ملکـه - قسمت 79

کارگرها، سر وقت خود را به گرمابه رساندند. صبحانه را خوردند و بی سر و صدا، مشغول کار شدند. آماده سازی سفارش های فروشگاه کودک، تا ظهر به درازا کشید. دخترها که از مدرسه بازگشتند، دوخت لباس های مجلسی، شروع شد. هیجانی که از صبح، در رفتار و گفتار افروز دیده می شد، با گذشت زمان، مشهودتر گردید. دخترجوان، با بی قراری کارهایش را انجام می داد. اشتهایی برای خوردن ناهار نداشت و هر چند دقیقه یکبار، به ساعت دیواری نگاه می کرد. انگار منتظر رسیدن لحظه ی خاصی بود.

نزدیک ساعت 7 عصر، پس از آن که حیدر و ممل، برای رساندن لباس های نوزادی از گرمابه بیرون رفتند؛ مش اسد، جایگاه همیشگی اش، در جلوی در را ترک کرد و داخل سرحمام شد. لباسش را عوض کرد:

-         رجب، مارال! من میرم بیرون!

بادبزنش را روی سکو گذاشت و افروز را صدا زد:

-         پاشو دیگه، من حاضرم!

شیرزاد، شیک و مرتب، از ته زیر طاقی پیدایش شد:

-         باز، جنای حموم، خبرت کردن که ما میخوام بریم بیرون؟!

-         آره، شیطون رذل!

-         باشه. من می دونم و جِنات! (انگشت تهدید آمیزش را به طرف حمام گرفت و چرخاند)

-         واسسا ببینم. این انگشت چرخوندنت، چی بود؟   

افروز، میانه را گرفت و مانع از بروز جنگ شد. هیچ یک از ساکنین قدیمی گرمابه، از آنها نپرسید که، کجا می روند؟ گویا همه از مقصدشان مطلع بودند اما «عزیز» درگوشی، از ریحان سوال کرد و او در پاسخ، خندید:

-         دارن میرن خونه ی آقا فرزاد!

ننه مارال، که بعد از ناهار، بساط شیرینی پزیش به کار افتاده بود، دو جعبه ی بزرگ از کلوچه های زنجبیلی و گردوئی را به دست شیرزاد داد.  

«هاشم کره» دم در، منتظر آنها بود. سوارشان کرد و به راه افتاد. ترافیک سنگین خیابان قزوین، را با مانورهای ماهرانه پشت سر گذاشت و از «دو راه قپان» به سمت میدان گمرک (رازی) و میدان قزوین رفت و سپس وارد خیابان «مخصوص» شد. جلوی تعمیرگاه دوچرخه ایستاد و مسافرها را پیاده کرد:

-          همینجا هستم تا بیاین

شیرزاد، جلو افتاد و با عجله وارد کوچه شد. می خواست برای زنگ زدن، جعبه ی کلوچه ها را زمین بگذارد که با تشر بابااسد، مواجه شد:

-          نذار زمین، که کشتمت!

دوچرخه ساز که پشت سر آنها، وارد کوچه شده بود، صدایشان زد:

-         ببخشید آقا! با منزل حاجی یکه، کار دارین؟ (افروز، سلام کرد) ... سلام خواهر! اومدین عیادت حاج آقا؟ ... (سر تکان داد) حیف! دیر اومدین.

افروز، بی تاب و پریشان، به سمت در هجوم برد:«نه، نه!» مشت به در می کوبید و فرزاد و مرسده را صدا می زد. شیرزاد، حالی بهتر از او نداشت. به دیوار تکیه داد و روی زمین نشست. گریه و زاری آن دو، همسایه ها را به کوچه کشانید. شدت تاثر افروز، همه را گریان کرد. آنها را به داخل خانه ی یکی از همسایه ها بردند و همانجا بود که شرح فوت «حاج محمد یکه» و بقیه ی داستان را از زبان زن های همسایه و مرد تعمیرکار شنیدند.

-          ... شب سی ام بود که تموم کرد. مثه اینکه پسرش می دونست، باباش رفتنیه. برا همینم، اون روز اصلن از خونه بیرون نرفته بود.... یکی دو باری که رفتم خونه شون، دیدم بالاسر حاجی نشسته و آروم، آروم، باهاش حرف می زنه ... از مرسده که پرسیدم، گفت: هر موقع که داداش دلتنگ میشه، مثه روزهایی که بابا سالم بود، کنارش میشینه و براش حرف میزنه ... طفلیا! چی کشیدن؟ چی کشیدن؟ ...

-          جیغ مرسده رو که شنیدیم، ریختیم اونجا ... نمی دونی این پسر و دختر، واسه باباشون، چه شیونی می کردن!... اگه آقافرزاد نبود، زبونم لال! زبونم لال! مرسده، سکته می کرد ... مرسده رو بغلش کرده بودم که داداشش اومد بالاسرش. آخ، خدا! ...                                                                      

-          بش می گفت: خواهر جون، پاشو. همونجوری که برا بابامون، مادری کردی، برا منم، مادری کن. پاشو خواهر! پاشو که غمای عالم، تو دل منه! (گریه ی شدید افروز، زن را آرام کرد) ... خدا رحمتش کنه.

-         صبح زود بردنش پزشک قانونی و از اونجا بردن بهشت زهرا. چه تشییع جنازه ای!. غلغله بود ... آره، همون فرداش بود. ... مردم می گفتن همه ی بازاریا اومدن. همین مسجد این بالا، براش ختم گرفتن. چه ماشینایی اومده بودن! .. خدا بیامرزدش.

-         تو همون دو سه روز اول طلبکارای از خدا بی خبر! اومدن سر وقت پسرش. می گفتن از طرف دختر اون زنیه که حاجی رو به خاک سیا نشونده ... واللا نمی دونم ... امیرآقا می گه: می تونست زیر بار چکای باباش نره، اما شیر پاک خورده یعنی همین. خونه رو فروخت و همه ی پولشو داد دست اون از خدا بی خبرا و بقیه شم، خیرات کرد و دست خواهرشو گرفت و بدون یه دو زاری! بعدِ شب هفت، رفت که رفت.

-         در همه ی خونه ها رو زدن. حلال خواهی کردن و رفتن... اصلن، کوچه مون، بعدِ اونا، بی نور شده!

-         گفتن از تهرون میرن ... کجا؟ نمی دونم.

افروز را درمانده و ناتوان به گرمابه رساندند. تحت مراقبت های «دکتر ابراهیم»، «بابااسد»، «نرگس» و سایرین، بهبودی او، چندین روز طول کشید و سرانجام زمانی که به حالت عادی برگشت، از دختری جوان و سر زنده، به زنی متین با چشمانی غمگین، تبدیل شده بود.

پایان فصل اول

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...