رشته ی عشق

رشته ی عشق را پاره نکنید!

================

           (1)             

کودک با لبخندی زیبا، ستاره ی نقره ای را در بغل فشرد و چشمانش را بست. چراغ اطاق خاموش شد. نفس آدم بزرگ ها از کنار تخت کوچولو عقب رفت. کودک نجوایی شنید. چشمانش را گشود و خندید. ستاره را در مقابل صورتش گرفت و با دهان باز اما بی صدا با او حرف زد:

-        دوست من، ستاره!... قدیما، وقتی که من، تو آسمون، چرخ می زدم. بابا جون، پول که نداشت، بیکار می گشت. با بیکاریش، گل می خرید. زبون می ریخت، واسه یِ مامان!... مامانیِ ساده!! اما... ستاره جون، من خیلی دلتنگم. این روزها، دلم می خواد، بابا جون بیکار بشه، حرف بزنه!  

(2)

کودک، ستاره را روی قلب اش گذاشت. ستاره، صدای قلب او را شنید:

-        اون شبا، سرِ مامان، جای بالش، واسه خواب، سینه ی بابایی بود. سینه ی پهن بابا، بالش خوبی بود، نه؟ ماما، با حرفای بابا می خوابید. عاشقِ حرف زدنِ بابا بود اما ... ستاره جون، من دلتنگم. این روزا، مامانی، بالشش عوض شده!

(3)

ستاره خندید. کودک، او را نوازش کرد. نور ستاره بیشتر و بیشتر شد. کودک حرف زد:

-        مامانی، اون روزا سخت می خوابید. شیکمش، قد یه گنبد شده بود. خودشو، واسه ی بابا لوس می کرد. ویار می کرد. از بابا می خواس، براش، شعر و ترانه بخونه. هی، بابا رو، با ادا و شکلکاش، می خندوند. عاشقِ بابا بود. اما ... ستاره جون، من دلتنگم. دیگه شبها، بابایی! صدای خنده ش نمیاد!                    

(4)

ستاره، دور سر کودک چرخید. امواج گرم و طلاییِ نور، او را به گذشته برد:

-        اون شبا زود می گذشت. بابا جون، موهای رنگِ شبِ مامانمو، خیلی خیلی دوست می داشت. رو موهاش دست می کشید. نازش می کرد. از تهِ دل می خندید. مامانی، این کارو، خیلی دوست می داشت. موهاشو باز می کرد، افشون می کرد. بابایِ جوون من، تو موهاش، اسیر می شد. اما ... ستاره جون، من دلتنگم. خیلی شبه، مامانم، موهای  رنگ شدشو، می بنده!

(5)

کودک غلت زد. ستاره را بر روی بالش گذاشت. او را بوسید و خندید. نور ستاره، رنگین کمان شد. زمزمه کرد:

-        ستاره، تو که خوابت نمیاد؟ میاد؟ اون شبا، که من پیش مامان بودم، بابا جون، چند دفه از خواب می پرید. بیدار می شد. یواشی، مامانمو، بوسه می کرد. مامانی! خواب که نبود. خودشو به خواب می زد. اما ... ستاره جون، من دلتنگم. بابا جون، این کارا رو، دیگه انجام نمیده!

(6)

کودک، چشمانش را بست. ستاره، دست او را گرفت. سفر آسمانی، با حرف های زمینی کودک همراه بود: 

-        اون شبا، بابا جون که میومد. مامانی را برمی داشت و سه تایی، از خونه می زدیم بیرون. برا ما، از تو خیابون، چیزای ترش می خرید. اَه، ... ترشی که دوست نداشتم. برعکس من،مامانی، عاشق هر چی تُرشه! اما ... ستاره جون، من دلتنگم. مامانی، ترشک میخواد، دل او، لک می زنه!

(7)

ستاره بالای تخت نشسته بود. کودک او را بغل گرفته و پایین آورد. ستاره سخت به او چسبیده بود.

-        توی پارک، مامانی، دست بابا رو می گرفت. دستشو، حلقه ی دست اون می کرد. باباجون، سخت به اون می چسبید. بابایی، اسم منو، بارِ شیشه،گذاشته بود. مامانی را دوست می داشت. منو بهانه کرده بود! اما ... ستاره جون، من دلتنگم. دیگه هیچ وقت ندیدم، مامانی، دست بابام رو بگیره!               

(8)

کودک، دمرو، خوابیده بود. ستاره قلقلکش داد. صدای خنده ی او، توی آسمان پیچید. کوچولو، از عشق حرف زد:

-        باباجون، حرف های خنده دار می زد. مامانی می خندید. منم از خنده ی او مست می شدم، لگد به دیوار می زدم. بابایی، اون خنده ها رو دوست می داشت. اما ... ستاره جون، من دلتنگم. خیلی وقته، بابا جون، جوک نمیگه!

(9)

چراغ اطاق روشن شد. کودک، دست در گردن ستاره خوابیده بود. پدر، نگاهی به او انداخت و پاورچین بیرون رفت. چند لحظه بعد، برگشت. چراغ خاموش شد. کودک و ستاره بیدار شدند.

-        ستاره. بابا رو دیدی؟ اون شبا، بابا که از خواب می پرید، مامانی، زودِ زود، بلند می شد. آب می آورد. بابا جونو آروم می کرد. رو پیشونیش، دست می کشید. بابایی، آروم آروم به خواب می رفت اما ... ستاره جون، من دلتنگم. دیدی؟ بابا از خواب پریده. مامانم، هنوز تو خوابه!

(10)

کودک از نرده گرفت و ایستاد. دنبال مادر می گشت. ستاره رفت بالا، همه جا روشن شد.

اون روزا، بابا، که از کار میومد. مامانی، «خسته نباشید»ی می گفت. چای میآورد. دورش میگشت. بابا جون خسته نبود. می خندید. به مامان، میگفت:«نفس!» اما... ستاره جون، من دلتنگم. مامانی، این ور تخته. بابایی، پشت اش به اونه!

(11)

ستاره، با نور سبز،دور کودک، نقاشی کرد. دشتی پر از گل را کشید. کوچولو، خواب از سرش پریده بود:

-        شبا وقت خواب که بود. بابا جون، کنار تخت، سمت مامان، نزدیک من، گل مریمی میذاشت. مامانی، عاشق عطر! بابا جون، عاشق گل بود. اما ... ستاره جون، من دلتنگم. این روزا، بوی خوبی نمیاد!       

(12)

ستاره، آواز خواند و کودک چشمهایش را بست. نازنازی، توی خواب حرف می زد:

-         بابا خیلی خسته بود. شبا وقت خواب که بود، روی تخت دراز می شد، مامانو، نیگا می کرد و حرف می زد. آروم آروم، می رفت تو خواب. مامانی، دلش می سوخت. رو موهاش دست می کشید. یواش می گفت: .... دوستت دارم. اما.... ستاره جون، من دلتنگم. این روزا مامانم، به من! میگه، دوستت دارم!     

 

    

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...