ملکـه - قسمت 78

شب گذشته، زمانی که افروز، برای رفتن به بیمارستان، از کنار بساط دستفروشان می گذشت، چهره ی خسته و اندام لاغرش، موجی از همدردی را در پشت سرش، پدید آورد و منجر به پیشنهاد «صفی قزوینی» شد:

-         باید کمکش کنیم. گناه داره!...بیاین بگردیم، چن تا خیاط براش پیدا کنیم

نتیجه ی شور دستفروشان، عالی از کار در آمد. در کمال ناباوری، ریحان، اولین نفری بود که داوطلب همکاری با دختر جوان گردید:

-         من خیاطی بلدم و از فردا میرم کمکش!

و به دنبال او، «عزیز تربچه» و «شامیر» نیز نامزد این کار شدند. قرار شد، بساط آنها را همکارانشان اداره کنند.

صبح روز بعد، به محض آن که افروز و حسن و حیدر، برای آوردن بیماران راهی بیمارستان شدند، کارگران جدید خیاطخانه!، وارد شده و موضوع را با مش اسد در میان گذاشتند. نرگس، هر سه ی آنان را آزمایش کرد و در کمال تعجب، کارشان را پسندید. مشاهده ی خیاطی کردن «عمو ریحون» و «عزیز» و «شامیر» دخترها را که آماده ی مدرسه رفتن بودند، شگفت زده کرد.

مردها، با مهارت کار دوخت و دوز را انجام داده و در همان حال سر بسر یکدیگر می گذاشتند و از خاطرات گذشته حرف می زدند. ساعتی بعد، وقتی که عشرت با دست و پای گچ گرفته و شهلا با سر بانداژ شده، به اتفاق همراهانشان وارد سرحمام شدند، از تعجب خشکشان زد. مات و مبهوت، در جلوی راهرو ایستاده و به صحنه ی پیش رو خیره ماندند. چرخ خیاطی بزرگ «سینگر» در مقابل هیکل تنومند ریحان، مانند اسباب بازی به نظر می رسید و او به زحمت از پشت آن برخاست. مش اسد، افروز را در جریان قرار داد و او را مجبور کرد تا به رختخواب رفته و پس از ده روز کار مداوم، چند ساعتی را استراحت نماید.                       

خواب طولانی افروز، تا غروب خورشید، ادامه یافت و اگر بوسه ی رقیه نبود، شاید تا صبح فردا، همچنان در خواب بسر می برد. پس از بیدار شدن، دوش سریعی گرفت و برای بازدید کار مردها، به میان آنها رفت. «آفرین، آفرین» های پشت سرهم او، آنان را خوشحال کرد و موجب حسادت دخترها گردید، زیرا اکنون چرخ های اصلی به تصرف آقایان در آمده بود.

شام آن شب، به خاطر بازگشت شهلا و عشرت، به مجلس مهمانی مبدل شد و سفره ی همیشگی، دو ردیفه گردید. بابا اسد که بر خلاف روزهای اخیر، خوش خلق به نظر می رسید، دست به جیب شده بود و هر آن چه را که دخترها می خواستند، می خرید. ننه مارال و نرگس و عمو رجب هم، سنگ تمام گذاشته و در کنار غذای اصلی که زرشک پلو با مرغ بود، غذاهای مختلفی تدارک دیده بودند. شام در میان همهمه ی بچه ها صرف شد و نوبت آوردن بستنی رسید. این کار را شیرزاد به عهده داشت. در حال پخش لیوان ها بود که بابا اسد، سر به سرش گذاشت:

-         هی، شیرک رذل! حواسم بهت هس ها! اضافیا رو، یه جا ....

-         خیالت تخت! من اصلا بستنی نمی خورم!

-         اِ، از کی تا حالا؟

-         از اون شب که آقا فرزاد برام بستنی خرید!

یکباره سکوت برقرار گردید. «شامیر» که جوانی همسن و سال افروز بود و چیزی در این مورد نمی دانست، به خیال خودش خواست با شیرزاد شوخی کند:

-         مگه چی توش بوده که زده شدی؟

-         هیچی! ... خیلیم خوب بود. فقط ... فقط. ... ولش کن! اصلن، از بستنی بدم میاد!

کنار رقیه نشست و زانو هایش را در بغل گرفت. «پچ پچ» و در گوشی صحبت کردن آن دو، باعث گردید تا دخترک نیز لیوان بستنی اش را پس بزند. «شامیر» دست بردار نبود:

-         خب، این آقا فرزاد، کی هست؟

و چون کسی جوابش را نداد، به افروز که روبرویش نشسته بود و با نرگس حرف می زد، زل زد:

-         نکنه این آقا فرزاد، همون پولداریه که خاطر خواهِ افروز خانومه؟!

ممل، عصبانی شد:

-         چقدر زر می زنی؟ بستنیتو بخور!

رقیه، به سمت «شامیر» بُراق شد:

-         نخیرم!... آقا فرزاد! هیچم پولدار نیست. خیلی ماهه و اونیم که خاطر خواهشه، منم!

حاضر جوابی دخترک، ریحان را به خنده انداخت و شروع به دست زدن کرد. شهلا، به شیرزاد نگاه کرد:

-         نمی خوای راجع به اون شب حرف بزنی؟

-         نه، چه حرفی؟

-        خب، اون چیزایی رو که برا من گفتی، به خودشم بگو. خب، باید ...     

چشم های غمگین خواهر، پسرک را به حرف زدن واداشت:

-        خواهر، یه چیزی بگم؟(با دیدن لبخندش دلگرم شد) من ... من، یه چیزی رو بهت نگفتم ... راستش، اون شب دم پارک، وقتی داداش برام بستنی خرید، فوضولی کردم و بهش... (سرش را پائین انداخت) بهش گفتم:«تو، آبجیمو دوست داری؟» (بغض کرد و نتوانست ادامه بدهد ولی با تشر بابا اسد، گریه اش را فرو خورد) ... سرمو تو بغلش گرفت ... ماچم کرد ... به چشام نیگا کرد و گفت: «داداش کوچیکه، که چشات مثه اونه! جوابت اینه ...خیلی...خیلی!» تو ماشینم برام حرف زد ...

«هق هق» گریه ی رقیه، همه را متاثر کرد و شیرزاد را به فرار از سرحمام واداشت. افروز، حیدر را که می خواست به دنبالش برود، از این کار بازداشت:

-          خودم میرم

خواهر و برادر، زمانی برگشتند که مهمانان، آنجا را ترک کرده و بقیه خود را به خواب زده بودند. چراغ را خاموش کرده و به زیر طاقی خودشان پناه بردند. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...