ملکـه - قسمت 76

-      گوش بدین دیگه... به خیابون که رسیدیم، اوست اکبر، یه ماشین دربست برامون گرفت و خودش، برا رد گم کردن برگشت به مهمونی. البته، داداش فرزاد می خواست منو هم باهاش برگردونه ولی من نرفتم. مرد و مردونه بهش گفتم: «داداش! اگه تو رو تنا بذارم و برم، رقیه که بفهمه، بابامو در میاره!» (همه خندیدند و برایش دست زدند) ... آره، تو ماشین بودیم که آدرس خونه مونو پرسید و منم، یه راست، آوردمش اینجا. همین                         

-         هیچ حرفی نزد؟ راجع به خودش؟ راجع به آبجیت؟    

-       اولش نه! ...خیلی تو خودش بود و خیابونا رو تماشا می کرد. راستش... راستش (دزدکی به افروز نگاه کرد) من خیلی دلم براش سوخت. برا همینم دستشو گرفتم و گفتم:«آقا فرزاد! یه چیزی بپرسم، راستشو میگی؟» برگشت و با اون چشای خیس اشکش، منو نیگا کرد. آخه، بعد حرفای آبجی، همش چشاش تر بود... (صدایش لرزید) سرتکون داد. منم، کلک بابا اسدو بهش زدم! (از ترس بادبزن، عقب رفت) همونو که همیشه میگه:«با حرف راست، برو رو مخش!» منم، یه ضربه به مخش زدم و گفتم:«میخوای با اون خانمه عروسی کنی؟» و اون ... اون...

ناله ی افروز، ننه مارال را به طرف او کشاند. مش اسد که نگران دختر بود، با دیدن چهره ی رنگ پریده ی او، بادبزن را به کف دم پائی اش کوبید و هوار کشید:

-         بسسه!

-         بذار بگه بابا!...بگو داداش جونم، بگو!    

-        چشم خواهر! ... آره ... (کمی مکث کرد) آقا فرزاد، یهو به راننده گفت: «دم این پارکه، پیاده میشیم!» و اونوقت، از ماشین پیاده شدیم. رفتیم دم شیرآب و سر و کله مونو شستیم و از قنادی همون بغلم، این شیرنیا رو خرید. می دونست که رقیه، شیرنی تر دوست داره! برای منم یه لیوان بستنی خرید که تو ماشین خوردم. با هم دوست شده بودیم. راجع به بابا اسد و  بقیه، براش حرف زدم. فکر نمی کردم که باهام تا اینجا بیاد، ولی وقتی دم میدون، عمو ریحونو نشونش دادم که داشت می اومد طرف خونه. رفت جلو  و شروع کرد به هل دادن چارچرخه ی عمو.

ریحان، خجالت همیشگی اش را کنار گذاشت:

-         آره، داشتم می اومدم که جلووم سبز شدن! اون آقا، جامو گرفت و چرخمو تا دم حموم، آورد و ...

ممل، حرف او را برید:

-        من و حیدر، دم در نشسته بودیم و داشتیم در مورد خریدن یه وانت حرف می زدیم که اونا اومدن. چاق سلامتی می کردیم که حسن و ابی هم، پیداشون شد. بعدشم که بابا اسد اومد و بعله! ...

پیرمرد، با ته بادبزن؛ سرش را خاراند:

-         می دونستم که دلش می خواد رقیه رو ببینه. برا همینم تعارفش کردم. آخ، آخ! هنوز از دست جیغای رقیه، گوشام، درد می کنه! ...ورپریده!

ناگهان همهمه درگرفت. هر کس حرفی می زد.

-          تا دیدمش، فهمیدم که آقا فرزاده! از چشاش فهمیدم!...

-          با پرستو و پیمانم، بازی کرد. انگار بچه ها رو خیلی دوس داره ...

-         تا نرگس، زیر طاقی افروزو نشونش داد، همه جا رو ول کرد و اومد همین جایی که افروز نشسته، نشست!

-         خودش، شیرنی نخورد! 

-         چقدر خوب با آبجیش حرف می زد! یک عزیزم، عزیزمی، می کرد که بیا و ببین! خدا، واسه خواهرش نیگرش داره! ...

-          با چه عشقی، چرخا رو نیگا می کرد. لباسا رو هم دید

-          به آبجیش که زنگ زد، گفت: یه جای با صفام!

-          به بابا اسد و عمو رجب و ننه مارال، چه احترامی می ذاشت. آفرین، آفرین!

-          دست رقیه، از دستش در نمی اومد، انگار دختر خودشه!

-          به من و ریحون، عمو جان می گفت! عموجان، عمو جان!

شنیدن این حرف ها، افروز را پریشان تر کرد. از جا برخاست و به تاریکی ته زیر طاقی پناه برد. صحبت ها کم کم فروکش کرد و با رفتن ریحان و ابی و حسن، آرامش برقرار گردید.  

***

روز بعد، آخرین روزکاری شیرزاد بود و به همین دلیل، صبح خیلی زود، قبل از بیدار شدن بقیه و بدون خوردن صبحانه ، به بازار رفت و دیر هنگام، به خانه برگشت. مش اسد، با ضربات پشت سرهم بادبزن از او استقبال کرد:

-           تا حالا کدوم گوری بودی؟

و پسرک، چاره ای جز ایستادن و کتک خوردن نداشت زیرا کیسه های نایلونی که در دست داشت، مانع فرار او می شد. در حالی که سپروار، کیسه ها را جلوی ضربه ها قرار می داد، داد زد:

-          آی ی ی ی، بابا! آی ی، آی ی! بازاررر بودم. بازاررر!

و عاقبت با کمک پیرزن و دخترها، خود را نجات داد.

-         شیرک الاغ! پولات کو؟ .... این آشغالا چیه؟ نکنه ...

-         آشغال کدومه؟ اینا رو همینجوری آوردم. پولامم، سرجاشه!

به خواهرش پناه برد و کیسه ها را جلوی پای وی گذاشت و همانجا نشست:

-         ایناهاش، پولم اینجاس!

از داخل جوراب هایش، تعدادی تراول و  اسکناس بیرون کشید و آنها را به طرف افروز گرفت:

-         چار تا تراوره با بیست تومن... خورده هاشم، اوست اکبر بهم داده

-         اینا چیه؟ (پولها رو گرفت و به کیسه ها اشاره کرد)        

-         اینا رو اوستام داد. نه، یعنی یکی از دوستای آقا فرزاد داده (مثل مش اسد، صورتش را خاراند)

-         اومده بود بازار؟ (دست هایش می لرزید) دیدیش؟

-         نه، نه! اِ، گفتم که. یکی از دوستاش اینا رو آورد. کیف و کوله س!

افروز، با بی تفاوتی، کیسه ها را کنار دیوار چید و به کوک زدن لباسی که در دست داشت، ادامه داد. در این هنگام، زنگ تلفن به صدا در آمد. نرگس گوشی را برداشت و پس از صحبت کوتاهی، افروز را صدا زد:

-         با تو کار دارن

-        بله بفرمائید ... آه، سلام نادیا جان ... بله، در مورد چی؟ ... (ناگهان چهره اش برافروخته شد) یعنی، باید به شمام جواب بدم؟... نه خیر خانوم. من، توسط شخص دیگه ای دعوت شده بودم و خیلی اتفاقی، آقای اکمالی رو دم در دیدم. همین و همین... من کاری ندارم که دوستای شما چی میگن. اگه کاری ندارین، من باید به کارام برسم... شما حق چنین سوالایی رو ندارین! ... (با بی صبری و برای دقایقی به صحبت های نادیا گوش کرد و ناگهان توجه ش به حرف های آخر او جلب شد) جدی میگی؟ چرا؟... تو مهمونی شنیدم که قراره نامزد کنن ولی... وای! نه!... تارا و هنگامه، برا چی خوشحال شدن؟ ... آه، راست میگی؟ ... نه!... هر سه تاتون؟ (با صدای آهسته ای ادامه داد) من زیاد نمیشناسمش. فقط می دونم جوون بی چیزیه و کارگر خانوم الهیه! ... پسر حاجی؟ نه! ... باشه، خداحافظ.

گوشی را گذاشت و به فکر فرو رفت. دخترها که برای شام خوردن، دست از کار کشیده بودند، با شنیدن خنده ی بلند او در جا خشکشان زد. افروز، دور حوض می گشت، دست می زد و می خندید. به سراغ رقیه رفت. گونه های دخترک را غرق بوسه کرد:

-        تو راست می گفتی عزیزم! تو راست می گفتی

شیرزاد را که هاج و واج مانده بود، صدا کرد و او را نیز در آغوش گرفت:

-        حرفای تو هم راست بود، داداش گلم!

شادی او به همه سرایت کرد و سرحمام پر هیاهو شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...