ملکـه - قسمت 13

-            مامان، بيا اينجا اينو ببين! مثل آنجلينا جولي شدم! ببين، انگار براي من دوخته شده.

خانم ارسطو لباس مشكي را روي ميز رها كرده و به سراغ دخترش رفت، پس از بررسی دقیق لباس، همسرش را صدا زد،

-             آقا حشمت يه لحظه بياين.

پدر خانواده به طرف آنها مي رفت كه دو نفر مشتري وارد فروشگاه شدند و بابك به استقبال تازه واردين رفت. افروز، با رضايت و احساس آرامش از واكنش آنها، بر روي مبل نشسته و سرگرم ورق زدن مجله ي مد گرديد. صديقه خانم با نيم نگاهي به افروز، نظرش در مورد نمونه ها را زمزمه وار با آقاي شوهرش در ميان گذاشت:

-             حشمت، اين همون مدليه كه به خانم ميناسيان داديم و گفت سخته و قبول نكرد.

ناديا بي معطلي گفت:

-             مامان اين لباس آنجليناس! كه تو مهموني تام كروز و كتي هولمز پوشيده بود! معركه س مامان!

-             باشه فهميدم. هوار هوار نكنين! راستي اون خانم خياط ارمني چقدر براي اين لباس قيمت داده بود؟ (نگاهي به زنش انداخت و با حركت لب ها بدون صدا گفت) شيش تومن بود! نه؟ (زن و دختر با تكان دادن سر تائيد كردند) خب، شما برين به مشتريان برسين، باقيش بامن.

مشتريان ديگري وارد فروشگاه شدند و خانم ارسطو به سمت آنان رفت. بابك، دختر جوان و خانم مسني را كه با بي اعتنائي به اجناس فروشگاه نگاه مي كرد، به آن طرف راهنمايي كرد. ناديا، لباس ارغواني را بر روي دست انداخته و از رختكن خارج مي شد كه دختر جوان باديدن او جيغ كشيد:

-             واي ناديا! تو هستي

-             آه، آه، بلا گرفته! تو كجا، اينجا كجا! (يكديگر را در آغوش گرفتند) خبرت را از «تارا» شنيدم،… … (ناديا دوستش را دوباره در بغل فشرد) مي گفت امريكا هستي!

-             ناديا، ايشون عمه ي من هستند، (رو كرد به عمه اش) ايشون هم همكلاسي من تو دبيرستان ژاندارك ن!

     دوشيزه ناديا ارسطو.

ناديا، با احترام تمام، از ملاقات خانم فرمانفرما اظهار خوش وقتي نموده، از حضور ايشان در فروشگاه تشكر و پس از معرفي غيابي پدر و مادرش، برادرش را معرفي كرد:

-             ايشان بابك ارسطو برادرم هستند

خانم فرمانفرماي جوان، لباسي را كه بر روي دست ناديا قرار داشت، نشان داد:

-             ارغواني رنگ مورد علاقه ي منه، يادته؟ مي تونم ببينمش؟

-             اوه، بله بفرمائيد يك لباس بي نظير براي بي تاي عزيز!

با ورود بي تا به رختكن، بابك خواهرش را با عمه خانم تنها گذاشت و افروز را از نزديك آنها دور كرده و به طرف پيشخوان صندوق برد، با نگاه به چشمان پسر، پدر همه چيز را دريافت و بحث فروش نمونه كارهاي دختر را مطرح نمود:

-             خانم زندي، درست گفتم؟ بله، خانم زندي، شما چه قيمتي را براي لباس ها در نظر داريد؟ با در نظر گرفتن اولين معامله ي شما با فروشگاه ما!

-             من، براي هر لباس 850 تا در نظر گرفتم، البته لباس ارغواني، استثناس! براي اون 1500 را مناسب مي دونم البته، براي اينكه اولين معامله س!      

رد نگاه پسر خانواده ي ارسطو به رختكن مي رسيد و اين را صديقه خانم نيز متوجه شد و براي اتمام بحث، وارد موضوع شد:

-             كمي بالاست اما براي شادي ناديا و بابك از ملاقات با اين خانم جوان، به نظرم اشكالي نداره!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...