ملکـه - قسمت 11

افروز آماده درگیری با فرزاد می شود، اما ناگهان با خانم الهی که از اتومبیل مجلل اش پیاده می شود، روبرو می گردد. خسرو هم در پشت سر خواهرش دیده می شود. افروز دست رقیه را گرفته و می خواهد دور شود که خانم الهی می گوید:

-         خانم افروز زندی! شما با آقای فرزاد یکه کاری داشتین؟

این سوال باعث برگشتن افروز و عصبانیت فرزاد یکه می شود، مرد جوان با چهره خشمگین در مقابل خانم الهی می ایستد:

-         این حرف یعنی چی خانم الهی؟

-         گفتم شاید این خانم برای فروش لباس های بی ارزشش دست به دامن تو شده؟

-         خیر، من طبق دستور شما آمدم و به صورت اتفاقی هم این خانم را دیدم! (فرزاد مشت گره کرده اش را به پایش می کوبد)

افروز وارد صحبت می شود:

-         سرکار خانم الهی! الهه ی ج ... بی وجدان (فریاد می زند) من هیچ کاری با تو و تشکیلات تو و زیردستای تو ندارم! بهتره حرف کارگرتو باور کنی! آخه من چی بگم به تو ... (یک قدم دور شده اما باز هم می ایستد) ... حالا ببین ... لباس های بی ارزش ... حالا ببین (کوله ی سنگین را به دوش کشیده و با رقیه دور می شود)

خانم الهی عینک دودی اش را برمی دارد و به طرف فرزاد می رود. شانه او را گرفته و به سمت خودش بر می گرداند:

-         فرزاد جان منو ببخش، نمی دونم چرا هر وقت که این دختر را می بینم اعصابم بهم می ریزه! یه لحظه فکر کردم که برای فروش لباس هایش مزاحم تو شده!

فرزاد در اوج ناراحتی می بیند که خسرو چند قدمی به دنبال افروز می رود، به سهیلا پاسخ می دهد:

-          خانم الهی رفتار شما درست نیست من ...

سهیلا دست فرزاد را گرفته و او را به سمت فروشگاه می برد:

-         باشه چشم فرزاد جان! هر چی تو بگی! حالا بیا برویم داخل فروشگاه! خسرو بیا

خسرو که چشم به دنبال افروز دارد، برمی گردد و فرزاد دست خودش را از دست سهیلا بیرون می آورد:

-         خانم الهی خوبیت نداره! اِ چرا تو خیابون دست منو گرفتین؟ زشته!

خسرو که به دنبال آنها می آید، می گویید:

-         این که این چیزا سرش نمیشه از برادرش هم خجالت نمیکشه!

سهیلا می خندد و دوباره دست اش را حلقه دست فرزاد می کند:

-         بیا عزیز من!

افروز کمی دورتر، به همراه رقیه ایستاده و به صحنه نگاه می کند. با ورود سهیلا و فرزاد به فروشگاه،، رو به رقیه می گوید:

-          خوشگله من باید برم تو این فروشگاه ها جنسامو بفروشم

-          خب به من بگو این لباسات چی ان؟ من الان 3-2 ساله دارم اینجا میرم و میام ... شاید کمکت کردم!

افروز با خنده گفت:

-          این لباسا مجلسی یه! مجلسی! خانوم پولدارا برای مهمونی می پوشند!

رقیه در حالی که به دور افروز می چرخید آواز می خواند:

-          ای قشنگ تر از پریا، تنها تو کوچه نریا

و در همان حال دست افروز را کشیده و او را به سمت کوچه فرعی می برد. ابتدای کوچه می ایستد و در حالی که دست افروز را رها می کند به فروشگاهی در چند قدمی اشاره می کند:

-          این هم یک فروشگاه برای لباسای مجلسی! مدیرش ام یه آدم خوبه! حالا برو تو ببین چیکار می کنی.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...