فیش حقوقی

-          آهای عمو، اوی مشدی، مگه تو جالیز داری خرسواری می کنی، اینجا خیابونه ها، چته؟! بزن کنار بینم، مدارکتو وردار بیار

حرف هایش تلخ بود و چهره اش گرفته و عبوس صدای دورگه اش سنش را بیشتر از آنچه بود نشان می داد. هوای کشنده ی تابستان جیرفت ذره ذره ذوبش می کرد. کلاه سفیده دود گرفته اش را کمی بالا کشید و غرغر کنان گفت:

-         این تابلوی ورود ممنوع رو واسه ی ننه ی من اینجا گذاشتن؟! حالا شانس آوردی مدارکت کامله، فعلا این برگه جریمه رو بگیر تا حواست حسابی جمع باشه ...

سوتش را گذاشت بین لب هایش و گفت:

-          سریع حرکت کن، معطل نکن

راننده ی ماشین سواری که حدودا چهل ساله به نظر می رسید تا آمد با خواهش و التماس قضیه را فیصله بدهد، برگه ی جریمه را توی دستش احساس کرد و جناب سروان را دید که فریاد زنان به سمت دیگر خیابان، سراغ یک بخت برگشته ی دیگر در حال حرکت بود.

راننده برگه ی جریمه را توی مشتش مچاله کرد و پرت کرد جلوی داشبورد، همین طور که روی صندلی اش جا به جا می شد، با صدایی که بیشتر شبیه صدای موتور های دیزلی صد سال پیش بود گفت:

-           مگه چقدر در میارم که شکم شماهارم باید سیر کنم، کارد بخوره به اون شکم صاب مرده تون، خدا می دونه با این کاغذ نوشتن ها چه پولایی گیرتون میاد من که ...

هنوز توی عوالم خودش بود و راه نیافتاده بود که صدای ترمز مهیبی و بعدش فریادی کوتاه چرتش را پاره کرد، سریع از ماشن پیاده شد، با چشم اطرافش را وارسی کرد تا محل صدا را پیدا کند، کاملا مشخص بود. پنجاه قدم آن طرف تر جایی که مردم به سرعت داشتند جمع می شدند، خیلی سریع خودش را به قلب معرکه رساند. باورش سخت بود راننده یک ماشین مدل بالا جوانکی حدودا 23 ساله و مثل دختر ها آرایش کرده، هاج و واج به بدن بی حرکت جلوی سپر ماشینش خیره مانده بود. بدنی که با آن لباس فرم سفید خون آلود و شلوار سرمه ای در نگاه اول مشخص بود که همان افسر پلیس است.

بدن پلیس بی حرکت روی زمین افتاده بود کلاه خون آلودش روی شیشه ماشین به برف پاک کن گیر کرده بود. خون از بینی و گوش هایش سراریز بود. با حذف کلاه از آن مامور خشن و بد اخلاق راهنمایی و رانندگی جوانی حدودا 24 ساله با چهره ای معصوم و ابروهایی مشکی و به هم پیوسته مانده بود. از داخل کلاهش یک تکه کاغذ افتاده بود روی کاپوت ماشین، ماشینی که حداقل پنجاه میلیون تومان قیمتش بود آهسته کاغذ را برداشت. فیش حقوقی اش بود اسم افسر جوان و مشخصاتش بالای آن نوشته شده بود. «ستوان دوم وظیفه سعید حسینی متولد 1362 خالص دریافتی چهل و یک هزار تومان»

با خواندن مبلغ دریافتی عرق شرم سر تا پایش را خیس کرد. این بار صدای بلند آژیر آمبولانس رشته افکارش را پاره کرد فیش حقوقی را تا کرد و گذاشت توی کلاه سفید خون آلود.

 

نظرات   

 
0 # پاسخ: فیش حقوقیuvad در تاریخ: جمعه 12 تیر 1394 ، ساعت 03:04 ب ظ
بیچاره ماموران راهنمایی و رانندگی همهشون که یکی نیستن خیلی زحمت میکشن هیچ میدونید تو این 5 سال آمار کشته های تصادفات با توجه به افزایش 2برابری وسایل نقیه نصف هم کمتر شده اینا کارای کی هست به نظرتون///خوبه همیشه یکم فکر کنیم بعد قضاوت کنیم ///
پاسخ دادن | پاسخ همراه با نقل قول | نقل قول
 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...