ملکـه - قسمت 10

افروز، مسافت زیادی را با اتوبوس طی کرده و به تولیدی های متعددی در کوچه برلن ، پاساژ های لاله زار، خیابان منوچهری و ... مراجعه می کند. جواب اکثر آنها منفی است و در دو مورد با راهنمایی آنها آدرس های جدیدی یادداشت می کند.

ساعت حدود 11صبح است. افروز وارد خیابان زرتشت می شود، کوله بر دوش اش سنگینی می کند. لحظه ای در کنار فروشگاه بزرگ پارچه فروشی به تماشا و رفع خستگی می ایستد. طبق عادت کوله را بین پاهایش می گذارد و از گوشه ی کوله ساندویچ کوچکی به اندازه طول یک مشت را بیرون می آورد، نگاهی به اطراف می اندازد که صدای دخترکی که برای فروش آدامس به رهگذری التماس می کند به گوشش می خورد:

-              خانم، یه آدامس بخرید، من از صب تا حالا هیچی نخوردم، یه آدامس بخرید.

افروز تکان می خورد. دخترک چند قدم دورتر زیر سایه بان جلوی فروشگاه ساوی به خانم شیک پوشی التماس می کند.

-             خانم بخر، ترو خدا بخر!

دخترک راه زن را سد کرده و با سماجت از او کمک می خواهد.

افروز نگاهش به آرم طلایی «ساوی» می افتد که پرچمک های تبلیغاتی آن بالای سر دخترک قرار دارند، یاد خانم الهی می افتد. زن برای رهایی از مزاحمت دخترک او را به آرامی کنار زده و بی اعتنا به درخواست هایش، می گذرد. افروز به دخترک نزدیک می شود:

-             بیا، بیا ...

دخترک به خیال یافتن مشتری می خندد. افروز خم شده و موهای خرمائی دخترک را نوازش می کند:

-             اسمت چیه، نازگل؟

دخترک با دقت به چهره افروز نگاه می کند و با شیرین زبانی جواب می دهد:

-             اسم من که نازگل نیس، اسم من رقیه اس! ... خانم آدامس می خری؟

افروز در جواب ساندویچ اش را به رقیه می دهد. او از گرفتن امتناع می کند:

-             نه خانوم، خاله ام گفته ما گدا نیستیم، هیچی از کسی نگیریم!

افروز کنار دخترک می نشیند:

-            رقیه جان، عزیز دلم، منم خودم یه روز مثه تو برا بابام آدامس می فروختم! تو مثه بچگی منی!

رقیه اول با حیرت و سپس با خنده لقمه را از دست افروز گرفته و گاز می زند. هردو می خندند. دخترک با دهان پر برای افروز صحبت می کند:

-            اسم منو که پرسیدین، حالا اسم خودتون چیه؟ ببخشید! البته فضولی نباشه! ما حالا با هم دوستیم! (چشمکی به افروز می زند) مگه نه!

افروز دست دراز کرده و با رقیه دست می دهد:

-             دوست من، اسمم افروزه، افروز!

-           افروز جون، بزنم به تخته خوشگلی یا! (افروز نیشگون هایی از لب رقیه می گیرد و رقیه با ناز ادامه می دهد) یعنی منم بزرگ شدم مثه تو می شم!

به جای افروز صدای مردانه ای پاسخ داد:

-            حتما دختر زیبایی مثل تو خانم زیبایی هم میشه!

افروز بلند شد، صاحب صدا، «فرزاد یکه» بود!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...