ملکـه - قسمت 12

افروز با اشتياق وارد فروشگاه شد، دعاي رقيه به او قوت قلب بخشيده بود. دختر و پسر جواني كه يكي، از پله هاي زير زمين بالا مي امد و ديگري از روبرو، همزمان به او خوشآمد گفتند. اين تصادف باعث خنده ي آنان شد، پسر خود را معرفي كرد:

-              من (بابك ارسطو) و اين خانم هم (ناديا ارسطو)، هر دو هم در خدمت شما هستيم.

افروز با خوشحالي گفت:

-             به چه عالي! خواهر و برادر با هم همكار هستيد.

مرد ميانسالي كه به آنان نزديك مي شد با صداي بلندي گفت:

-            بله خانم، اين فروشگاه خانوادگيه! اين دختر و پسرِ سر به هوا! فرزندان من هستند و آن خانم زيبايي كه داره گل ها را مرتب مي كنه، همسر بنده است، خانم (صديقه آوجي) يعني خانم (صديقه ارسطو)!…سلام خانم.

ناديا قبل از رسيدن مادرش، پيشدستي كرد:

-            من در خدمت شما هستم، چه نوع لباسي مَد نظر شماست؟

افروز در جواب دادن كمي تعلل كرد و در اين لحظه صديقه خانم به جمع آنان پيوست:

-            بچه ها، مشتري و مهمان را كه دم در سوال پيچ نمي كنند، لطفاً بفرمائيد خانم.

و او را به سمت مبلمان كوچكي كه در گوشه ي فروشگاه قرار داشت، هدايت كرد. بقيه ي افراد خانواده آن دو را همراهي كردند. افروز بيش از آن تاخير را جايز ندانسته و قبل از نشستن گفت:

-           خانم ارسطو، با عرض معذرت… من خريدار نيستم، ببخشيد، من عذر مي خوام، من فروشنده هستم يعني توليد كننده و فروشنده ي لباس هاي مجلسي هستم.

خانم ارسطو قبل از پاسخ دادن، رو كرد به ناديا:

-         دخترم، ناديا، مهمان ما خسته هستند، لطفاً براي ما نوشيدني بيار.»آنگاه افروز را دعوت به نشستن نمود و خود به اتفاق همسرش بر روي كاناپه ي كوچكي قرار گرفت:

-          خب، دخترم، با همه ي اعضاي خانواده ي ما آشنا شديد، شما هم بيشتر از خودتون بگيد.

-          من افروز زندي هستم و كار طراحي و دوخت لباس هاي مجلسي را انجام ميدم.

بابك در پشت كاناپه ايستاده و به او زل زده بود:

-          عكسي يا كاتالوگي از نمونه كارتان همراه دارين؟

-          عكس يا كاتالوگ نه! اما… نمونه كارهام اينجان! (به كوله اش اشاره كرد) با اچازه ي شما!

لحظه اي بعد، افروز، سه مدل لباس مجلسي را از داخل كوله بيرون كشيده و بر روي صندلي، ميز جلوي مبل و آويز لباس ها به نمايش گذاشت. براي چهارمين مدل به دنبال محل مناسبي مي گشت كه بابك به كمك اش شتافت و لباس را بر روي دست نگه داشت. خانم ارسطو با تعويض عينك به دقت لباس ها را مورد بررسي قرار داده و با همسرش به آهستگي صحبت مي كرد. ناديا، سيني چاي در دست نزديك شد:

-          اينم چاي… … واي! اين لباس خوشگلا كجا بودن؟

اين را گفت و با شتاب سيني چاي را بر روي ميز عسلي گذاشته و به سراغ لباس ها رفت:

-         اين دكولته را ببينين! (چرخي زده و لباس ارغواني منجوق دوزي شده را از دست بابك گرفت) اينها را هر كي ببينه عاشقش ميشه! (لباس را بر روي اندام خود گرفته و در آينه آن را ورانداز كرد) بابي! برم اينو بپوشم؟

منتظر پاسخ او نشده و به سمت رختكن رفت.

آقاي ارسطو زودتر از بقيه دست از تماشاي مدل ها برداشته و ضمن صرف چاي با دقت به افروز مي نگريست و با خود فكر مي كرد:

-         الگوي لباس ها از روي مجله هاي مد و سينما، انتخاب كرده، … با چه اعتماد به نفسي نگاه مي كنه! … دوخت اش از پارچش بهتره!

هياهوي ناديا رشته ي افكارش را از هم گسيخت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مگر هیتلر مشعوف به رژه ی سربازان منظم و پر صلابتش نبود؟ مگر استالین سرمست نبود از اقتدار خویش؟ یا ایدی امین، دیکتاتور افریقا، وقتی تخت روانش را شش تاجر انگلیسی بر دوش می کشیدند؟
گلوله بد است/ مسعود بهنود

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...