند:

-         ... من به اینجور جاها عادت ندارم و تنهایی رو ترجیح می دم

 با کمک آقای جعفری، میزی کوچک و دو نفره، در انتهای تالار، به آنان اختصاص پیدا کرد.     

تاخیر بیش از حد خانم الهی و رفت و آمدهای مکرر خسرو و احمد، شایعاتی را در بین مهمانان بوجود آورد. سرانجام، پس از گذشت یک ساعت از وقت مقرر، سهیلا، در لباس سپید و زیبایی، با همراه گروهی از دختران جوان، وارد مجلس گردید. به میان مدعوین رفت، سر تک تک میزها حاضر شد و از حضور آنان سپاسگزاری کرد. آقای مالکی، پشت تریبون قرار گرفت:

-          مهمانان عزیز! این جشن به مناسبت افتتاح جدیدترین فروشگاه ساوی در دهلی نو، ارائه ی جدیدترین لباس عروس که بر تن خانم الهی می بینید و عقد قرارداد ایجاد ده فروشگاه جدید ومجهز، ظرف مدت دو سال، در نقاط مختلف، برپا شده است...

عدم اعلام خبر نامزدی، مهدی و افروز را متعجب ساخت.

هنوز جشن ادامه داشت که افروز، سردرد را، دستاویز ترک مجلس قرار داد:

-          ... شما، میتونین بمونین، من با آژانس برمی گردم

مهدی با اخم تصنعی، خندید:

-         دیگه خانوم؟!...برم به احمد اطلاع بدم، بعد میریم

در فرصت کوتاهی که او، به دنبال دوستش می گشت، افروز،از تلفن سالن استفاده کرد و با مش اسد تماس گرفت. به علت حضور پیشخدمتی که تلفن را آورده بود، مدت مکالمه، بسیار کوتاه بود:

-         سلام، دارم میام، زود هاشمو بفرستین!

دقایقی بعد، با بدرقه ی احمد، مهمانی را ترک کردند.

مهدی، وارد خیابان اصلی شد. نگاهی به افروز که چشم هایش را بسته بود، انداخت و آرام او را صدا زد:

-         افروز، افروز جان!...خوبی؟

تنها پس از ورود به اتوبان مدرس بود که افروز، به جای «اوهوم!» گفتن، درست و حسابی به وی جواب داد:

-         خوبم، خوبم!... راستی، تو گفته بودی مجلس نامزدیه! ولی این که جشن افتتاح فروشگاه جدید و چیزای دیگه بود!

-        این چیزیه که احمد گفته بود... الانم که ازش پرسیدم، گفت: مثه اینکه مراسم، آخر شب و خصوصی برگزار می شه!... گفته بودم که کسی خبر نداره! (خندید) سهیلاس دیگه!!                  

-         داماد، چرا نیومد تو مجلس؟ نکنه جا زده؟

-    اون که از خداشه! داره با سر میره، تو خزانه ی بانک مرکزی! (می خندد) شنیدم که بی پول و بدبخته! میگن: باباش، سابقا، شریک الهی بزرگ بوده. ولی ورشکست شده. الانم، پسرش می خواد با این ازدواج، راحت و بی دردسر، صاحب همه چیز بشه!  

-         تو دیدیش؟ چه جوریه؟ تیپش، قیافه ش...

-        نه، ولی می دونم که سهیلا خوش سلیقه س! خب، من سالهاست که اونو میشناسم و مطمئنم، طرف هم جوونه، هم خوش هیکل و خوش بر و روئه!...مهم اینه که طرف، حالا هر کی که هست، تاب بی پولی رو نداشته و با این ازدواج، بر می گرده سر جاش! دوباره موقعیتشو به دست می آره و صاحب هزاران میلیارد ثروت میشه!...  

کم کم، صحبت مهدی، به خاطره گویی رسید و تا زمانی که افروز، پژوی هاشم را دید، یکسره در مورد دوران تحصیل و جوانی اش حرف زد. از یکدیگر خداحافظی کرده و با وعده ی دیدار بعدی، از هم جدا شدند.

همه ی بچه ها، حتی ابی، حسن، ریحون و رجبعلی، منتظرش بودند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...