ملکـه - قسمت 9

افروز که وارد می شود، دو دختر جوان به سوی او می دوند:

-         آه افروز جان اومدی؟ (این را دختری سپید چهره با موهای کوتاه و چهره ای گرد و تپل و دوست داشتنی می گوید)

-         سلام، دختر بابا، چطوری نرگس زیبا!

دختر دومی کیسه ای را که در دست افروز قرار دارد، می قاپد و با خنده فرار می کند و در همان حال درب کیسه را باز می کند و با خوشحالی داد می زند:

-          وای، گردوئه، ... نه اوه اوه فندق ام داره!

نرگس به دنبال او می دود و با خنده و فریاد به دور حوض می چرخند. از سر و صدای آنان افروز دست و قهقهه می زند.

مردی تنومند با سبیل های بلند و موهای جوگندمی که بر روی بازوهایش خالکوبی تاج و اژدها دیده می شود، در کنار شیرک به خنده و تماشا می ایستد. ممل و بچه ها نیز از تاریکی انتهای یکی از اضلاع خارج شده و بچه ها با تعجب به این آدم ها نگاه می کنند. پیرمرد و پیرزنی که بسیار کهنسال به نظر می رسند نیز با نشستن بر روی سکوهای جلویی و با دست زدن و خنده آنها را همراهی می کنند.

مش اسد پنهانی شیر فواره وسط را باز کرده و از واکنش دخترها غرق شادی می شود. آب فوران می کند. دخترها پس از جیغ های شادِ اولیه، دست های افروز را گرفته و هر سه زیر بارش قطرات آب پایکوبی می کنند. افروز بچه ها را می بیند. اشارتی به نرگس و شهلا می کند، آنها رقصان و خندان به سمت ممل و بچه ها هجوم برده و هر سه نفر را به کنار حوض می برند خنده ها اوج می گیرد. افروز دست بچه ها را در دست می گیرد و آنها را به چرخ و رقص و خنده وا می دارد. شیرک هم با هل دادن بابای شهلا داخل جمع می شود. هیاهو به اوج می رسد.

...

صبح زود، با تابش نور از سوراخ بالای سقف گنبدی شکل بالای حوض، ساکنین گرمابه یکی یکی بیدار می شوند. مردها زودتر و از طریق راهرو کناری به داخل حمام رفته و اندک مدتی بعد با بدن های خیس و لنگ های قرمز در سر و بدن باز می گردند. حال نوبت خانم ها است. افروز به همراه مادربزرگ و نرگس و شهلا و کوچولوها (پرستو و پیمان) دسته جمعی به حمام می روند.

اما مردها (بابای شهلا) در حجره وسط، سفره می اندازند. شیرک با نان سنگک وارد می شود. ممل ترتیب چای را می دهد و بعد ظرف بزرگی از خیار و گوجه برش خورده مهیا می کند. قندان و شکرپاش، استکان های کوچک و بزرگ، پیش دستی و کارد چیده می شود. خانم ها با هیاهو و «به به کنان» وارد می شوند. دور تا دور سفره می نشینند.

پیمان بین شیرک و مش اسد می نشیند و پرستو کنار افروز قرار می گیرد. یخ بچه ها آب شده است. چای اول برای پدربزرگ گذاشته می شود و چای های بعدی بر اساس سن تقسیم می شود. آبدارچی (بابای شهلا) است. صبحانه در میان پرحرفی و خنده های دختران صرف می شود. با فریاد هشدار دهنده مش اسد، جنب و جوشی در جمع دیده می شود.

سفره جمع و ظرف ها شسته و محوطه جارو می شود. بابای شهلا و شیرک با خداحافظی به دنبال کار می روند. ممل همچنان نشسته است که بابای شهلا برگشته و او را به زور بیرون می برد. مش اسد هم گرمابه را ترک می کند. خانم ها دایره مانند می نشینند. افروز رو به نرگس و شهلا با دقت به آنها اشاره می کند و شمرده می گوید:

-              با هم برین مغازه پارچه فروشی امامزاده حسن برای این دو تا بچه پارچه بخرین، چونه بزنین، بی خودی پول ندین! جنس را امتحان کنین!

-           (رو می کند به مادربزرگ) ننه مارال شما مواظب اینجا باشین تا دخترا برگردن. منم دوباره میرم دنبال مشتری، بلکه چیزی بفروشم!

افروز و نرگس و شهلا با هم بیرون می آیند. دم درب مش اسد روی صندلی قدیمی فلزی نشسته و بادبزن در دست به مردم نگاه می کند. دخترها با او خداحافطی می کنند. با بادبزن به کوله افروز می کوبد:

-              برین در امان خدا، امید فقط به اوست

نرگس و شهلا از یک طرف و افروز از طرف دیگر می روند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...