ملکـه - قسمت 75

برای پنهان کردن آشفتگی اش، لبخندی زد و با کمرویی، روی سکوی زیر طاقی بابا اسد نشست. بر خلاف تصورش، هیچکس جلو ندوید و سوالی نپرسید. سکوت دخترها، آزارش می داد. زیر چشمی به مردها که لب پاشویه نشسته بودند، نگاه کرد. قیافه ها، درهم بود. با خودش فکر کرد:«شاید یکی از بچه ها، دسته گل به آب داده که اینا مثل برج زهر مارند !» باید از کسی می پرسید. سر چرخاند و در کمال تعجب، همه ی دخترها را جلوی زیر طاقی خودش دید. می خواست شهلا و نرگس را صدا بزند که ناگهان در وسط بچه ها، چشمش به شیرزاد افتاد. از سکو پائین پرید:

-         تو اینجایی؟

و ناباورانه به او خیره شد.

-         آره خواهر! زود بر گشتم.

-         با کی اومدی؟ (جلو رفت)...با اوستاد؟               

-         با اوستا و ... با آقا فرزاد اومدم!

رقیه با چشمان اشک آلود از آغوش ننه مارال بیرون آمد:

-         دیدی افروز جون؟! دیدی؟

شیرزاد، موهای دخترک را نوازش کرد. افروز، عصبانی شد:

-         که چی؟ خب رسونده تش و برمی گرده میره سر دامادیش!

از شدت ناراحتی در حال افتادن بود که مش اسد، از پشت سر او را گرفت:

-         خوبم بابا! ولم کن

غیض کرده بود و آرام و قرار نداشت. دلش می خواست حرف خودش را به کرسی بنشاند. کیفش را تاب داد و آن را از بالای سر بچه ها به ته زیر طاقی پرت کرد، پا به زمین کوبید و با فریاد ادامه داد:

-         کت شلوار دامادیش رو دادن دستش! اتاق دامادیش رو تو خونه ی عروس، تعیین کردن! واااای از دست شماها! (از لا به لای دخترها رد شد و به ته زیر طاقی رفت) الانم که شماها، افتادین به جون من، اون نامزد کرده و شده شوهر خانوم الهـــــی و چار چنگولی افتاده رو پولایی که میگن حق باباش بوده! آخه، سهیلا خانومم حق باباش بوده! ... (جملاتش بریده، بریده، به گوش می رسید) اونجا عروسیه و اینجا عزاخونه س! ... بخدا، خسته شدم ... هیشکی حال منو نمیدونه ...

لباس خانگی اش را پوشید و پنبه به دست بازگشت. آرامتر شده بود. روبروی آینه قدی ایستاد و آرایش صورتش را پاک می کرد که نرگس به کمکش رفت:

-          بده من اون پنبه رو

شهلا و طلعت و عشرت هم جلو آمدند. قهر و خودداریش فایده ای نداشت. به زور او را نشاندند و چهار نفری با پنبه و دستمال کاغذی به جان صورتش افتادند. لب سکو، خلوت شده بود، مش اسد، جلو رفت، کنار کوچولوها نشست و شروع به حرف زدن کرد:

-        بهت خوش گذشت بابا؟... زود اومدی؟ (بادبزنش را به طرف حیدر گرفت) لندهور! اون جعبه شیرینی رو بیار،...ما که عروسی نرفتیم، لااقل شیرینیشو بخوریم (به طرف دخترها برگشت) خوب سمباده بکشین، ها! (خندید و ضربه ای به بازوی حیدر زد) دستت درد نکنه. ببر برا افروز.

-         شیرینی رو کی آورده؟ ... اوووم، شیرینی ترم هس! (قطعه ی بزرگ ژله داری را برداشت و به دهان گذاشت) از کجا رسیده؟

-     آقا فرزاد آورده! (افروز، شیرینی در دهان، به سرفه افتاد) وقتی با شیرک اومد تو، دو سه تا از این جعبه ها دستش بود (سرفه افروز، قطع شد: اومد تو؟) آره، بابا! راستش! ...جوون معقولی به نظر می رسید. کلی با بچه ها بازی کرد.    

-         مفت چنگ صاحبش! (شکلک در آورد)

شیرزاد، پشت سر خواهرش ایستاده بود و از داخل آینه به او نگاه می کرد. مش اسد او را صدا زد:

-         هی، شیرک! بقیه ی جریانو تعریف کن ببینم.

افروز، دست دخترها را پس زد:

-          بسسه، بذارین ببینم شیرزاد چی میگه

به طرف او چرخید:

-          بگو داداش

و تا او بخواهد حرف بزند، حلقه ی دخترها فشرده تر شد و مردها هم جلو آمدند. همه ی چشم ها به پسرک دوخته شده بود.

-         ... به قول اوستا، شب نحسی بود! ... (رو به رقیه کرد) آبجی که با اون آقا رفت، اوست اکبر اومد تو. چشش که به اشکای گوله گوله ی من افتاد، رنگش پرید. به داداش! که نگاه کرد، انگار قبض رو شد. پشت سرش، یه دفه، یه پیرزن اومد تو اتاق. اوستا، یواشکی بهم گفت که «بتول خانومه، خاله ی سهیلاس!» یه قیافه داشت مثه جادوگرا. یه نگاهی به ماها کرد و خندید و رفت. اوستام، در اتاقو بست و رو به داداش گفت: «پسر حاجی! راس راسی از هیچی خبر نداری؟ مگه میشه؟ ... امشب، شب نامزدیته. قراره شوور سهیلا خانوم بشی. قراره جلوی مهمونا، حلقه دس هم کنین!»... آقا فرزاد که عصبانی شد، تازه، فهمیدیم که بیچاره، از هیچی خبر نداره و اینا نقشه ی خسرو خان و خواهرش بوده! (افروز، با تعجب نگاهش کرد) آقا فرزاد، تا نقشه ی اونا رو فهمید، لباسا رو چپوند زیر مبل و دست منو گرفت و گفت: «مشد اکبر، برو بریم!» (به دهانهای باز جمع، نگاه کرد و خندید) ... مثه فیلما، همه جا رو بلد بود! ما رو ورداشت و از تو راپله ها، بردمون تو زیر زمین و از ته اونجا آورد بالا و یه هو دیدیم لب استخریم! ... درخت ها را دور زدیم و از یه در کوچیک اومدیم بیرون ... (خندید) حالا دیگه تو کوچه پشتی بودیم!

دست زدن رقیه، هیجانی را در بچه ها بوجود آورد و همه شروع به کف زدن کردند. افروز، آن چه را می شنید، به سختی باور می کرد. در میان هیاهو، به صورت برادر کوچک ترش زل زد و با خودش گفت:

-           چی داری میگه؟ ...وای، یعنی من اشتباه کردم؟ آخ! کاش، باش اونجوری حرف نزده بودم! فرزاد، فرزاد، چرا بهم نگفتی؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...