ملکـه - قسمت 14

آقا حشمت بلافاصله چكي به مبلغ چهار ميليون نوشته و آن را به افروز تحويل داد. در اين ميان، بابك، مادر را از قضيه ي ورود خانم فرمانفرما و برادرزاده اش آگاه ساخت. مادر، با دستپاچگي، از افروز خواست تا به اتفاق بابك از چند دست لباس مجلسي جديد كه امروز صبح رسيده بود، براي آشنائي با مدل هاي كشورهاي هند و تركيه ديدن كند. پسر جوان، در اجراي فرمان مادر، با عجله لباس ها را از روي پيشخوان جمع كرد و اين امر باعث مچاله شدن آنها و تكدر خاطر افروز گرديد.

صداي زنگوله ي بالاي درب فروشگاه، از ورود مشتري جديدي خبر مي داد و صديقه خانم با عجله به آن سو رفت. بابك با «بفرمائيد، بفرمائيد» هاي پشت سر هم، افروز را به طرف پله ها و زير زمين برد، در داخل انبار، يك دست لباس را از داخل كارتن بيرون آورده و عجولانه آن را به دست دختر داد و با گفتن:

-          من ميرم كمك مادر، شما اين را كه ديدين اين چند تاي بغلي را هم باز كنيد!

شتابان از انبار خارج شد. افروز، پوزخندي زده و گفت:

-         بابي! تاتي، تاتي كن! چرا اينقده فيلم بازي مي كنين! از من خريدي، تموم!، برو بفروش صد تومن! به من چه؟شيطونه ميگه،…… اِ، بر شيطون لعنت!

بي حوصله لباس ها را زير و رو كرد و كارتن ها را سرسري نگاه كرد: «آخه به اينام ميگن دوخت! نه پارچه هاش تعريف داره و نه دوختش!». حوصله اش سر رفته بود، فضاي گرفته ي آنجا را دلگير يافت،كمي چاي براي خودش ريخت و استكان در دست به كنار پنجره هاي زير زمين رفت و يكي يكي آنها را گشود، با باز كردن آخرين پنجره، چشمش به فرزاد كه پهلوي رقيه نشسته بود افتاد، جا خورد، براي بهتر ديدن كوچه، بر روي صندلي پلاستيكي ايستاد.

آن دو بر روي نيمكت مدور و سنگي ميانه ي كوچه نشسته و سرگرم صحبت بودند، رقيه از ته دل مي خنديد و فرزاد هم هر لحظه از جيب اش چيزي را بيرون مي آورد و به دهان دخترك مي گذاشت:

-         لواشكه! آخ جون!… از بس خوردم دارم خفه ميشم.

صندلي، تاب تحمل وزن دختر را نداشت و با كج شدن پايه اش ناگهان او بر زمين افتاد:

-         آخ خ خ! … اين پسره واسه من دردسره، واي باسنم!

لرزش پله هاي آهني در زيرزمين انعكاس يافت:

-         يكي داره مياد.

پاشد و صندلي را در گوشه اي گذاشته و سر وقت كارتن ها رفت. بابك بود:

-         بفرمائيد بريم خانم زندي!

لنگ لنگان به دنبال پسر به راه افتاد، بالا رفتن از پله ها برايش مشكل بود اما به روي خودش نمي آورد. بالا كه رسيدند، با صديقه خانم و خسرو روبرو شدند:

-          سلام خانم زندي.

افروز زير لب «سلام» كرد، صديقه و بابك با تعجب به آن دو نگاه مي كردند، زن پرسيد:

-          آقاي الهي شما خانم زندي را مي شناسيد؟

-          بله، البته! ايشان از دوستان نزديك آقا فرزاد هستند،

ناديا و خانم هاي فرمانفرما به آنان پيوستند. ناديا مراسم معارفه را انجام داد. خانم فرمانفرما با شنيدن نام فاميل (الهي) به خسرو نگريست:

-         پس شما، برادر سركار خانم سهيلا الهي هستيد! مالك فروشگاه هاي ساوي.

خسرو تعظيم كرد و دست او را بوسيد:

-         و شما هم، خانم فرمانفرماي بزرگ! سركار عليه خانم اشرف السادات فرمانفرما! از ملاقات شما مسرور و خوشوقتم بانو

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...